۲۲ آذر ۱۳۸۹

وقتی‌ از آتش رد شدی همهٔ ترست تمام میشود

همه‌شان یک گوشه بودند...تاریک بود...روشن بود...نمی دانم...تنها وزش ملایمی بود از عبور کسی‌...او نمی دانست...رنگ‌ها را کنار هم چیده بود...میخ‌ها روی دیوار...او میخ‌ها را بیرون کشید...دیوار سست بود...میخ‌ها به آسانی‌ بیرون آمدند...اما جایشان روی دیوار سست ماند...نیمرخش مهربان بود...خطوط عمیقی داشت...همه جا...مخصوصا کنار چشم ها،وقتی‌ می‌خندید...او هزاران رنگ را با نخ‌ها به هم دوخته بود...شش ضلعی‌هایی‌ منظم...پر از رنگ...از من پرسیده بود چرا رنگ دوست داری؟...ساکت مانده بودم...چرا رنگ‌ها را دوست داری؟...من توی راه بودم...آرایشگاه آبی بود...تابلو‌هایی‌ بودند زیبا..همه جا...زن عطر خوشی‌ داشت...کلاه و کتم را گرفت و گفت دنبالم بیا..مرا نشاند روی صندلی آبی رنگ...او که به سراغم آمد چشم‌هایم می‌سوخت...فکر کردم چقدر خوب است که خودت را بسپاری به دست‌های کسی‌ و با آرامش چشم ببندی...قبلا توی قطار اینجوری بودم...وقتی‌ تو کنارم بودی...حالا می توانستم سرم را بگذارم روز شیشهٔ سرد و بی‌ ترس چشم ببندم...

همه‌شان یک گوشه‌ بودند...روی میز ظرف کیک خالی‌ شده بود...آن‌ها غذاهای ما را دوست داشتند...ما که غذا می‌‌آوردیم، چشمهایشان برق میزد...دیگر فهمید بودند ما چقدر عشق می‌ریزیم توی دیگ...ماهم شادمانه لبخند میزدیم و فکر میکردیم غذای خانه مان لذیذتر بود...

همه‌شان یک گوشه بودند...دستها در جیب...زن با شال صورتی‌...مرد با پیراهن سیاه...من پتویم پیچیده دورم...فکر کرده بودم دفترچه زیر پایش چه حضور ملایمی دارد...انگار فهمید...جایش را عوض کرد...سایه‌اش افتاد یک گوشه‌ دیگر اتاق...اتاق پر بود از سایه...سایه‌هایی‌ خاکستری و آبی...من اما یک سره راه راه بودم...موهایم که باز میشد بنفش تر میشدم...می‌ بستمشان طوسی تر...دستش دور لیوان حلقه شده بود..صداش مثل حرکت مداد بود روی کاغذی کاهی...بدون اینهاازین به بعد..جعبهٔ خالی‌...جعبهٔ مقوایی خالی‌...یک جهش بزرگ وجود داشت بین این دو جعبه...یک سطل بود...نصفی آب، نصفی خالی‌...کنار یک تابلوی سیاه براق...تصوراتش به سه قسمت تقسیم میشد...بخشی نارنجی...بخشی سیاه، بخشی هم هنوز بی‌ رنگ مانده بود..."هروقت فهمیدی چرا آبی هستی‌ برگرد"...برای امروز کافی‌ است...

همهٔ‌شان یک گوشه بودند...صورتش که نزدیک میشد، نبض گونه‌ام میزد...آغوشش بزرگ تر از حدِّ تصورم بود...شانه‌ها پهن...دست‌ها بزرگ...من هم همان لحظه که مرد سیگارم را روشن کرد، گم شدم...توی سایهٔ آن ساختمان‌های غول پیکر...

۱۸ آذر ۱۳۸۹

به خاطر آن لکهٔ روشن که ساق پایش را گرم میکرد

نگاش کن...اوناهاش...بذار خودش آروم آروم اتفاق بیفته...بذار یه چیزی اون ته تهای بوم،لای اون رنگای وحشی آروم ،یجور عجیبی‌ سورپرایزت کنه....بذار خودش اتفاق بیفته...بعد صداش آروم میشد...کلمه هاشو نمیشنیدم..فقط انگار یه چیز سیال گرمی‌ زیر پوستم راه میرفت....انگار صداش میرفت بین عصبای پوستم و من فقط به چشماش نگاه می‌کردم...