و من توی تمام خوب هام، خواب های احمق پستم، سرگردان کوچه ها و آدم هام ...
صدای قطار می آمد که داشت می رفت در دلِ شب ...
و آخرِ همه ی آن سرازیری ها تو بودی...
یک شب در میان...
یک شب پشیمان
یک شب هرزه...
آن خانه کجا بود؟!؟ قرارگاه کجا بود؟!؟
چرا مرا هیچ چیز آویزان زندگی نمی کند؟!