۱۲ آذر ۱۳۸۸

بعد...همون موقع که اولین دونه برف رقصید و اومد پایین...من داشتم یه گاز خوشمزه می زدم به لقمه ی نون پنیرم...اومدم بیرون با چاییم...یارعلی گفت یاد دکتر ژیواگو افتادم با این برف...دیدیش؟...نفسمو با اون دود آبی رنگ دادم بیرون و گفتم نه....سیگارشو نصفه خاموش کرد و رفت تو...بعد، تو شیشه ی کافه دیدمش...موهام سفید شده بود...گفت بیا یکی دیگه دود کنیم...سرمو گرفته بودم بالا و فکر می کردم دنیا چه خواستنی میشه گاهی...فکرمو خوند انگار...گفت برف که میاد بزن بیرون...یجور عجیبی خوشگل میشی...نگاهم که رفته بود رو پشت بوم روبرو، نرم افتاد رو دستاش...لبخند زدم و خیال کردم داره پشت گوشمو ناز می کنه...گردنم داغ شد...صداش نشست رو لبام...مثل همون دونه ها...رقصون

۱۱ آذر ۱۳۸۸

توی صداش بغض بود یک عالم...بعد...هر چه گشت دنبال یک آغوش گرم...نبود که نبود...دماغش را کشید بالا...راهش را کشید و...رفت