۰۷ مهر ۱۳۹۱


کاش اول صبحی یکی یه بسته ترافل گودایوا بهم هدیه می داد... طعم صبحِ هفتِ هفت همینه!
که بشینی رو صندلیای یه کافه ی کنار خیابون، آدمای بی عجله ی صبحِ تعطیلو دید بزنی...
صدای زرورق شکلاتت بیاد،
صدای هم زدن چاییت صدای پاییزِ بیست و هفت سالگیت...
صدای خودت، که بی حواس داری "شن های ساحلی" می خونی،
صدای چن تا کلاغ که جا خوش کردن تو آکوردای صدای تو... می خوان هفتِ هفتو با تو جشن بگیرن... تو و بیست و هفت سالگیتو و چن تا کلاغ و یه بسته شکلات و "هفتِ هفت"!
صبح بخیر!

۳۱ شهریور ۱۳۹۱


یه ساعت بیشتر زندگی...تو صبح جمعه، آخرین روز از یه هفته و یه ماه و یه فصل و یه نصفِ سال....
رو یه ساعتِ اضافه ی من از دیشب، آواز جیرجیرک مونده !

۲۸ شهریور ۱۳۹۱


دست چپم خواب رفته است و من بیدارم....مغزم خفته و چیزی بسیار غریب و بسیار مالیخولیایی در من بیدار... هرچه بالشک ها را زیر سرم جابجا می کنم، لشکر خواب نمی آید... زندگی در گوی شیشه ای در شبی از شبهای آخرهای تابستان، کمی خنک، و کمی دزد، ادامه دارد... من سعی می کنم بخوابم، فردا صبح که بیدار شدم، لطفا کنار بالشم، برایم تعدادی گل تازه بگذارید...مرا با بوسه ای روی پیشانی بیدار کنید...یک صبحانه ی مفصل هم در تراس خانه مان می خواهم، با نان تازه و اندکی بوی پاییز...لطفا کاری کنید که صبح سه شنبه، بیست و هفت شهریور ماه، روز بخصوصی باشد برای یک دختر زمینی، با لبخندی خوابالود و کهرباهایی در نهان!

۱۷ شهریور ۱۳۹۱


برای زندگی بعدیم آرزوهای متعددی کنار گذاشته ام... یک قدِ بلند و یک گردنِ دراز و یک پدرِ موسیقیدان و یک ماتحتِ تنگ! ولی بیشتر از همه ی اینها، یک خواهر می خواهم! دو سال از خودم بزرگتر، یا دو سال کوچکتر ولی عاقلتر، یا اصلن سنش هم مهم نیست...فقط یک خواهر... یکی که یک شبی مثلِ حالا، بیاید مرا بغل بگیرد و همه چیزم را بداند و بتوانم تو بغلش یک دلِ سیر اشک بریزم... بعدش هم برود برایمان بستنی نسکافه بیاورد و دوتایی روی تخت دونفره مان لم بدهیم و بستنی لیس بزنیم و به ریش دنیا بخندیم!