۰۶ شهریور ۱۳۹۱


شب اما، اصّن یه دنیای دیگه س! روشن شو! شبمو روشن کن! نه! روشن نشو! تو شب تاریک بشین کنارم! دستات باید تاریک باشه! فقط یه سایه روشنِ نازک روش! چشات! چشات نباید معلوم باشه! فقط یه برقِ عجیبِ وحشی! لبخندت! نمی خوام ببینمش! لبخندتو نمی خوام! فقط یه نقطه ی روشن از لبت! بشین تو تاریکی و هیچی نگو! بشین پشت به پشتِ من، هیچیم نگو! شبم باید تاریک بمونه! توئم تاریک بمون! تاریکِ من بمون! !تاریکِ عجیبِ براقِ من بمون

۰۲ شهریور ۱۳۹۱


مثلا تلویزیون یه آهنگِ قدیمی پخش می کنه... بعد مثلا تو داری نقاشی می کنی همون گوشه کنارا... بعد یهو فکرت با قلموت پرت میشن یه گوشه ی دیگه دنیا... بعد اونورو نگا می کنی، مامانو می بینی که فکرش با کتابی که دستشه، با عینکش پرت شده یه گوشه ی خیلی اونورتر دنیا... اینجوریه که یه بعد از ظهر پنجشنبه، معشوق نوجوونیِ دو تا دختر، با چشمای روشن، به فاصله ی بیست و پنج سال، سُر می خورن تو خونه ی ما...

۳۰ مرداد ۱۳۹۱


تو معمولا این جوری هستی که طعم شراب یادت میاد ولی یادت نمی‌آد با چه دختری خوردیش؟!?

۲۹ مرداد ۱۳۹۱


یه پسر بچه با چشمای آبی، با دستهای بزرگ، با صدایی که فقط من می شناسمش، رو تلی از خاک، زیر آوار خونه ای که هنوز ستونش محکمه، با نشونی از برج دو پیکر تو دستش، اونور جاده نشسته...هی صدام می کنه...صدام می کنه..

۲۶ مرداد ۱۳۹۱


بگو آ ، مثل اینکه بخوای بهم بگی خیلی خوشبختم...

۲۲ مرداد ۱۳۹۱

این تل آجر و خاک، تا همین امروز صبح خونه ی ما بود... خودم صبح برا مادرم نون تازه خریدم...اون چاییمو شیرین کرد، خنده ش دنیامو روشن می کرد...بابام مهربون بود، دستاش پینه داشت، زبر بود ولی من عاشق نوازشاش بودم، پرنده فروشی داشت، همین کنج بازارچه، تا همین امروز بعد از ظهر....خواهرم، گیس گلابتونِ من بود... عاشق پسرِ دایی احمد بود، اونم عاشقش بود...قرار بود بعدِ ماه رمضون بیان خواستگاریش...این گوشه ی دیوار، همین که جای خالیِ عکس چاهار نفریمون روش مونده، یه طاقچه بود، جای گلدونای مادرم، با یه کتاب حافظ....ما فقیر بودیم، اما بخدا همون سفره ی محقرمون پرِ عشق بود... بابا زودتر اومد خونه، روزه بود، رنگ به رو نداشت، گفت یه کم بخوابم شب بتونم برا احیا بیدار بمونم...من گفتم تو بخواب بابا..من میرم مغازه جات وایمیسم... قبل رفتن، مادر منو بوسید، گفت تو مردِ کوچیکِ خونه ی مایی...زود بیا برا افطار می خوام شامی بپزم...دوس داشتم... حتما زود برمی گشتم... قبل رفتن یه نگاه انداختم به خونه مون با دیوارای آجری و درِ زنگ زده....دوسش داشتم...بیشتر از هرجایی تو دنیا...داشتیم با پرنده ها آواز می خوندیم، که یهو دیدم صدام تو صداشون گم شده....خودشونو می کوبیدن به قفس...گیج بودم... از درِ مغازه اومدم بیرون با یه حس عجیب... که یهو دنیا لرزید...دنیا می لرزید و من به فکر پرنده ها بودم که یجورِ عجیبی ساکت شده بودن....فکر شامی هایی بودم که مادر داشت می پخت...فکر خواهرم، که چشم انتظارِ پسر دایی احمد زل زده بود به جای خالی دیوار با دو حفره ی خالیِ چشم...فکر دستای بابا...فکرِ عصرِ شنبه ای بودم که هیچوقت تموم نشد...فکرام تو آوازِ بی صدای پرنده ها گم شدن...عصرِ شنبه بود...آتیش می بارید از آسمون...ما چاهارتایی همدیگرو بغل کردیم و زیر سنگا خوابیدیم....سنگا به جای پرنده ها برامون آواز خوندن...مثّ لالایی....

۲۱ مرداد ۱۳۹۱


شب، یازده بار نامِ من بود، روی تلفنِ خاک خورده ی نارنجی رنگ اتاقِ پسر بچه ای با نگاهی گریزان...
شب، تصویر هفت رنجِ کوچکِ ملایمِ زنی بود، با چال هایی بر گونه...
شب، عطسه هایی بود، ممتد و عمیق...
شب، اشتباهاتی تمام نشدنی بود، که هرچه درست تر به چشم می آمد...
شب، نامِ دیگرِ مردی بود، خفته در کنار من... که به یادش نمی آوردم، تنها خطوطِ عمیق کنار لبهاش، خبر از ستمگری من می داد...پیوسته و شیرین...
شب، من بودم، در جستجوی نشانه ای، که تو را، پیش از آن که سپیده بدمد، یکسره از آنِ خود کنم..

۱۷ مرداد ۱۳۹۱


زن این طوری است که می چسبد، می خواهد، سفت و سخت می خواهد. هی می گوید که می خواهم، با همه چیز می سازم، حتی بهتر از آن که مادربزرگ با پدربزرگ و هوو می ساخت، هی اصرار می ورزد که بمانیم، تا ابد حتی، هی تصویر عاشقانه می سازد، بعد همان طور که مرد دارد ناز می کند، دارد طفره می رود، دارد خودش را به آن راه می زند و فکر می کند زن هنوز می خواهد، فکر می کند زن هنوز می سازد، یک هو ناغافل می بیند زنی نیست کنارش، که بخواهد، که بسازد، که بماند. زنی که می خواست دیگر نمی خواهد. اگر همه ی پوئن های شهر را بدهی بهش، نمی خواهد. مرد، اگر به موقع نباشد، اگر سر بزنگاه قاپ را ندزدد، از کفش رفته است برای همیشه. زن، مرد را می خواهد به شرط آن که غرورش نرود زیر پای او له بشود... سین جیم

۱۴ مرداد ۱۳۹۱


خانه ی شماره ی چهارصد و بیست دومین خانه ی من بود، که آن را با دو نفر قسمت می کردم، یک پسرِ سیاه پوستِ همجنسگرا که کارش فوتو شوتینگ بود، بسیار شلخته و بسیار مهربان، و یک دختر قد بلند و بسیار جدی که در یک بار کار می کرد و اکثر شبها اتاق را با دوست پسرش شریک میشد... روز اول که به خانه پا گذاشتم، قبل از هر چیز دیگری، حمامِ کوچکِ آفتابگیرِ واقع در اتاقی که قرار بود مال من شود، دلم را برد... از آن روز تا سه روز بعد که اتاق خالی میشد، برای من سه ماه گذشت... روز سوم کلاس تاریخ هنرم را خیلی زودتر ترک کردم و با دوست مکزیکیم رفتم "آیکیا"... شوق خریدِ اسبابِ آن حمامِ کوچک، و بعدش وصل کردن پرده ی رنگی حمام، پهن کردن قالیچه ی کوچکِ کف، ردیف شامپوها و صابون ها و شمع های معطر، حوله های سبز آبی و سفید، و آخر سر پر کردنِ وان سفید رنگ با حباب های کف از بزرگترین و فراموش نشدنی ترین لذت های زندگیِ بیست و پنج ساله ام بود... و شب ها، زندگیِ دیگر من، در آن وان سفید مملو از آبِ گرم و کف و شمع های روشن و موسیقی و شراب آغاز میشد... شب هایی با تنهایی شیرین و عجیب و عمیق...شب های روشن و سُکر آورِ دور..