وقت داشت تمام میشد...همه چیز همانجا، روی همان پله ها، زیر همان آسمان، قاطی همان بوی شور و دم کرده، در خنکی بی انتهای همان شب، همان نیمه شب...قاطی همان غَلیان های تب آلود، همان نگاه های پر حسرت، همان گوشه های خیس، همان انگشت های کشیده، سر انگشتهای پهن، موهای موجدار، همان تمناهای تمام نشدنی، سکوت های عمیق، میان رقصِ جادویی و بی انتهای سایه هایمان، شروع نشده به پایان رسید...ما تمام شدیم، و مبهوتِ تماشای رقصِ سایه هامان روی دیوار سیمانی، دنیای دیگری آغاز شد!