۰۶ اسفند ۱۳۹۱


دخترها شب ها قبل از خواب به چیزهای خوب فکر می کنند... صبح ها قبل از بیدار شدن به چیزهای خوب فکر می کنند... بعضی هاشان به روغن زیتون اعتقاد دارند... بعضی هاشان شب ها یک کاسه ی کوچک بر می دارند و تویش یک خیار، یک گوجه، مقداری نان سیردار، و اندکی پنیرِ قاچ قاچ شده می ریزند، و بعد روغن زیتون و لیمو ترش و سبزی سالاد... دخترها می دانند که این ترکیب در عین سادگی جادو می کند...دخترها با هر سالاد، به یاد یک نفر می افتند، که شبی، سر شبی برایشان یک سالاد جادویی پخته بوده... دخترها همیشه یک جای مخصوص دارند کنار پنجره، برای بعضی شب هایشان... دخترها، هیچ کس را از یاد نمی برند، اگرچه خودشان فکر کنند که از یاد برده اند... دخترها، هرکدام یک، یا حتی چند دفتر نیمه کاره دارند، پر از خط های کج و معوج برای عشق های نوجوانیشان... دخترها، خیلی شب ها حوصله ندارند خط چشم هایشان را پاک کنند، و با سیصد گرم عذاب وجدان می خوابند و لابد توی دلشان می گویند یک شب که هزار شب نمی شود... دخترها خیلی روزها، خیلی معصومانه با خودشان فکر می کنند آخرین باری که گُل هدیه گرفتند کِی بوده، از کی بوده... دخترها بعضی ظهرها ناگهان از خواب می پرند و با شگفتی فکر می کنند چقدر بزرگ شده ام و چقدر مانده تا سی سالگی و من که هنوز خیلی بچه ام... دخترها، بعضی روزها که سر ذوقند، لبه های دندانه دندانه ی روحشان را زیر لاک های قرمز و ماتیک های قرمز پنهان می کنند و با لبخندی اغواگرایانه به شما جوری نگاه می کنند که شما باور کنید خوشبخت ترین زن روی زمین دارد شما را از راه به در می کند.