من، اشتباه به دنیا آمده ام... توی یک فصل اشتباه، یک روز اشتباه، یک شهر اشتباه، یک خانه ی اشتباه و یک سیاره ی اشتباه
۱۹ دی ۱۳۹۲
شبیه سوت زدن زیر تگرگ
ماجرا شبیه وقتیست که توی یک فرودگاه خیلی بزرگ، منتظر آمدن یک آدم خیلی مهم هستی... چشم می چرخانی و نمی بینیش... آدم ها رد می شوند و لم می دهند و چای می نوشند و زیر لب آواز می خوانند... آدم ها می روند و می آیند و تو هنوز منتظری... منتظری و توی دلت خوب می دانی که چه بیهوده... می دانی که آدم تو، آدمک تو، نه توی این فرودگاه پیدا می شود و نه توی هیچ فرودگاه بزرگ هیچ شهر دیگری...باز ولی، می نشینی و منتظر می مانی.... راه می روی و منتظر، زیر لب، آواز می خوانی... تمام نمی شود... انتظار ولی، تمام نمی شود... هزاران هواپیما می نشیند و بلند می شود و هزاران نفر به مقصد می رسند و تو همان کلاغی هستی که هیچ وقت به خانه اش نمی رسد....
اشتراک در:
پستها (Atom)