۰۹ فروردین ۱۳۹۱


نشسته بودم لبه ی صندلی، تو ایوونِ شمالیِ کافه... منتظرش بودم، ولی خوب می دونستم که نمیاد...ازون شبای پر اغراق بود...چِشم به برگای رقصونِ چنارا بود و گوشم به خنده های مستونه ی دختره ی میز بغلی...یهو، پسره ای که اونجا کار می کرد، با یه ظرف کیک هویج اومد بالا سرم، یه دفترچه هم دستش بود، با یه فنجون چایِ سبز...بم گفت، اینا رو یکی داده که بهت بدم...نگفت کی، منم نپرسیدم...دفترچه رو که ورق زدم، دیدم دفتر خاطرات کلاس پنجممه... تو صفحه ی اولشم با همون خط خرچنگ قورباغه نوشته بودم که هر کی نوشته های منو بخونه، حتما تو سی و پنج سالگی می میره... وقتی داشتم از در می رفتم بیرون، آکاردئون زنِ مست با یه چشمکِ هیز بم گفت، "سخت نگیر دختر جون، زندگی هیچ ارزششو نداره..." همونجا، قبل اینکه آخرین قطارو از دست بدم، دفترچه رو انداختم تو یه صندوق پست، با آدرس اولین خونه ی تو، همونجا که اولین بار بوسیده بودمت... U

۰۵ فروردین ۱۳۹۱


خواب دیدم دارم تو یه خیابون خلوت با عجله راه میرم...آفتاب یه جور خوبی سرم و گرم کرده بود...فکر کردم گرماش چه عجیب و خوبه...دس کشیدم رو موهام دیدم روسری سرم نیس...با خودم گفتم ئه! پس اومدم خارج!... چقد دلم واسه بی روسری راه رفتن تو خیابون تنگ شده بود...اما چرا باز این همه عادیه!..به خودم گفتم ببین صبا! باز همه چی زود عادی شد... باز باید بری بگردی دمبال یه اتاق با چار تا آدم غریبه...اما باز آفتاب خیلی خوب می تابید...هی خودمو تو شیشه ی مغازه ها می دیدم و کیف می کردم...نگا کردم اون گوشه ها دیدم زمین سنگفرشه...دلم یهو ریخت از خوشحالی...پس اینجا یه جاییه تو اروپا...چقدر همه چی روشن شد یهو...نور سر صبح تو کوچه پهن بود...راه رفتم و راه رفتم...رفتم تو یه کافه...آدما میومدن و قهوه هاشونو شیرین می کردن...با شیر و شکر...من نگاشون کردم...آدمای غریبه ای که بهم لبخند می زدن...دلم خواست یه روز بیشتر بمونم...تو خواب فکر می کردم این هدیه ی عید امسالمه...فکر می کردم توئم عصر که بشه می رسی...تو خوابم یه جای دور بهار شده بود...