۰۲ دی ۱۳۹۱
راس ساعت پنج صبح، من تصویر اتاق ونگوگ بودم.... کمی قبلتر از طلوع خورشید، یک نفر آمد، رنگ های مرا دزدید، روی سرم سقفی از تناسب اعداد کشید، دستهای مرا به خطوط هندسی زنجیر کرد، هر جفت را به یک تبدیل نمود، هر نامه ی عاشقانه را سوزاند، لبخند مرا با نیمروی سر صبحش تفت داد، و آخر از همه، با بی تفاوتی هرچه تمامتر، در حالی که قهوه ی صبحگاهیش را مزه مزه می کرد، در اتاق را روی من قفل کرد، چفت پنجره ها را بست، پشت به من کرد و خوابید.
۱۴ آذر ۱۳۹۱
دختر پیشتر هرگز اینگونه لباس درنیاورده بود. شرم، هراس بیدلیل درونی، گیجی، و همهی آن چیزهایی که همیشه در چنین وضعی احساس میکرد (و نمیتوات آن را پنهان کند)، از بین رفته بود. با اعتماد بهنفس و جسورانه زیر نور [برهنه میشد]. ایستاده و مبهوت مانده بود که این ژستها را که تاکنون برایش بیگانه بود ناگهان از کجا کشف کرده است. اما بعد ناگهان این مرحله کاملا تمام شد و در این لحظه از ذهنش گذشت که اکنون بازی تمام میشود.
عاری از پوشش بودن به معنای آن بود که حالا خودش بود و مرد جوان باید به سراغش بیاید و حرکتی نشان بدهد که با آن همهچیز را پاک کند و به دنبال آن مهرورزی صمیمانهشان جایگزین شود . اما مرد جوان به سراغ او نرفت و به بازی پایان نداد. در برابر خود فقط جسم زیبا و بیگانه دوست خودش را، که از آن نفرت داشت، دید. نفرت او را از هرگونه پوشش عاطفی عاری کرد. خواست او را ببوسد اما مرد جوان سر او را عقب راند. دختر به صدای بلند گریست اما حتی اجازهی گریستن نداشت، زیرا هیجان شدید مرد رفته رفته او را به طرف خود کشید. این همان چیزی بود که دختر در تمام عمرش بیش از هرچیز از آن وحشت داشت و تاکنون از آن دوری کرده بود: مهرورزی بدون احساس یا عشق. دانست که از مرز ممنوع گذشته است، اما بی هیچ اعتراضی از آن عبور کرد .
عشقهای خندهدار/ میلان کوندرا/ فروغ پوریاوری
عاری از پوشش بودن به معنای آن بود که حالا خودش بود و مرد جوان باید به سراغش بیاید و حرکتی نشان بدهد که با آن همهچیز را پاک کند و به دنبال آن مهرورزی صمیمانهشان جایگزین شود . اما مرد جوان به سراغ او نرفت و به بازی پایان نداد. در برابر خود فقط جسم زیبا و بیگانه دوست خودش را، که از آن نفرت داشت، دید. نفرت او را از هرگونه پوشش عاطفی عاری کرد. خواست او را ببوسد اما مرد جوان سر او را عقب راند. دختر به صدای بلند گریست اما حتی اجازهی گریستن نداشت، زیرا هیجان شدید مرد رفته رفته او را به طرف خود کشید. این همان چیزی بود که دختر در تمام عمرش بیش از هرچیز از آن وحشت داشت و تاکنون از آن دوری کرده بود: مهرورزی بدون احساس یا عشق. دانست که از مرز ممنوع گذشته است، اما بی هیچ اعتراضی از آن عبور کرد .
عشقهای خندهدار/ میلان کوندرا/ فروغ پوریاوری
اشتراک در:
پستها (Atom)