۰۱ مرداد ۱۳۸۸


دور شده بود...یادم نیست...من فکر کردم "یک بوسه...همین یک بوسه"...و بعدش درد بود که آغاز می شد...گفته بود که دنیا همین است...می شود که دل دیگر با رفتن نباشد، به خاطر چشمهایی...من ولی...نشاندمش پشت پنجره...دستهایم را حلقه کردم دورش...و فکر کردم که همین یک بوسه...بعدش دنیایم را جا گذاشتم پشت آن پنجره ی سفید بزرگ...قبلترش...دانه دانه مهره های گردنم را بوسیده بود...پشت آن پنجره ی بزرگ سفید رنگ...که از توش همه چیز آن آسمان پیدا بود...و همه چیزِ آن درختکها و آن دره ی عمیق...انگار که بخواهیم توی آن نورهای نقره ای تا ابد دراز بکشیم...معصومانه...

در را بست...آرام گفتم، خداحافظ...سایه اش افتاده بود پشت پنجره...من زانوهایم را جمع کردم توی شکم...خم شد روی صورتم...گفت که همین یک بوسه...انگشتهام تاب خورد روی پلکهاش...خیس بود...

من فکر می کنم که دیگر تمام شد...باز اما...چشم که می بندم...خانه ای می کشم...پنجره ای سفید...یک عالم درخت...و یک دره ی بزرگ...خیلی دور شده بود...یادم نیست...می خواستم همه شان را بچپانم توی چمدانش که ببرد دم آخری...ولی تنها یک لیوان قرمز رنگ برد با خطوط لبهامان روش...من برگشتم...توی آینه نگاه کردم...دست گذاشتم روی شانه ی دخترک...که اشک می ریخت، معصومانه...اشاره کردم که سکوت کند...چشمهایم را بستم و آرام گفتم...خداحافظ...

۲۹ تیر ۱۳۸۸

آخ، کوچولوئک، کوچولوئک! من عاشقِ شنیدنِ این خنده‌ام!


آخ، شازده کوچولو! این جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دل‌گیر تو سر درآوردم. تا مدت‌ها تنها سرگرمیِ تو تماشای زیباییِ غروب آفتاب بوده...

...
تا رفتم توی کلاس، همگی فریاد کشیدند "خاله صبا"...و دویدند سمتم...امروز چی می کشیم...؟!؟ و یکهو پانزده جفت چشم باهوش شیطان خیره شد توی چشمهام...توی کلاس چرخی زدم و همانطور که چایم را مزه مزه می کردم....نشستم روی یک صندلی کوچک...سپنتا زبان کوچولوی صورتیش را کشید روی لبهاش و یواشکی گفت: جای من بود خاله!...بلندش کردم و نشاندمش روی پایم...در گوشش گفتم: حالا شد جای من و تو!...خودش را فشرد بهم و لبخندی یکوری زد و باز انگار که چیزی یادش افتاده باشد پرسید: امروز چی می کشیم؟!؟...لبهایم را فشردم به هم و چشمهایم را بستم...جوری که مثلن دارم فکر می کنم...بهشان گفتم: قصه ی شازده کوچولو رو شنیدین هیچ وقت؟!؟...هیچ کس نشنیده بود...حرصم گرفت...به روی خودم نیاوردم ولی...دوباره یه کم از چایم خوردم و برایشان تعریف کردم...دستهایشان را زدند زیر چانه شان و بعد...انگار هرچه محبت و کنجکاوی و جاذبه ی زمینی بود سُر خورد توی چشمهام

شازده کوچولو نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند:
-وای چقدر زیبائی!
گل به نرمی گفت:
-چرا که نه! من و آفتاب تو یک لحظه به دنیا آمدیم!

رسیدم به جایی که روباهه و شازده کوچولو داشتند حرف می زدند...یعنی روباهه شازده کوچولو رو نخورد خاله صبا؟!؟...لبخند زدم و گفتم نه عزیزم...روباه ها هیچ وقت شازده کوچولوها رو نمی خورن...دوباره گفت، می دونم چرا خاله...چون که دلشون واسه گل شازده کوچولو می سوزه...چون که می دونن شازده کوچولو تو دنیا فقط همین یه گل و داره...سپنتا را بیشتر به خود فشردم و با صدایی خیلی آرام...خیلی خیلی آرام گفتم که اوهوم...شایدم ...

شازده کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است...چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است...!

...

قصه که تمام شد...سرهای کوچک زیبایشان خم شد روی کاغذ و اول یک دایره ی بزرگ...رویش یک پسرک با یک شال گردن خیلی بلند توی باد...کنارش یک خانه و نزدیکترش یک گل...یک گل که لنگه اش نبود توی تمام دنیا...

۲۷ تیر ۱۳۸۸

...

نمیدونی وقتی چشمات پر خوابه..به چه رنگه..به چه حاله..
مثلِ یک..جام شرابه..

۲۶ تیر ۱۳۸۸


اوهوم...تو داری پدر می شوی...همین روزهایی که می آیند...همین روزهای نکبتی که در راهند...تو داری پدر می شوی و من اینجا هر شب می نشینم لب پنجره ام و زل می زنم به حیاط خانه ی قدیمیتان...خانه ی درخت خرمالو...فکر می کنم که این روزها از کجای تاریخ سُر خوردند توی زندگیم...فکر می کنم به چند روز دیگر که آن پسرک را توی آغوشت خواهم دید...به پوست سبزه ی صورتش...و به انگشتهای دستش...که بی شک شبیه دستهای توست...
این خیلی غریب است که آدم نقش دستهای یک نفر را توی همه ی این سالها و ماه ها و روزها گم نکند...ترسناک است بیشتر...که صورت آن آدم به راحتی شکل دستهایش نیاید جلوی چشم...بعد که شکل دستها آمد ،همراهش خطوط کج و معوجی بیاید که شبیه اشکهای شبانه ی دخترکیست پانزده ساله...توی آن سال های غریب...سالهای همه اش پشت پنجره منتظر...اوهوم...همه اش به رویا شبیه تر است...
تو داری پدر می شوی...همین روزهایی که در راه است...یکی از همین روزها از توی ماشینی که یک شب دیگر...با گل تزئین شده بود، پیاده می شوی ودست عروس آن شب را می گیری...پسرکِ توی آغوشش که لبخند زد،...مرا ببین که پشت پنجره ایستاده ام...مثل همه ی این سالها...

۱۲ تیر ۱۳۸۸

دلم انگشتهای پایت را می خواهد...که تِق تِق غولنج یکی یکی شان را بشکنم...که خستگیم قاطی خستگی آنها در برود