توی تاکسی، پسرک با کسی...لابد دخترکی هم سن و سال خودش حرف می زد...یکجوری تازه...یکجوری با احترام...همه چیز را از صبح، تعریف کرد تا آن موقع...که آخر شب بود....باران می بارید...و خیابانها، تو را صدا می زد...با قدم هات...
برای دخترک گفت که چقدر راه را پیاده رفته...که سر بالایی زیاد بوده...که خسته شده...از امتحانش گفت...گفت که فردا می رود ورزش...از کلاس موسیقیش...بعد یک عالم خجالت آمد توی صداش...گفت که یک جای جدید پیدا کرده که دیزی هایش حرف ندارد...گفت که دوست دارد با هم بروند،فردا ناهار...بعد هم،خیلی مهربان...یکجوری که انگار اگر صدایش کمی بلندتر بشود...چینی قیمتی آن پشت ترک می خورد، گفت خداحافظ.
من نمیدیدمش که...نشسته بودم آن جلو،کنار راننده...چشمهایم بسته...انگشتهایم کمی بیرون از شیشه ی نیمه باز... باران...و من بودم، توی هجده سالگیم...تلفن را یواشکی برده بودم توی اتاقم...و پسرکی بود...با یک عالم هیجان توی صداش...که برایم از روزی می گفت که تمام شده بود...از کلاسهای آن روزش...ناهار دانشکده...صف آدمهایی که منتظر تاکسی بودند...کلاس ورزشی که باید می رفت...از ویولنش که کلی تمرین کرده بود...و بعد...یکجور معصومانه ای...یکجوری که دل من میرفت تا نمی دانم کجا...می گفت که فردا برویم یک جایی ناهار بخوریم...و جواب کجا هم که همیشه نامعلوم بود....و آخرسر،یکجوری...انگار که با یک چینی قیمتی حرف بزند...می گفت خداحافظ...