۱۰ مهر ۱۳۸۸

دلم می دونی چه می خواد؟!؟...اون کافه ی اسکله کوچیکه ی "ماهی ها عاشق می شوند" رو....دلم ساندویچ ماهی می خواد...دلم لک لک می خواد...دلم کوچه ی پر درخت می خواد...درختایی که دارن زرد می شن کم کم...دلم می خواد بشینم رو اسکله و پاهامو آویزون کنم و چایی بخورم و به هیچی فکر نکنم جز تو...دلم سوز سرما می خواد و لرز یهویی...دلم شهر خیس می خواد...شهر خیس