-یک ستاره ؟
-آری صدها ‚ صدها، اما
همه در آن سوی شبهای محصور
-یک پرنده ؟
-آری صدها ‚ صدها اما
...همه در خاطره های دور
با غرور عبث بال زدنهاشان
....
۱۷ تیر ۱۳۹۰
خواب دیدم که موهایم را می چینم...خواب دیدم که سبک میشوم...خواب دیدم که سبک می شوم...قبل ترش ترگل بم گفته بود که خواب دیده بیمارم...هارت هارت خندیدم و گفتم پس یعنی چه؟!؟!..گفت غصه.. من دیگر نخندیدم...خواب هایم را ریختم توی یک جعبه ی آبی رنگ و دورش را با یک نخ گونی بستم و گذاشتم گوشه ی چمدانم...بهش گفتم کاش آدم ها هم برایم مثل این خانه ها بودند...وقتی موعد شان سر می رسید، دیگر برایم تمام می شدند...حتا اگر چیزی جا مانده بود دستشان حاضر نبودم بهشان برگردم...گفت اگر توی یک خانه هم این همه زندگی کنی برایت سخت می شود...راست می گفت شاید... من هنوز سرگردان کوچه ها و آدم ها بودم...توی تمام خواب هام...خواب های احمق پستم...
توی سر پایینی تیلور..ناگهان چشممان افتاد به یک "دوستت دارم" فارسی بزرگ...کنده بودندش روی زمین...ما لبخند زدیم و رد شدیم.... ما توی خنکی خوش بوی غروب تابستان خیابان میشیگان سرازیر شدیم و باد پیچید زیر دامن هایمان...بادی که همه چیز این شهر بود...
خواب دیدم که موهایم را می چینم...خواب دیدم غصه هایم می ریزند..سبک می شوم...دم رفتن بم گفتی نمی بوسیم؟!؟...دسته ی چمدانم را فشردم و چیزی زیر لب گفتم و رد شدم... خودت می دانستی که آن قطار ها مرا برای همیشه می برند..هان؟!؟...
موهایم را می چیدم و خواب می دیدم و قطار برای همیشه می رفت...من اما سبک نمی شدم...سبک نمی شدم....
توی سر پایینی تیلور..ناگهان چشممان افتاد به یک "دوستت دارم" فارسی بزرگ...کنده بودندش روی زمین...ما لبخند زدیم و رد شدیم.... ما توی خنکی خوش بوی غروب تابستان خیابان میشیگان سرازیر شدیم و باد پیچید زیر دامن هایمان...بادی که همه چیز این شهر بود...
خواب دیدم که موهایم را می چینم...خواب دیدم غصه هایم می ریزند..سبک می شوم...دم رفتن بم گفتی نمی بوسیم؟!؟...دسته ی چمدانم را فشردم و چیزی زیر لب گفتم و رد شدم... خودت می دانستی که آن قطار ها مرا برای همیشه می برند..هان؟!؟...
موهایم را می چیدم و خواب می دیدم و قطار برای همیشه می رفت...من اما سبک نمی شدم...سبک نمی شدم....
برای تو می نویسم...در این غروب غمگین تابستان...روی همین ریل های قطار که می روند به سوی هیچ...برای تو می نویسم که انگار با من زاده شدی...یک روز حوالی بیست سالگی تو...جای پاهایمان ماند روی همان سنگفرش های برف آلود...من جادو شدم...همان روز...تا امروز...تا امروز که تابستان است...آسمان پر از قاصدک...جاده گرگ و میش...من تنها..و تو دور...دور...
جایی انگار افق، بین آسمان و دریاچه محو شده بود...همان روز که همه جا پر از مه بود...من با تو حرف زدم...یک روز دیگر، درست کنارهمان دریاچه...بیست و پنج سالگی من بود...آسمان روشن..زمین گرم...من هنوز مسخ شانه های تو بودم...که سال های سال گرمایشان را از دور آرزو می کردم...
ماه این بالاست..قطار حرکتی یکدست دارد...من همینطور که برایت می نویسم، به ماه هم نگاه میکنم...انگار کامل است...برایمان آرزو می کنم...برایمان روزهای روشن آرزو می کنم..روز های سپید...روزی کنار همین جاده، یک زن دیگر هم گرمای شانه های مردی را آرزو کرده بود...حالا آنها کنار گندمزار خانه دارند...مرد صبح به صبح موهای زن را می بافد...زن برایش آواز می خواند ...
من یک روز، یک صبح گرم...چمدانم را در دست گرفتم و به سوی تو نیامدم، پرواز کردم...تو با اخم هایت به استقبالم آمدی...من تا امروز با همان چمدان، همینجا، منتظر لبخندت ماندم...کاش میشد همین حالا،همین حالا به من لبخند بزنی...
برای تو می نویسم...که شب هایم با صدای صبحگاهیت.به خواب می رفت..و صبح های زود، چشم هایم را صدای خسته ات بیدار میکرد...حالا بدون صدایت...من چقدر...چقدر...چقدر غمگین می مانم...
قطار همیشه مرا به نوشتن می آورد...همیشه توی همه ی قطارها برای تو نوشته ام...هزاران نامه که هرگز به مقصد نرسید...می گذارم این نامه به سویت بیاید...شاید عطر چای بدهد...شاید بوسه هایم را به یادت بیاورد...یا دست هایم را...هر چه که بود..در آینه به سویم لبخند بزن...
جایی انگار افق، بین آسمان و دریاچه محو شده بود...همان روز که همه جا پر از مه بود...من با تو حرف زدم...یک روز دیگر، درست کنارهمان دریاچه...بیست و پنج سالگی من بود...آسمان روشن..زمین گرم...من هنوز مسخ شانه های تو بودم...که سال های سال گرمایشان را از دور آرزو می کردم...
ماه این بالاست..قطار حرکتی یکدست دارد...من همینطور که برایت می نویسم، به ماه هم نگاه میکنم...انگار کامل است...برایمان آرزو می کنم...برایمان روزهای روشن آرزو می کنم..روز های سپید...روزی کنار همین جاده، یک زن دیگر هم گرمای شانه های مردی را آرزو کرده بود...حالا آنها کنار گندمزار خانه دارند...مرد صبح به صبح موهای زن را می بافد...زن برایش آواز می خواند ...
من یک روز، یک صبح گرم...چمدانم را در دست گرفتم و به سوی تو نیامدم، پرواز کردم...تو با اخم هایت به استقبالم آمدی...من تا امروز با همان چمدان، همینجا، منتظر لبخندت ماندم...کاش میشد همین حالا،همین حالا به من لبخند بزنی...
برای تو می نویسم...که شب هایم با صدای صبحگاهیت.به خواب می رفت..و صبح های زود، چشم هایم را صدای خسته ات بیدار میکرد...حالا بدون صدایت...من چقدر...چقدر...چقدر غمگین می مانم...
قطار همیشه مرا به نوشتن می آورد...همیشه توی همه ی قطارها برای تو نوشته ام...هزاران نامه که هرگز به مقصد نرسید...می گذارم این نامه به سویت بیاید...شاید عطر چای بدهد...شاید بوسه هایم را به یادت بیاورد...یا دست هایم را...هر چه که بود..در آینه به سویم لبخند بزن...
اشتراک در:
پستها (Atom)