میون نوشته های صبحم، که کورکال کورمال می نویسمشون، با چشمای خوابالود و دستای بیجون، میون کلمه های بی ربطی که هر روز تو سه صفحه کنار هم میچینمشون، داره یواش یواش یه چیزهای عجیبی برام روشن میشه، انگار پرده ی خیلی از اتفاقات و سوالاتی که همیشه داشتم یواش یواش از جلوی چشمم میره کنار، مث یه راز کهنه، که صبح به صبح، تو تلالوِاشکایی که هیچ نمی دونم از کجا می جوشن، برق میزنه و جلوی چشمم فاش میشه...