۱۴ آبان ۱۳۹۲

کسی قطب نمایش را در راه جنوب، جا گذشته...


تو رویای غیر ممکن منی.... روی دو پا ایستاده و دستها رو به آسمان... مِی در بر و معشوق نه در بر... تو رویای غیر ممکن منی... مثل زخمی که هرگز خوب نمیشود، مثل همه ی کوچه های بن بست، یا بعضی خیابان های بخصوص... تو شبیه "بی خیال" گفتنی، بر زبان جاری و در دل غوغا... تو چرخش یک سر هستی، وقت دور شدن عزیزترین آدم... تو یک رویای غیر ممکنی، شبیه خط افق، شبیه دعای باران، شبیه افسانه ی آه... تو هیچوقت نخواهی آمد، آمدنت غیر ممکن است، شبیه فرموش کردنِ رفتنت... نه می آیی و نه می روی... مثل حبس ابد... رهایی از تو، شبیه رسیدن به توست، شبیه اسمی هستی که روی بخار می نویسند، پاک نشدنی، نرفتنی، نماندنی... تو شبیه آه هستی، شبیه خط های کوچک کنار چشم، که عمیق تر می شود و از بین نمی رود...تو "گاهی خیرها در مصیبت ها پنهان می شوند" هستی... شبیه سرگردانی، شبیه مرز میان دو قاره، دو اقیانوس، دو مسافر، یکی به سمت شمال و دیگری به جنوب... تو همه ی آن چیزی هستی که آدم می گذارد و می رود، شبیه یک لحظه، که قهر می کنی و اگر بروی برای همیشه رفته ای، شبیه بزرگترین آرزوی آن لحظه که بگوید نرو... شبیه آشناترین غریبه ی عالم... شبیه کوچ... تو شبیه کوچ هستی... شبیه کوچ شبانه ی یک قبیله، رو به جنوب...