۰۹ تیر ۱۳۹۱


وقت داشت تمام میشد...همه چیز همانجا، روی همان پله ها، زیر همان آسمان، قاطی همان بوی شور و دم کرده، در خنکی بی انتهای همان شب، همان نیمه شب...قاطی همان غَلیان های تب آلود، همان نگاه های پر حسرت، همان گوشه های خیس، همان انگشت های کشیده، سر انگشتهای پهن، موهای موجدار، همان تمناهای تمام نشدنی، سکوت های عمیق، میان رقصِ جادویی و بی انتهای سایه هایمان، شروع نشده به پایان رسید...ما تمام شدیم، و مبهوتِ تماشای رقصِ سایه هامان روی دیوار سیمانی، دنیای دیگری آغاز شد!

۳۰ خرداد ۱۳۹۱


باد لای موهایش پبچیده بود و ابوان سنگی حضورش را دیوانه وار می بلعید...عصر آخرین روز بهار در راه بود و او هیچ نمی کرد، جز لبخند زدن و جلوگیری از فروپاشی یکباره ی جهان... برای اینکه انرژی حاصل از ضربان قلبش به زغال سنگ تبدیل میشد... برای اینکه بهار تمام میشد... برای اینکه عنصر وجودیش هوا بود... برای اینکه باد می آمد... برای اینکه سرشانه های آفتاب سوخته اش، همه چیز این ایوان سنگی بود.... برای اینکه بهار داشت تمام میشد و او هنوز از تماشای ایوان سنگی سیر نشده بود...

۲۶ خرداد ۱۳۹۱


بِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ...عروس زیبا در آغوش مدیترانه آرام گرفته است...من، در سنگفرش کوچه ها گم شده ام...صدای قرآن می آید...میان دیوارهای مسی رنگ....بوی تنباکو...فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ....آیه ای مدام تکرار می شود....اینجا گرند کافه است...آیه ای مدام تکرار می شود...منم و کبوترهای بق کرده و بوی خوش دریا و موهایم که موج گرفته اند و همه چیز، در همین بعدازظهر دم کرده که انگار من تویش به دنیا آمده ام خلاصه می شود...آیه ای مدام تکرار می شود....صدای موذن، می پیچد زیر پوست شهر...مگر تنهایی آدم چقدر بزرگ است، که شهر به شهر، دکان به دکان، کافه به کافه، چمدان به چمدان، پا به پای آدم می آید... فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ آیه ای مدام تکرار می شود..... 3

۲۵ خرداد ۱۳۹۱


همه ی شبو خواب بیکینی سفید با خال های سیاه و کلاه شنای سفید و حوله ی سفید و دماغگیر سفید و آّب پاش سفید و دمپایی سفید دیدم...بیکینی خالدار در آخرین لحظات پیدا شد...آفتاب خوب بلد بود با پوست روغنیمون چیکار کنه....تو خواب موبایلارو نمی گرفتن و ما_از زیر آفتاب تا اونجایی که تو نشستی_ با هم حرف می زدیم...اصن چه اشکالی داشت که من دلم یه پکیج جدید شنا بخواد!...چه اشکالی داشت همه ی ما با لباس شناهای رنگارنگ دور یه استخر خیلی خیلــــی بزرگ می نشستیم و پاهامونو تو آب تکون تکون می دادیم؟!؟ چه اشکالی داشت اون استخر بزرگ خودِ زندگی بود، همونقدر شادی بخش و خوشایند و خنک و آبی_ تو هرم گرما و بخارهای معلقِ غصه_؟!؟

۲۳ خرداد ۱۳۹۱


من کمی دیر رسیدم سر قرار...قبل از این که برسم، اون یکی از گوش هاشو بریده بود...بم گفت دوس داری قبل شام یه کم پیاده روی کنیم؟؟...دوست داشتم...مخصوصاً که این غروبای عجیب آخرای بهار، تو اون جاده ی کم نور، انگاری خود بهشت بود...هی وقتی حواسش نبود، به جای خالی گوشش نگاه می کردم و قلبم قاطی بوهای خنک و سبک درختا بالا پایین میشد...سر میز شام، گیلاس شراب من رو اشتباهی برداشت...خوب من هیچوقت شراب سفید دوست نداشتم، اینو اون نمی دونست...منم هیچی نگفتم، گذاشتم شراب قرمز من به سلامتی همون شب بهار بنوشه و بازم زل زدم به جای خالی گوشش... بعد از شام، یه بسته ی کادوپیچ شده بم داد... گفت تولدت مبارک...من همه ی غصه هام یادم رفت... یه نقاشی بزرگ بود کار خودش... یه کافه بود و یه شب...بم گفت اسمش کافه شبانه س...یه جعبه ی کوچیک هم بود، که باز نکرده می دونستم گوششه...رو کنج لب بوسیدمش و شبِ خرداد واسه همیشه نشست رو آسمون اون نقاشی...یه کافه، با یه شب...

۱۸ خرداد ۱۳۹۱


ظهر،...تصویر لبخند من بود، در انعکاس لیوان آب....ظهر، معده دردی بود، ملایم و شیبدار، که تنها به یادت می آورد کجای دنیا نشسته ای.....ظهر، عطر همان ظهرهای کشدار خرداد ماه بود، که از امتحان حسابانِ آخر سال خسته و هلاک به خانه بر می گشتی، هنوز تمام نشده، یک امتحان دیگر برای شنبه...ظهر، تو بودی، دور و عجیب...تکیه داده روی ساعد دست، خیره به من....ظهر، رنگ چشم های من بود...رنگِ چشم های تو...که دور از هم، در سایه ی ملایمِ درختی، برای هم، آواز می خواندند...

۱۶ خرداد ۱۳۹۱


صبح...تصویر لبخند من بود، میان سرفه های زنی، با هنوز شوق جوانی...صبح...صداها، خطوط موازی نرسیدنی بودند لابلای سیم های لعنتی تلفن...صبح...قرص هایی بود روی شیشه ی میز آرایش....صبح...صدای پرنده ی قدیمی حیاط خانه یمان بود که هنوز پس از سالها، پس از سال ها...بوی نان تازه و پنیر و چشم های شسته نشده میداد....صبح، بیست و هفت سالگی ما بود....با خطوط لبخند یکسان، کنار لبها...شیارهایی یکسان روی پیشانی....صبح، من بودم...که می خواستم یکسره تو باشم...اما نمی توانستم....صبح....تو بودی، که به دوست داشتن من، تنها خو گرفته بودی...صبح، دوست داشتن تو بود، دوست داشتن من، که حوله و آب پاش هایشان را برداشتند، که با پوستی روغن زده، زیر عضلات محکم تابستان، دور از هم، آفتاب بگیرند...

۱۲ خرداد ۱۳۹۱


هیچی سر جای خودش نبود....همه چی سر جای خودش بود...شب که رسیدم هتل، همون موقع که چراغ و روشن کردم تلفن زنگ زد...رسپشن هتل بود..بم گفت تولدت مبارک!...گفت همین الان که رد میشدی پاسپورتتو دیدم..

با خودم فکر کردم عجب تولدی! نه کیکی نه شمعی! یهو دم یه فروشگاه گنده نگاه داشت...هیچ حواسم به دنیا نبود...یکی داشت میزد به شیشه پنجره...رومو که برگردوندم یه کاپ کیک دستش بود با یه شمع کوچیک روش...گفت خوشم میاد وقتی چشات برق میزنه...دنیا دلمو برد وقتی حواسم بش نبود!