۱۵ آذر ۱۳۹۲
۰۴ آذر ۱۳۹۲
Words for two...
۰۱ آذر ۱۳۹۲
Keep Silence...
۲۹ آبان ۱۳۹۲
صبحانه با مالیخولیا
۱۴ آبان ۱۳۹۲
کسی قطب نمایش را در راه جنوب، جا گذشته...
۳۰ شهریور ۱۳۹۲
۲۸ مرداد ۱۳۹۲
چون باد رفته باشد...
...و باز لامصب، این تهران، این تهرانِ خراب شده، چقدر خواستنی ست که دل کندن ازش همان زجری را به آدم می دهد که تویش کپیدن... آدم تهران را از یاد نمی برد... آدم همیشه دلتنگِ تهران می ماند... دلتنگ زهرا... دلتنگِ تهرانِ با زهرا... دلتنگِ تمام نشدنِ این شهر، از پسِ رفتنِ همه ی تمام نشدنی ها.
۲۷ مرداد ۱۳۹۲
تمام حجم مکعبی بنفش...
اون صاحب اتاق آبی بود، من صاحب اتاق قرمز.... اون تا دلت بخواد آروم بود، من قرمزِ جیگری... وحشی و افسار گسیخته... اون سر یه ساعتی بیدار میشد، سر یه ساعتی می خوابید، من اصن ساعت نداشتم، از عقربه ها دلِ خوشی نداشتم... اون برا هر چیزیش یه فایل داشت، فایل دخل و خرج، فایل خورد و خوراک... من همه چیو تو فایل دلم می ذاشتم، بی زونکن، بی گیره... اون آروم بود، تا دلت بخواد مهربون... منم مهربون بودم، مهربونیم یه رودخونه ی وحشی بود... مهربونی اون یه برکه ی کوچیک...من اتفاقا رو نرم و سبک می خاستم...مث بارون بهار...یهویی.. برنامه ریزی نشده... اون ولی، همه ی بازیاش رو قاعده بود... دوست داشت تو اتاقای از قبل رزور شده بخوابه... فیلمای از قبل برنامه ریخته ببینه... من اما، عاشق چادر زدن تو جنگل بودم... عاشق پیدا کردنِ رستورانای یهوییِ بین راه... عاشق صبح از خونه بیرون زدن بی این که بدونم چه اتفاقایی منتظرمه... اون دوست داشت همه چیزو از قبل بدونه... دوست نداشت غافلگیر بشه... اون بوی چوب می داد و من عطرِ وانیل...
ما ولی، مای آبی و قرمز... یه روزایی به هم بر می خوردیم و بنفش می شدیم...یه بنفش وحشیِ آروم... سُر می خوردیم تو دل زندگی و با کج خلقیای هم کنار میومدیم... من دندونه های اونو صیقل می دادم و اون به منحنیای من دست می کشید... ما بنفش می شدیم و الفبامون یجور بخصوصی می رقصید، غرقِ لذتِ کجی ها و دندانه ها و منحنی ها، کنار هم...
۱۲ مرداد ۱۳۹۲
سپیده که می زند، تو هنوز اینجایی.. مانده میان بازوان من بیدار...من پلک بر هم می فشارم و شوری خاطره ات طعم ساعت هفت صبح مرداد ماه من است...
صبح بخیر.
۲۷ تیر ۱۳۹۲
۲۴ تیر ۱۳۹۲
عصر تابستان
توی مهتابی آرام می رقصیم... هوا گرگ و میش است و موسیقی فضای خانه ی کوچک را، یکجور نیلی رنگی فرا گرفته است... قبلترش، من به پاهای برهنه مان که به هم پیچیده اند، آنجور معصوم وآنجور جوان، چشم دوخته بودم.. و حالا تن های جوانِ سرشارمان دست بر گردن و کمر، دارند از هم دل می برند...خوش به حالشان
۱۲ تیر ۱۳۹۲
تو شبیه کسی هستی که زمانی از آن دورها، راه رفتنش شبیه کسی بود... راهی که طرّه ی موهایش را می چپاند پشت گوشش.... چشمهایش که ناگهان غمگین میشد... لبخندش که حرف می زد... که با تو حرف می زد... تو شبیه کسی هستی، که انگار از گذشته ی آدم می آید... باشکوه و مطمئن... قوی و سربرافرشته... سر در ابرها و پاها بر زمین.... دلبر هزار داماد... وفادارِ ناامید... تو شبیه کسی هستی، که انگار دیگر نمی آید... شبیه یک چمدان... شبیه یک نامه... تو شبیه شانه های یک مرد هستی، شبیه منحنی های یک زن... شبیه یک کوچ، تو شبیه یک افسانه هستی... تو شبیه، یک خلوت هستی، شبیه یک خاطره ی فراموش شده، که یک شب تابستان، خاک خورده و اسرار آمیز، زندگی می یابد... تو شبیه کسی هستی، که برای همیشه رفته است... شبیه طرح لبخندِ کسی... شبیه آغوش لمس ناشدنیِ تمام نشدنی کسی، که برای همیشه رفته است...
۰۸ تیر ۱۳۹۲
در زندگی هر آدمی، شکست های عشقی مکرّری رخ می دهد،
کافه های بسیاری با میزهایی از چوب بلوط،
زل زدن های طولانی به ساعت هایی با بند چرم قهوه ای،
یا خیال جعفری هایی میان ساندویچ لذیذ سر شب...
در زندگی هر آدمی،
لحظه هایی ست میان اشتباه گرفتن ساکسیفون و کلارینت...
همبستری هاییست نیمه کاره...
میزهای صبحانه ایست پر از نان تازه و سرشیر و عسل....
در زندگی هر کس، تصویری هست، تصویری سیاه، با خال های سپید،
نقاشی های بزرگیست که شما تازگی و ملاحتش را باور نمی کنید،
روزهای بنفشی که تنها متعلق به خودتان است،
شب هایی با طعم چای سبز،
آدم های رانده شده، دوستی های تمام شده، منحنی های آرام گرفته در گودی گردن...
در زندگی هر کس تنها یک شکست عشقی، بسیار چشمگیر است، جوری که باقی شکستگی ها تنها انگشت سبابه را خراش می دهند
کافه های بسیاری با میزهایی از چوب بلوط،
زل زدن های طولانی به ساعت هایی با بند چرم قهوه ای،
یا خیال جعفری هایی میان ساندویچ لذیذ سر شب...
در زندگی هر آدمی،
لحظه هایی ست میان اشتباه گرفتن ساکسیفون و کلارینت...
همبستری هاییست نیمه کاره...
میزهای صبحانه ایست پر از نان تازه و سرشیر و عسل....
در زندگی هر کس، تصویری هست، تصویری سیاه، با خال های سپید،
نقاشی های بزرگیست که شما تازگی و ملاحتش را باور نمی کنید،
روزهای بنفشی که تنها متعلق به خودتان است،
شب هایی با طعم چای سبز،
آدم های رانده شده، دوستی های تمام شده، منحنی های آرام گرفته در گودی گردن...
در زندگی هر کس تنها یک شکست عشقی، بسیار چشمگیر است، جوری که باقی شکستگی ها تنها انگشت سبابه را خراش می دهند
یک روز پائیزی تو هم، همچنان که موهای خاکستریت را شانه می زنی، و به تصویر عبوست در آینه نگاه می کنی، و لابد زنت آن طرفها، مشغول وراجی با نوه عمه ی مادرش، و بوی قرمه سبزی اش فضای خانه تان را پر کرده است، تودر حالی که داری حساب بانکیت را چک می کنی، و بیرون برف می بارد، و هنوز چاییت را با دو قاشق شکر شیرین می کنی، و انگشتهایت همچنان کشیده و بلندند، و من همچنان، دور...تو هم پیر می شوی...
و لای یک کتاب قدیمی، هنوز تصویر لبخند یک دختر هست...با چشمهایی روشن و قلبی کوچک، که تو را از دست داد...اما تو، همچنان که میانسالیت را به دنبال می کشی، به تصویر کوچک او لای کتاب نگاه می کنی...و زنت همچنان دارد پای تلفن با نمی دانم کی کی اش وراجی می کند... و تو آه می کشی... و آه می کشی...
و برف باز هم می بارد... روی جوانی هر دویمان...
اشتراک در:
پستها (Atom)