خيلي خسته تر از آن بودم كه بيدار شوم...حس مي كردم اصلاً نخوابيده ام...ولي ديگر داشت دير ميشد...به نظر آلارم تلفنم خيلي وقت پيش گلويش را پاره كرده بود، تلو تلو خوران بيدار شدم...حوله ام را برداشتم و خزيدم زير دوش...قبل ازينكه كامل خيس شوم، يكهو نور به نظرم غير عادي آمد...خيلي تاريك تر از ساعت شش و نيم هر روز...همانجور حوله را پيچيدم دورم و آمدم بيرون...چشمم كه به ساعت افتاد، آه از نهادم بر آمد...ساعت يك و سي و پنج دقيقه ي نيمه شب بود...بعدش، بايد مي ديديد كه تختم، چطور مثل يك شوهر مهربان در آغوشم كشيد و گفت، هان! برگشتي پيش خودم! بعد بازوهاش را دورم حلقه كرد و دو تايي پنج ساعت ديگر در بغل هم خوابيديم!