۰۴ آذر ۱۳۹۲

Words for two...


میون نوشته های صبحم، که کورکال کورمال می نویسمشون، با چشمای خوابالود و دستای بیجون، میون کلمه های بی ربطی که هر روز تو سه صفحه کنار هم میچینمشون، داره یواش یواش یه چیزهای عجیبی برام روشن میشه، انگار پرده ی خیلی از اتفاقات و سوالاتی که همیشه داشتم یواش یواش از جلوی چشمم میره کنار، مث یه راز کهنه، که صبح به صبح، تو تلالوِاشکایی که هیچ نمی دونم از کجا می جوشن، برق میزنه و جلوی چشمم فاش میشه...

۰۱ آذر ۱۳۹۲

Keep Silence...


دارم میفرستمش جایی که قلبم خیلی وقته رفته... دارم از دور دونه دونه ی ظرفای اون خونه رو تماشا می کنم، دونه دونه ی اون پیاله های رنگی، اون رومیزی ها، اون کاناپه ها... اون سکوت شبانه... منم اینجا تو همین سکوتِ اول پاییز... یواش یواش، دور از تو، پوست میندازم

۲۹ آبان ۱۳۹۲

صبحانه با مالیخولیا


توی خواب، تو را توی شهری که دوست می داشتم غافلگیر کردم.... توی خواب از روی نقشه مرا پیدا کردی، یکجوری که توی سختترین حالت ممکن دیدمت... پیدایم کردی... یادم می آید، هر دو گریستیم... توی خواب، با هم داشتیم برای من دنبال خانه می گشتیم، دوست نداشتم با تو زندگی کنم، دوست داشتم بعضی شبها سرزده به دیدارم بیایی و من برایت شام سبکی بپزم با گیلاسی شراب قرمز... توی خواب، صدایت آرام بود، همانجور که دوست داشتم، دستهایت روی شانه ام بود، نفسهات روی گونه ام... توی خواب، به یک مرد فقیر کمک کردی، گفتی هشت دلار از طرف من، هشت دلار از طرف تو... من داشتم به پول کمی که توی جیب داشتم فکر می کردم، به خودم گفتم، باید بروی دنبال کار... توی خواب، قطارها از همان سویی می آمدند که تو می خواستی، همانجا می بردندت که تو می خواستی، روی بخار شیشه ی همه شان، میشد با عجیبترین الفبای دنیا چیز نوشت... خاطره ها همان زندگیِ در گذر بودند، آن قطارها همه ی زندگی بودند توی خواب.... توی خواب، کمی قبلتر از آن که بیدار شوم، تو مرا پیدا کردی، رهایم نکردی، من رهایت کردم.. چشم دوختم و خودم را توی یک از آن قطارها دیدم، که مرا_همچنان که برایت دست تکان می دادم_توی خواب برای همیشه می بُرد...

۱۴ آبان ۱۳۹۲

کسی قطب نمایش را در راه جنوب، جا گذشته...


تو رویای غیر ممکن منی.... روی دو پا ایستاده و دستها رو به آسمان... مِی در بر و معشوق نه در بر... تو رویای غیر ممکن منی... مثل زخمی که هرگز خوب نمیشود، مثل همه ی کوچه های بن بست، یا بعضی خیابان های بخصوص... تو شبیه "بی خیال" گفتنی، بر زبان جاری و در دل غوغا... تو چرخش یک سر هستی، وقت دور شدن عزیزترین آدم... تو یک رویای غیر ممکنی، شبیه خط افق، شبیه دعای باران، شبیه افسانه ی آه... تو هیچوقت نخواهی آمد، آمدنت غیر ممکن است، شبیه فرموش کردنِ رفتنت... نه می آیی و نه می روی... مثل حبس ابد... رهایی از تو، شبیه رسیدن به توست، شبیه اسمی هستی که روی بخار می نویسند، پاک نشدنی، نرفتنی، نماندنی... تو شبیه آه هستی، شبیه خط های کوچک کنار چشم، که عمیق تر می شود و از بین نمی رود...تو "گاهی خیرها در مصیبت ها پنهان می شوند" هستی... شبیه سرگردانی، شبیه مرز میان دو قاره، دو اقیانوس، دو مسافر، یکی به سمت شمال و دیگری به جنوب... تو همه ی آن چیزی هستی که آدم می گذارد و می رود، شبیه یک لحظه، که قهر می کنی و اگر بروی برای همیشه رفته ای، شبیه بزرگترین آرزوی آن لحظه که بگوید نرو... شبیه آشناترین غریبه ی عالم... شبیه کوچ... تو شبیه کوچ هستی... شبیه کوچ شبانه ی یک قبیله، رو به جنوب...