۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۰

انگار که الفبایتان می رقصد...حروف گویی درحال معاشقه اند...همه به هم چسبیده و کولی وار...او میگفت...وقت حرف زدن چشم هاش می درخشید...

۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۰

به هر حال من رفتم موزه اما اون دیر اومد.منم حتا یک دقیقه بیشتر منتظرش نشدم,چون اگه از هفت و هفت دقیقه میگذشت ممکن بود تا هفت سال دچار نگون بختی بشم.راهمو کج کردم و برگشتم.موضوع اینجاس که تو هیچوقت نمیدونی چی برات خوبه...مثلن من هرگز فک نمیکردم ایستگاه اتوبوس امروزم کنار برکه ی محبوبم باشه و آفتاب اون همه خواستنی بتابه رو پر اردک ها و دم سنجاب ها.به هر حال آدم بهتره یه جایی تو زندگیش .خفه شه و ببینه دنیا واسش چی میخاد
در نهایت تصمیم بر این شد که مرد رویاهایم را در موزه پیدا کنم...راس ساعت هفت و هفت دقیقه ی صبح...
قبل از حرکت قطار بود که همه چیز شکل گرفت....روی همان کنده های مطبوع چوب...ماهون بود به گمانم...

۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۰

سوار کوچکترین هواپیمای جهان میشوم و در کوچکترین فرودگاه جهان فرود می آیم...اینجا باران ترد ریزی می بارد...تپه ها نه که در فاصله، از نزدیک هم دلربایند...شب اسیر حادثه میشوم...صدایش دور است و دست هایم سرد...توی پنجره ام شکوفه ها غوغا کرده اند...ما با باد میوزیم...ما اسیر حادثه ایم... تا تو نباشی...تا صدایت مهربان نپیچد... انگار که وضع به همین منوال است...

۲۵ فروردین ۱۳۹۰

سن و سالش کم نبود...اما همچنان زیبا...پوست درخشان...ساق پاها کشیده...چشم ها مورب، و لبخند سحرانگیز...میگفت از پانزده سالگی مدل نقاشی بوده...آن روز پیراهنش را سه بار عوض کرد...یک بار سرخابی، یک بار سبز تیره، و یک بار آبی...همان آبی محبوب من...بهم گفت که کلاس سوزانا، تنها وقتی ست که مجبور نیست برهنه مدل شود...می گفت احساس متفاوتی ست..می تواند آنجور که دوست دارد آرایش کند و لباس بپوشد...پیراهن سبزش را میپرستید...این را میشد از درخشش چشم هایش وقتی به گوشه ای خیره بود، فهمید...برایم تعریف کرد که آن را توی یک حراجی خریده شصت و پنج دلار...اما اصولا قیمت واقعی اش هفتصد دلار بوده...پشتش را نشانم داد، یک سایز برایش کوچک بود...با سنجاق دو طرفش را به هم رسانده بود...اما آنقدر دوستش داشته که نتوانسته ازش بگذرد...گفت اینجا تنها جایی ست که می تواند پیراهنش را بپوشد...و این لذت بخش است...برای همین پنج شنبه ها برای او متفاوت بود... این سه هفته را من هم دوست داشتم...یک میز طویل...جام های شراب...شیرینی های هوس انگیز ..شمع ها و گل ها...پیرمردی با پیراهن رنگارنگ...و او، که با لباس سبز هفتصد دلاریش، انگار توی بیست و یک سالگی، در یک میهمانی واقعی، از همه ی مهمانان، خرامان دل میبرد...

۱۹ فروردین ۱۳۹۰

بهش گفتم...تو که همه چی‌ منو میدونی‌...تو که خط به خط زندگیمو از حفظی....بعد همهٔ قلبمو بهش نشون دام و یادش آوردم که همهٔ عمرم به اعتمادش چشم بسته از تو آتیش رد شدم....بعد ازش خواستم که این غصّه رو...که صبح‌ها چشم باز نکرده قلپ قلپ میریزه تو دلم، ازم بگیره...
بذار بغلت کنم...اون بهم گفت...صداش میون مه‌ اول صبح مثل نوازش بود...من همهٔ راهو پیاده اومدم...مه‌ اونقدر زیاد بود که هیچ جا رو نمی‌شد ببینی‌....رو پوستم قطره‌های خنکش نشسته بود...من تنها بودم و همش فکر می‌کردم این مرغای دریایی‌، صبح به صبح به جای اون پرنده کوچیک خوش صدایی که از پشت پنجرم آواز می‌خوند برام، چی‌ میگن اینجا؟!؟! پشت پنجره ش دو تا گلدون بزرگ سبز بود...خودش زیر پتوی سفید رنگ خوابیده بود...منم اگه دیشب کیلیدمو جا نمیذاشتم الان اینجا نبودم...یا شاید اگه تو اون همه دور نبودی...دور و غریبه.. ما‌ها آروم آروم از هم دور میشدیم...با صدای نفسامون که حروم میکردیم رو پوست غریبه‌های غمگین