۲۸ مرداد ۱۳۹۲

چون باد رفته باشد...


آدم ها یک سری آدمِ محدود در زندگی دارند که وقت فرستادنشان آنورِ آب توی بغل هم گریه کنند... من سه سالِ پیش توی چنین شبی توی بغل خیلی ها گریه کردم... گریه کردیم... آدم با خیلی ها دوست است، اما دوستِ روی کاغذ... فقط برای بعضی ها می شود وقتِ از جان و دل گذاشت و فقط برای بدرقه ی چند نفری اشکِ آدم می آید... امروز که نگاه کردم، دیدم که این تهران، دیگر دارد از رفیقِ جان های من خالی می شود... دیدم که چقدر دلتنگ می شوم... دیدم که با بعضی ها بودن، تکرار شدنی نیست...دیدم که زهرا را سه سال می شود که ندیده ام، درست از همان شب که آمد اینجا، همه ی چمدانم را خالی کرد و دوباره با حوصله و دقیق و مرتب همه را چید و بوسه بارانم کرد و رفت... مگر توی زندگی هر کس چند تا زهرا پیدا می شود که یک بسته آدامس اکالیپتوس و ژلوفین بچپاند توی کیف آدم قبل از رفتن... چند تا آدم هست که این زندگی را یکجورِ روشنِ خوبی بهت نشان دهد وقتی گه از در و دیوار می بارد...
...و باز لامصب، این تهران، این تهرانِ خراب شده، چقدر خواستنی ست که دل کندن ازش همان زجری را به آدم می دهد که تویش کپیدن... آدم تهران را از یاد نمی برد... آدم همیشه دلتنگِ تهران می ماند... دلتنگ زهرا... دلتنگِ تهرانِ با زهرا... دلتنگِ تمام نشدنِ این شهر، از پسِ رفتنِ همه ی تمام نشدنی ها.