از خواب می پرم و چار زانو می نشینم...رو به پنجره...مثل همه این شب هایی که گذشت زوزه ی باد می پیچد و مثل همه ی این شب هایی که گذشت من بی خواب...می نشینم وزانوهام را بغل می کنم...چشم می دوزم به آسمان و فکر می کنم که تو کجایی که ما این همه تنهاییم و دستهای هم را که محکم می گیریم باز هم تنهاییم...
آفتاب داغ توی چشمهایمان...دستهایمان بالا...بازوی تو هم درد می گیرد این روزها؟... تو هم دلت نمی آید پایین بیاوریش...خشمگینیم و وجود بی نهایتمان کنار هم باز ذره ای از خشم بینهایتمان نمی کاهد...بهم می گوید که اصلا فایده ای هم دارد؟!؟...می گویم که دست کم خشممان خالی می شود...و حالا...این نیمه ها ی شب که فقط اشک است و اشک، فکر می کنم که خشممان که کم نمی شود هیچ...اشکهایمان هم تمامی ندارد
راه می رویم و راه می رویم...مثل همه ی چهار روز پیش...سکوت می کنیم و غصه هایمان را و خشممان را قورت میدهیم...توی صورتهای همه که نگاه می کنم با خودم فکر می کنم که تو چقدر تاب می آوری این لحظه ها را...من که گویی به انتها خواهم رسید
آفتاب می سوزاندمان...دلهایمان از آفتاب است که می سوزد این چنین؟!؟....من تهی هستم انگار...من با تو هم که راه می روم تنهایم...ما همه گویی که تنهاییم...پیرمرد ی خمیده کنار من راه می رود...چشمهایم می سوزد...آنسوتر دخترکی آکاردئون به دست...روی پل چشم می اندازم و جمعیت تمامی ندارد...همه مان تکیه داده ایم به شانه های هم و باز تنهاییم...
چار زانو می نشینم روی تخت و یواشکی انگشت پایم را لمس می کنم...تاول زده است...دردش قایم می شود پشت درد سینه ام...زخم سینه ام...موسیقی هایمان را هم می دزدند...وطنمان را که سال هاست دزدیده اند...با این همه توی دستم تکه کاغذی جا خوش کرده که به سینه می فشارمش...همه ی جان و تنم...توی تلویزیون که پخشش می کنند آرواره هایم از خشم به هم قفل می شوند...همه چیزمان را به یغما برده اند پدر سگها...رنگ سبزمان را حتی...
مرد آرام به شانه ام می زند و می گوید که پارچه ی سبز را ببندم دور مچش...می بندم و لبخند می زنم...سیاهی جمعیت است که سرازیر می شود...این راه را چند بار دیگر باید بی صدا برویم؟....این اشک ها تمامی خواهد داشت مگر؟....ما همه مان تنهاییم...مگر نه؟...تنهاییم و به شانه های هم تکیه می دهیم...و رنجمان را پشت لبخندمان قایم می کنیم و دستهای هم را محکم می گیریم
چار زانو می نشینم روی تخت و فکر می کنم به شیشه ی عمر دیوی که شکسته خواهد شد...به تاول های پایم...به رنگ سبزمان...و یواشکی زمزمه می کنم...همه ی جان و تنم...