۰۶ آبان ۱۳۹۱


و من توی تمام خوب هام، خواب های احمق پستم، سرگردان کوچه ها و آدم هام ... صدای قطار می آمد که داشت می رفت در دلِ شب ... و آخرِ همه ی آن سرازیری ها تو بودی... یک شب در میان... یک شب پشیمان یک شب هرزه... آن خانه کجا بود؟!؟ قرارگاه کجا بود؟!؟ چرا مرا هیچ چیز آویزان زندگی نمی کند؟!