۱۵ بهمن ۱۳۸۸

نشسته ام همین جا که آسمانش تنها دو ستاره دارد

برایت گفته ام؟!؟...که توی آسمان دانه ها غوغا کرده بودند و من، یکی از پیراهن های تو را به تن کرده بودم که کمکی هم گشاد بود برایم، اما گرم...نشسته بودم روی زمین، تکیه به تخت، زانوهایم جمع توی شکم....و دانه های برف غوغا کرده بودند توی آسمان...این را از قرمزی آسمان فهمیدم...آسمان قرمز رنگی که از پشت پرده ی پنجره ی اتاق تو هم خودش را انداخته بود تو...من نشسته بودم آنجا و تو مشق می نوشتی...گاهی هم زیر چشمی نگاهی به من می انداختی که محو تماشای آسمان بودم...
برایت گفته ام؟...یک پنجشنبه هایی هست توی زندگی آدم که یک صبح تا شب آسمان می بارد...یک پنجشنبه هایی هست که هوا یکجور حسرت باری لعنتی ست...یک جوری، یکجور بی قید و بندی...یکجوری که انگار می خواهد بزند توی سرت که نگاه کن...من هزاران سال است که یک پنجشنبه هایی از صبح برای یک آدمهایی دلبری کرده ام و خیال نکن که تو نفر اولی...یک پنجشنبه شب هایی هست که تو کلی آدم دوست داشتنی داری که ناگهان از همه شان دلگیری...ناگهان یکیشان می خواهد برود...ناگهان یکیشان سرت داد می کشد...یکیشان ناگهان دیگر حوصله ات را ندارد...و کسی هم هست...که هیچوقت نبوده است...کسی هست که ناگهان رفته است...
حتی یک بار...یک بار من با تو نشستم پشت یک پیانوی بزرگ...تو برایم نواختی...خیلی مهربان برایم نواختی...قبلترش ازم خواسته بودی برایت تعریف کنم یک چیزهایی را...برایم نواختی و من شروع کردم به خواندن...از یکجایی به بعد،...من دیگر نخواندم...تنها صدای ضربه های آرامت بود بر تیره ی پشت من...

برایت گفته ام هرگز؟!؟...من همیشه دوست داشتم نزدیک یک اسکله زندگی کنم...دوست داشتم شبها با صدای فریاد کشتی ها از خواب بپرم و هرگز هم عادی نشود برایم هیچ چیز آنجا...من همیشه دلم می خواسته که یک شبی...یک پنجشنبه شبی...صدای تو بپیچد قاطی صدای باران توی کوچه های این شهر..-همین شهرلعنتی که این همه دوستش گرفته ام-...و این همه تویش رفتن آدمهایم را تماشا کرده ام...که این همه قدم زده ام زیر باران هایش -تنهایی-...که این همه شب هایش را با آن اتوبان های خواستنی پرستیده ام...که توی تمام کافه هایش نشسته ام و با صندلی خالی روبرویم یواشکی حرف زدم...شهری که برایم همه ی کودکیم بوده...همه ی نوجوانیم...شهری که حالا دارم همه ی جوانیم را توی خیابان هایش جا می گذارم و می روم....