دوست داشتم برایت نامه بنویسم...بنویسم که اینجا چه کوچک است و دل من چه تنگ...بگویم که آدمهایم هر کدام یک گوشه اند از این دنیای بزرگ و من، هر روز، بوسه ای می شوم بدرقه ی چمدانی...بنویسم، اینجا که من هستم روزها کوتاهند و زمستان هم حتی حرفی ندارد برای گفتن و از خانه که بیرون می روی انگار که آخرهای اسفند، بس که هوا بی مزه است و دل، دل بیچاره چه گناهی دارد که این موقع های سال دلش یک ریز برف می خواهد؟!؟
می خواستم برایت نامه بنویسم، وقتی بیدار می شوی از خواب و کش و قوس می دهی تنت را...می خواستم به یادت بیاورم یک صبح دلنشین را، دستهایت را می خواستم وقت تکاندن برف برای چپاندمان روی نیمکت سبز رنگ...بوی تنت را می خواستم...قاطی سوز سرما...بوی لعنتی تنت را...
می خواستم به یادت بیاورم زیبایی معصومانه ی آن روزهایم را...می خواستم ازت بپرسم چی شد که آن روز یکهو با تعجب ازم پرسیدی، خط چشم کشیدی چرا؟...می خواستم زیبایی چشمهایم را به رخت بکشم...نصیبم چشم غره ای بیش نبود ولی
دوست داشتم شروع می کردم به نوشتن برایت و اصلا صبر نمی کردم و همینجور بی محابا می نوشتم و هی با پشت دست اشکهایم را پاک می کردم...بعد فکر کرده بودم که چه رازی هست توی این نامه ها، که اشک ریختن وقت نوشتنشان این همه آسان می شود و لذتش دل آدم را به غنج می کشاند...
شب ها، شب ها...آخ از این شب ها که چه بی قرارتر دلم نوشتن می خواست برایت، تو یک گوشه نشسته بودی و زل زده بودی به بخار لیوان چاییت و به موهای من فکر می کردی که پریشان شده بود روی سینه ات و هی نامه دانیت را نگاه می کردی دنبال یک خط آشنا...و من بودم که آن دورترها لج می کردم با تو و خودم و قلقلک انگشتهایم را بی جواب می گذاشتم...
"اینجا که من هستم،انگار پنجره ندارد و باران هم که می بارد ما همه خوابیم...ما از صدای چرخ های ماشین ها توی خیابان خیس بیدار می شویم و آنقدر قدرت نداریم که بیدار شویم و به باران احترام بگذاریم و صبح هم که بیدار می شویم باران تمام شده و این دنیا زمستانی بی بخار است و ما بیست و پنج ساله می شویم چند ماه دیگر و این دل، این دل بی صاحاب هم دست بر نمی دارد!"
"اینجا که من هستم، جای تو بدجوری خالیست و دلت نامه می خواهد که می خواهد...من اما دلم تو را می خواهد...توی واقعی که انگشتهایم قل بخورند روی تنت..."
۲۰ دی ۱۳۸۸
آفتاب پهن بود کف اتاق قرمز...پهن بود رو ساق پای دخترک...اصلا همه ی خوبی پائیز و زمستون به همین بود...که آفتاب پهن شه رو ساق پا و باهاش یهو یه هرم داغ هُلپی بیفته تو دلت که یادت بیاد ای وای...دنیا چه هنوز گرمه و زندگی بخش...
تو پله ها آواز می خوند و می رفت بالا...فکر می کرد که حتما یکی هست که صداشو دوست داشته باشه...هرچند که نشنیده باشتش...فکر کرد که کاش اون شب واسه اون آواز خونده بود...قاطی صدای مرغای دریایی...فکر کرد که گاهی صداها چه دلبری می کنن...چه می شینن تو دل آدم و صدا هم که هیچوقت نمی میره...
بعد که رسید بالای پله ها..نفسش گرفت و دیگه نخوند...صداشو قورت داد و آروم گرفت...قلبش تند می زد اما...خیلی تند...یاد اون بالا افتاد...اون بالای بالای ابرا...یاد دختره که بهش کیک شکلاتی تعارف کرد و اون با خودش فکر کرده بود که هه...کیک شکلاتی روی ابرا...جای جوئی خالی...بعد یه گاز کوچیک زد به کیکش و سرشو تکیه داد به شیشه و چشماشو بست و تو دلش آواز خوند...بی صدا...
تو پله ها آواز می خوند و می رفت بالا...فکر می کرد که حتما یکی هست که صداشو دوست داشته باشه...هرچند که نشنیده باشتش...فکر کرد که کاش اون شب واسه اون آواز خونده بود...قاطی صدای مرغای دریایی...فکر کرد که گاهی صداها چه دلبری می کنن...چه می شینن تو دل آدم و صدا هم که هیچوقت نمی میره...
بعد که رسید بالای پله ها..نفسش گرفت و دیگه نخوند...صداشو قورت داد و آروم گرفت...قلبش تند می زد اما...خیلی تند...یاد اون بالا افتاد...اون بالای بالای ابرا...یاد دختره که بهش کیک شکلاتی تعارف کرد و اون با خودش فکر کرده بود که هه...کیک شکلاتی روی ابرا...جای جوئی خالی...بعد یه گاز کوچیک زد به کیکش و سرشو تکیه داد به شیشه و چشماشو بست و تو دلش آواز خوند...بی صدا...
اشتراک در:
پستها (Atom)