۳۰ آذر ۱۳۹۰

سالها پیش...شاید هزار سالِ پیش...قاطی عطر آویشن و زنجبیل و چای کوهی... قاطیِ هزاران دانه ی غلتانِ انار... میان دردهای مداومِ زنی، که نوشتن نمی دانست و تنها آواز می خواند... تو به دنیا آمدی... تو قاطیِ آوازهای نجیبِ زن به دنیا آمدی... زن هنوز، چنان که بلندترین شبِ سال می رسد...کنار بلندترین سروِ باغ می نشیند، و چنان که آواز می خواند، تو را می زاید... سرایش و زایش...پیوسته...غریب...کهن.

۲۱ آذر ۱۳۹۰

سوسنى دركف، تو را ترك مى كنم عشق شبانه ى من ! و بيوه ى ستاره ى خويش بازت مى يابم . من كه رام كننده ى پروانه هاى تاريك ام راه خود را پى مى گيرم . از پس هزارسال مرا باز خواهى ديد عشق شبانه ى من ! من كه رام كننده ى ستاره هاى تاريك ام راه خود را پى مى گيرم تا آن دم كه همه عالم از كوچه ى باريكِ كبود به قلبِ من در نشيند .

فدریکو گارسیا لورکا/ احمد شاملو

۱۸ آذر ۱۳۹۰

کم کم دارم می فهمم مشکلِ کار کجاست...مشکل، فانتزی هاییست که من در ذهن می سازم...مشکل اینست که انگار کارگردان باشم و آدم های زندگیم بازیگرانم...من سناریو می نویسم و آنها باید اجرا کنند...من روزها می نویسم و از نوشته هایم کیفور می شوم... و وقتی آنها نقشی که من بهشان داده ام را خوب ایفا نمی کنند، دنیا روی سرم خراب می شود...غافل ازینکه آنها هم سناریو های خود را دارند و کارگردان قصه ی خودشانند...و دقیقن فاصله از جایی شروع می شود که آدمی آنقدر مهم می شود که من بهش نقشی می دهم در قصه ام...

۱۷ آذر ۱۳۹۰

مانده ام که چه بشود؟؟؟؟...این اشک ها کِی تمام می شوند...این پنجشنبه شب های لعنتی...این دخترک احمق عاشق پیشه کِی گورش را از زندگی من گم می کند؟

۱۳ آذر ۱۳۹۰

خواب بودی...خیلی کوچک بودی وقتی خواب بودی...فکر کردم که بیدارت نکنم...حالا اینجا آخرهای پاییز است...دوست داشتم بیدار می شدی و صبحانه را با هم می خوردیم...توی یکی از آن مغازه های کوچک اول دربند...توی خواب لبخند می زدی...من بیشتر دوست داشتم انگشتهای پایم را در خواب تکان دهم...یک رسم خانوادگی بود به گمانم...می دانی...بعضی دردها فراموش نمی شود...مثل معده دردی می شود که تنها بش عادت می کنی...اما هنوز می تواند از خواب بیدارت کند...توی خواب فاصله ی میان نت هایت بیشتر بود...من هم صبورتر بودم...حالا انگار تمام صبرهایم را داده ام، و جایش یک صندلی خالی پر از آکورد های صدای کلاغ گرفته ام...بم گفته بود که حواست باشد به رنج کشیدن عادت نکنی....حواسم نبود لابد...حواسم نبود...
بهش گفتم بالاخره آدم باید در دنیا یک چیز خوشمزه بلد باشد درست کند...مثلا قهوه ی خوب...ماکارونی خوب...آبگوشت خوب...یا حتی چای خوش طعم...ولی اگر کسی را پیدا کردی که همه ی اینها را با هم بلد بود لطفا از دستش نده...!

بهش گفتم...نکند زندگی یادمان بدهد که آرزوهای بزرگ نداشته باشیم؟!؟

Friday December 26, 2008
رها كه شدي
از ازدحام ديدارها
بيا
تا به گوشه اي خلوت
راهنمايت شوم
و از سراشيبي واخوردگي
عبورت دهم
تا باز گردي و
بنشيني بر مدار خويش
به خورشيد سلام كني
واز پا به در آري
خارهاي روابط زميني را
پيش از آنكه در شعري ناسروده
سرگردان شوي

"شبنم آذر"
A few years ago, I had a dream...

It began in the summer, and was over by the following spring..

In between, there was as many unhappy nights...as there were happy days...Most of them took place in this cafe...



And then one night...a door slammed and the dream was over...




My Blueberry nights(2007)
‎-Why'd you come?
-I guess I just wanted to see,
if I could remember, what it felt like...


My Blueberry nights(2007)