۱۱ بهمن ۱۳۹۰

دلم میخواست یک بچه ی نوزاد داشتم که بویش مخلوطی از پودر نوزاد و شیرِ خودم بود...بعد می گرفتمش توی بغلم به جای این بالشکِ سورمه ای و تا صبح آرام می خوابیدم...آرام و یک نفس و تهی...
همین الان یک فیلم دیدم از پارسال این موقع ها...آدم بعدش که خودش را می بیند یک جاهایی با یک کسانی در حال کردن یک کارهایی یا گفتن یک چیزهایی به خودش بُرّاق می شود که_ئه! این توئی یعنی؟!؟...بعد هرچه فکر می کند باورش نمی شود که توی آن لحظه بوده است...یا کنار آن آدم...یا مشغول کردن آن کار...یا گفتن آن چیز...یعنی می خواهم بگویم یک وقتهایی آدم اصلن باورش نمی شود که می توانسته هر جایی باشد غبر از اینجا...یعنی می خواهم بگویم که زندگی یک چنین چیز تخمسگی ست و من این روزها خیلی دارم سیگار می کشم و خاک بر سرم و خاک بر سرِ همه ی این هورمون های بی همه چیز بریزند که مایه ی همه ی بدبختی های بشریتند
پل اساساً موجود راه راه افقی جسوری ست که از میان منابع دلتنگی شما عبور می کند و اساسی ترین حرکت آن به سمت چپ و درست بالای استخوان جناق سینه ی شما انجام می گیرد....آن روز پل به من گفت، که آیا می خواهی از روی من رد شوی و رخ دلدار را ببوسی؟..من عرض کردم که شاید وقتی دیگر...پل مرا در آغوش کشید و گفت پس اگر می مانی درست بمان، و دائم چیز یاد بگیر...و من منتظرت می مانم مقداری...اینطور شد که پل و همه ی پل های دیگر عالمیان همه دور جناق سینه ی من پیچیده اند و ما نفسمان بالا نمی آید...اما می رویم که به حرفشان گوش دهیم و چیز یاد بگیریم حالا که از همه ی آن طرف پُلیان دوریم

۰۸ بهمن ۱۳۹۰

بی خبر، مثل بارش بی صدا و شبانه ی همین برف، مثل یک اتفاق سفید...تو فقط به خانه برگرد!



-از وبلاگ آقای اُلد فشن
که در آب مُرده بهتر، ز در آرزوی آبی....
جعبه ی آرزوها را گذاشته ام همین گوشه...پایین تختم...کنار چمدان کوچک قرمز رنگ که لیبل یک پرواز کوتاه بهش آویزان است. جعبه ی آرزوها را گذاشته ام همین گوشه که تویش _یک پرواز نسبتا طولانی، با نوشیدنی های یخ زده، پنجره هایی کوچک رو به ابرهای پشمکی، و کسی، که دوست دارم جایی، مثلا توی یک فرودگاه بزرگ منتظرم باشد،_ بچپانم.

۰۵ بهمن ۱۳۹۰

نشسته بودم اینجا...همین گوشه ای که هیچ وقت باران نمی بارید...نشسته بودم و ستاره ها هیچ کجای آسمان نبودند...ماه هم هلال لاغر بیجانی داشت...مثل اول های ماه...یکجور که همه می فهمیدند چه مرگش است...زار و نزار و رنگپریده...خواستم بنویسم بیچاره...یادم افتاد که شماها هیچ وقت اینجور کلمات را توی نوشته های من ندیده اید...گفتم شاید به مذاقتان خوش نیاید...ماه بیچاره نبود...می رفت که زیبا شود...و بعد برای چند شبی بمیرد...خوب است، خیلی خوب است که آدم بتواند مثل ماه شود، برای چند شبی بمیرد و باز برگردد...همینجا...همین جایی که آسمانش حتی یک ستاره هم ندارد...یا دارد و ما نمی بینیم...یا هرچه که هست...
ما تقریبا هرشب همدیگر را می دیدیم...سخت بود که آدم هر شب ماتیک بزند و خوش اخلاق باشد و باران بوسه بریزد روی سر آن یکی... آنجا زندگی جور دیگری بود...ماتیک زدن کار جلفی به حساب می آمد و بوسیدن روی گردن ممنوع بود...پس ما به بوسیدن ساده ی کنج لب قناعت می کردیم و به ماتیک های کمرنگ با طعم هندوانه راضی می شدیم...شب ها هم همیشه یکجور خوبی پیش می رفت...یکیمان سالاد درست می کرد...با سیب و کاهوی بنفش و آووکادو و اسفناج...آن یکی مسئول چیدن میز و انتخاب موسیقی بود...گاهی وقتها هم می رفتیم سینما...سینما چقدر بود؟!؟ همه اش یازده دلار...بعدش می توانستی هرچقدر می خواهی فیلم ببینی...اما برای ما همان یکی بس بود...گاهی من آن وسط ها خوابم می برد...بعد برگشتن به خانه مصیبت بود...عین آن سالها که از میهمانی دیر برمی گشتیم و من توی ماشین می خوابیدم و بابا بغلم می کرد تا توی تختم...بیرون برف می بارید...هر دانه اش قد یک گردو...من برف دوست داشتم...اما آن سال برف برایم مثل بازگشتن به خانه بود وقتی دیگر بابا نبود که بغلم کند...
نشسته ام همینجا....همین گوشه ی امنِ دنج که هیچ ستاره ندارد....گاهی هرچقدر که صبر کنی هم، اویی که باید نمی آید...این را چند شب پیش به تو هم گفتم...می خواهی باور کنی یا نه...من ولی، اگرچه که با سرانگشتانم روی بالشک سبز رنگ را آرام نوازش می کنم به جای گونه های تو....اما آن دورترها...تنها صدای سوتِ قطار می آید....

۰۳ بهمن ۱۳۹۰

شیشه ی خالی عطر را روی بینی ام می فشارم...بوی خفیفِ غارتگری دارد...انگار هیچ ندارد و همه چیز دارد...آدم را جا می گذارد و می رود...می برد و نمی رود...لعنتی

۰۲ بهمن ۱۳۹۰

بعضی عصرها را که مثل حالا می شود..که من و مامان می نشینیم توی هالِ خانه...من کنارِ بخاری...روی صندلیِ ننوئی...یک استکان کمر باریک چایِ نعنایی دستم...یک کتاب روی پایم...مامان روی کاناپه...دارد زبان خوراکیها می خواند و برایم از خواص چای سبز می گوید...می گوید این همه چای پر رنگ مثل سم است برایم...من می گویم خوب...یک چیزهای دیگری می گوید...من همه اش سر تکان می دهم...به رشته ها و آدمها که می رسد، اخمهای من می رود توی هم...دیگر سکوت می کند...بعد...باز سکوت می پیچد و من می دانم که یک جای خوبی نشسته ام که تصویرش را ماه ها توی ذهنم مزه مزه کرده بودم...می دانم که خوشحالم که اینجایم...می دانم که بعضی عصرها مثل حالا را بسیار...بسیار...بسیار دوست می دارم

۰۱ بهمن ۱۳۹۰

ما می توانیم با هم بازی کنیم...حتی وقتی که خیلی دوریم...آنجا سرد است...برف می بارد...اینجا گرم است...نه آنقدرها...بالاپوشی خاکستری ما را کفاف می دهد...تو اما همیشه رو به باد بایست...من بالاپوش می شوم...نه خاکستری... بیشتر به رنگ خورشید...طلائی...تابنده...گرم...
اول تهران خوابش می برد...بعد پاریس و آمستردام و استکهلم...بعد نیویورک...بعدترش شیکاگو...آخر از همه هم سانفرانسیسکو...آخ تهرانِ خواب آلود...
برفی که می‌بارید من بودم
تو را احاطه کردم
در بَرَت گرفتم
گونه‌هایت را نوازش کردم
شانه‌هایت را بوسیدم
و پاره پاره ریختم
پیشِ پای تو

بر من پا گذاشتی
کوبیده‌تر سخت‌تر محکم‌تر شدم

تابیدی به من
آب شدم

شهاب مقربین
از کتاب «سوت زدن در تاریکی»
حالا از گوشواره ها بگذریم...دندان های پیشین...دندانپزشک با صدایی سرزنشگر بهم گوشزد کرد که اگر بیش ازین دندان هایت را بسابی مینا از دو دندان جلوییت رخت خواهد بست...گویی هم اکنون نیز رخت بسته...یعنی خیلی ساده زندگی جور سه بعدی نازک غارتگری ست...آنوقت شماها هی برای پیکر عریان دخترک قصه بگویید...
گوشواره ها در تخت خواب ها به یغما می روند...هزار و سیصد و پنجاه و هشت لنگه
من تو را می شناسم... تو هم چنان دچارِ دقایقی از من هستی که نیستت را هست می کند و کبودیِ چشمهایت هنوز به رنگ همان کاشی های آبی ست...این شهر بدونِ تو، گریزگاه نبود، پنجره بود...که از سرسرایش به قهقرا می شد پر کشید...

۲۷ دی ۱۳۹۰

قلب می ترکد از غصه...بعضی سه شنبه شبها

۱۸ دی ۱۳۹۰

گریزکاه کجاست؟...پیوسته چیزی وجود دارد...خوب است وقتی گریزگاهی هست...از پرچین های دیوار پشت خانه می توان گریخت...از چشمانِ کنجکاو رد شد...قدم هایی کوتاه و نامطمئن برداشت، و به اسکله رسید...به شبِ دریا، که یکسره ترس و جادوست...
کلاهم را بر سر گذاشتم و لمیدم روی نیمکتِ فلزیِ سرد...رویاها کم کم جان گرفتند و موج ها از پله های اسکله بالا آمدند و پیچیدند دور پاهای من...همچون پیچک هایی هزار ساله...صدای پاهای مرد که آمد، رویاها گریخته بودند، حتی پیش از آنکه من سرم را برگردانم...
مرد آمد...یکسره سودا...مرد مرا در آغوش کشید...بی رویا...آغوشش بزرگتر از حدِ تصورم بود...آنقدر که جایی برای رویاها نمی ماند...ما به خانه برگشتیم، قبل از آنکه درخت ها در وسوسه ی سایه هاشان گم شوند...
صبح، انگار که دیشبی هرگز وجود نداشته...من گوجه ها و خیارهای کوچک را حلقه حلقه کردم و منتظر ماندم که آنها بیدار شوند...
انگار هرگز سودایی نبوده...هرگز جادویی نبوده...یا شبی، هرگز شبی نبوده...