۰۱ آبان ۱۳۹۰

به خاطر هجومِ هورمون هاست شاید...یا به خاطر هجومِ پائیز آن بیرون، اینچنین خوشبو و روشن و دلپذیر...به خاطر دسته ی ظریفِ ِ جعفری یا خرماهای طلائی رنگ...یا عشوه گری نامحسوس برای پسرکِ میوه فروش با تلاشهای معصومانه اش برای ریختنِ انارهای سُرخ تر توی سبدم...به خاطرِ توست که رفته ای...به خاطرِ چشمهایمان که یکرنگ نیست...نبوده هیچوقت...به خاطرِ من...که روی لبه ی روشنِ برگریزانِ شهرم...شهرِ عزیزِ خودم، تاب می خورم و تاب می خورم و تو با با لبخندی یکوری نگاهم می کنی ...به خاطر رهایی ست شاید...که من این چنین سرمستم

۳۰ مهر ۱۳۹۰

کلاغ هایی سر مست...کلاغ هایی بالای چنارهای بلند...کلاغهای گرد...کلاغ های مربع...کلاغ هایی عشوه گر... کلاغهایی با نشانه هایی قرمز رنگ روی ساعدِ دست...کلاغ هایی وسیع...کلاغ هایی گریان...کلاغهایی با آغوش هایی پهناور...کلاغ هایی با رنگ هایی به جز سیاه...کلاغ هایی با گوشواره های خال خالِ سُرمه ای...کلاغ های با لبخند هایی بزرگ و مهربان..کلاغ هایی مهربان

۲۵ مهر ۱۳۹۰

حالا معلوم شد که آرامش و امنیتِ من از روزی که برگشتم از کجا می آمده...زودتر برگرد لطفا

۱۹ مهر ۱۳۹۰

نورِ سرِ صبحِ مهر ماه که می ریزد روی صورتت، حسی زیباتر از این وجود ندارد که مهری تازه _و نه از نوعِ میان تهی اش_ قلبت را روشن کند...