توی خواب، تو را توی شهری که دوست می داشتم غافلگیر کردم.... توی خواب از روی نقشه مرا پیدا کردی، یکجوری که توی سختترین حالت ممکن دیدمت... پیدایم کردی... یادم می آید، هر دو گریستیم... توی خواب، با هم داشتیم برای من دنبال خانه می گشتیم، دوست نداشتم با تو زندگی کنم، دوست داشتم بعضی شبها سرزده به دیدارم بیایی و من برایت شام سبکی بپزم با گیلاسی شراب قرمز... توی خواب، صدایت آرام بود، همانجور که دوست داشتم، دستهایت روی شانه ام بود، نفسهات روی گونه ام... توی خواب، به یک مرد فقیر کمک کردی، گفتی هشت دلار از طرف من، هشت دلار از طرف تو... من داشتم به پول کمی که توی جیب داشتم فکر می کردم، به خودم گفتم، باید بروی دنبال کار... توی خواب، قطارها از همان سویی می آمدند که تو می خواستی، همانجا می بردندت که تو می خواستی، روی بخار شیشه ی همه شان، میشد با عجیبترین الفبای دنیا چیز نوشت... خاطره ها همان زندگیِ در گذر بودند، آن قطارها همه ی زندگی بودند توی خواب.... توی خواب، کمی قبلتر از آن که بیدار شوم، تو مرا پیدا کردی، رهایم نکردی، من رهایت کردم.. چشم دوختم و خودم را توی یک از آن قطارها دیدم، که مرا_همچنان که برایت دست تکان می دادم_توی خواب برای همیشه می بُرد...