اصالتش روسی بود...حرف که میزد، انگار حرکت دوّار قاشق، وقت هم زدن چای...بس که روشن...یک شکاف کوچک داشت میان دو دندان جلو ییش...میگفت وقتی پانزده ساله بوده آرزو داشته بزرگ که شد راننده کامیون شود...همیشه جاده...بعد، آنها سیزده گربه داشتند...همه چاق...بعضیها که صمیمیتر بودند دائم روی مبلهای خانه لم میدادند و شیرینی ایرانی دوست داشتند...دور خانه پرچینی بود...انگار رویاهای کودکیم...باد که میآمد، درختها همه سر خم میکردند توی خانه...بس که پنجرهها بزرگ و شفاف بود...درختهای پرتقال همه جا بودند...صبحهای زود که راه میرفتم...روی یک صندلی از چوب ماهون، دخترکی سیگار میکشید و کتاب میخواند...با شالی از جنس کشمیر...
توی جاده..هزاران پرنده..با حرکتی فلش وار...هر گروه رهبری داشت...هزاران که میگویم یعنی خیلی بیشتر ها...میلیون ها...من هم جایی میانشان جا خوش کرده بودم...آنها به راهشان ادامه میدادند و من جایی میان پرهایشان...و پرواز میکردیم...سبکبال..
شب، توی آغوشش،خبری از پرندهها نبود...من از خواب پریدم و توی تاریکی دنبال چشمهایش گشتم...توی خواب نمیشناختمش...هی فکر کردم که کی میتواند باشد...شبیه کدام آدمی که تابحال در آغوش گرفتتم...نفهمیدم..ترسیدم...فکر کردم که این آدم غریبه، با این نفسهای غریبه...چرا این همه نزدیک من نفس میکشد...صبح که بیدارم کرد، اما...خودش بود...بعد با جادوییترین لبخندی که میتوانستم بهش لبخند زدم و گذشتم جایی در آغوشش صبح شود...
صداش مخملی بود...مثل راه رفتنهای صبحهای زود توی پارک دم خانه مان...هنوز میتوانست خنده را بنشاند توی صدام...بهم گفت این کوچه تو را خیلی کم دارد...گفتم میدانم...من هم هزار کوچه را که بگردم، تنها جای یک کوچه خالیست...با بوی چوب سوخته در ابتدای روز...
توی تهران که یکی مریض میشود، انگار اینجا همهٔ درد و مرضهای عالم توی تن توست..توی تهران انگار باید همه خوب و سالم و خوشحال باشند که تو بتوانی راه بروی و کار کنی و لبخند بزنی و آدم باشی...وگرنه ظهر میشود و تو هنوز گوشه کاناپهٔ سفید لم دادهای و اشک میریزی و دلت بوی سیگار بابا را میخواهد...قاطی بغل مامان....آخ
۱۷ دی ۱۳۸۹
۲۲ آذر ۱۳۸۹
وقتی از آتش رد شدی همهٔ ترست تمام میشود
همهشان یک گوشه بودند...تاریک بود...روشن بود...نمی دانم...تنها وزش ملایمی بود از عبور کسی...او نمی دانست...رنگها را کنار هم چیده بود...میخها روی دیوار...او میخها را بیرون کشید...دیوار سست بود...میخها به آسانی بیرون آمدند...اما جایشان روی دیوار سست ماند...نیمرخش مهربان بود...خطوط عمیقی داشت...همه جا...مخصوصا کنار چشم ها،وقتی میخندید...او هزاران رنگ را با نخها به هم دوخته بود...شش ضلعیهایی منظم...پر از رنگ...از من پرسیده بود چرا رنگ دوست داری؟...ساکت مانده بودم...چرا رنگها را دوست داری؟...من توی راه بودم...آرایشگاه آبی بود...تابلوهایی بودند زیبا..همه جا...زن عطر خوشی داشت...کلاه و کتم را گرفت و گفت دنبالم بیا..مرا نشاند روی صندلی آبی رنگ...او که به سراغم آمد چشمهایم میسوخت...فکر کردم چقدر خوب است که خودت را بسپاری به دستهای کسی و با آرامش چشم ببندی...قبلا توی قطار اینجوری بودم...وقتی تو کنارم بودی...حالا می توانستم سرم را بگذارم روز شیشهٔ سرد و بی ترس چشم ببندم...
همهشان یک گوشه بودند...روی میز ظرف کیک خالی شده بود...آنها غذاهای ما را دوست داشتند...ما که غذا میآوردیم، چشمهایشان برق میزد...دیگر فهمید بودند ما چقدر عشق میریزیم توی دیگ...ماهم شادمانه لبخند میزدیم و فکر میکردیم غذای خانه مان لذیذتر بود...
همهشان یک گوشه بودند...دستها در جیب...زن با شال صورتی...مرد با پیراهن سیاه...من پتویم پیچیده دورم...فکر کرده بودم دفترچه زیر پایش چه حضور ملایمی دارد...انگار فهمید...جایش را عوض کرد...سایهاش افتاد یک گوشه دیگر اتاق...اتاق پر بود از سایه...سایههایی خاکستری و آبی...من اما یک سره راه راه بودم...موهایم که باز میشد بنفش تر میشدم...می بستمشان طوسی تر...دستش دور لیوان حلقه شده بود..صداش مثل حرکت مداد بود روی کاغذی کاهی...بدون اینهاازین به بعد..جعبهٔ خالی...جعبهٔ مقوایی خالی...یک جهش بزرگ وجود داشت بین این دو جعبه...یک سطل بود...نصفی آب، نصفی خالی...کنار یک تابلوی سیاه براق...تصوراتش به سه قسمت تقسیم میشد...بخشی نارنجی...بخشی سیاه، بخشی هم هنوز بی رنگ مانده بود..."هروقت فهمیدی چرا آبی هستی برگرد"...برای امروز کافی است...
همهٔشان یک گوشه بودند...صورتش که نزدیک میشد، نبض گونهام میزد...آغوشش بزرگ تر از حدِّ تصورم بود...شانهها پهن...دستها بزرگ...من هم همان لحظه که مرد سیگارم را روشن کرد، گم شدم...توی سایهٔ آن ساختمانهای غول پیکر...
همهشان یک گوشه بودند...روی میز ظرف کیک خالی شده بود...آنها غذاهای ما را دوست داشتند...ما که غذا میآوردیم، چشمهایشان برق میزد...دیگر فهمید بودند ما چقدر عشق میریزیم توی دیگ...ماهم شادمانه لبخند میزدیم و فکر میکردیم غذای خانه مان لذیذتر بود...
همهشان یک گوشه بودند...دستها در جیب...زن با شال صورتی...مرد با پیراهن سیاه...من پتویم پیچیده دورم...فکر کرده بودم دفترچه زیر پایش چه حضور ملایمی دارد...انگار فهمید...جایش را عوض کرد...سایهاش افتاد یک گوشه دیگر اتاق...اتاق پر بود از سایه...سایههایی خاکستری و آبی...من اما یک سره راه راه بودم...موهایم که باز میشد بنفش تر میشدم...می بستمشان طوسی تر...دستش دور لیوان حلقه شده بود..صداش مثل حرکت مداد بود روی کاغذی کاهی...بدون اینهاازین به بعد..جعبهٔ خالی...جعبهٔ مقوایی خالی...یک جهش بزرگ وجود داشت بین این دو جعبه...یک سطل بود...نصفی آب، نصفی خالی...کنار یک تابلوی سیاه براق...تصوراتش به سه قسمت تقسیم میشد...بخشی نارنجی...بخشی سیاه، بخشی هم هنوز بی رنگ مانده بود..."هروقت فهمیدی چرا آبی هستی برگرد"...برای امروز کافی است...
همهٔشان یک گوشه بودند...صورتش که نزدیک میشد، نبض گونهام میزد...آغوشش بزرگ تر از حدِّ تصورم بود...شانهها پهن...دستها بزرگ...من هم همان لحظه که مرد سیگارم را روشن کرد، گم شدم...توی سایهٔ آن ساختمانهای غول پیکر...
۱۸ آذر ۱۳۸۹
به خاطر آن لکهٔ روشن که ساق پایش را گرم میکرد
نگاش کن...اوناهاش...بذار خودش آروم آروم اتفاق بیفته...بذار یه چیزی اون ته تهای بوم،لای اون رنگای وحشی آروم ،یجور عجیبی سورپرایزت کنه....بذار خودش اتفاق بیفته...بعد صداش آروم میشد...کلمه هاشو نمیشنیدم..فقط انگار یه چیز سیال گرمی زیر پوستم راه میرفت....انگار صداش میرفت بین عصبای پوستم و من فقط به چشماش نگاه میکردم...
۳۰ آبان ۱۳۸۹
...سر راه برگشتنت آینه می کارم
میخواستم بگویم نیایی...اما دیگر خیلی دیر بود...برگها همه ریخته بودند..درختها یکسره عریان...تو انگار جایی بودی دورتر...ستارهها انگار سو سو میزدند...ماه در آغوش پنجرهٔ من بود...من در آغوش تو بودم...تو در آغوش ماه...یادم رفت به آن شب که نشسته بودیم روی آن پله ها...روبرویمان سایههایی روشن...تو به من گفته بودی دنیای تازه ات پر است از آدمهای تازه و رویاهای تازه و افقهای دور دست یک سره آبیست...دنیای تازه ی من یکسره بنفش و طوسی روشن بود...آدمها گوشهایشان را میپوشاندند...قطار حرکت عجیبی داشت...وقتی میلغزید روی پیچ...انگار گلدانهای مادرم دلتنگ میشدند...گفته بودم که نیایی...چرا آمدی؟!؟!
من رسیدم بودم به پیچ بعدی...تو دست تکان میدادی...دست هات توی باد گم میشد...پیچ میخورد..تاب میخورد...من یکسره تاب بودم..یک سر تب...بعدترش که سنجاب از درخت بالا رفت، تو نگاه کردی به رد پایم و باران گرفت...روزهای طوسی و بنفشی بود اگر خوب یادم بیاید...پیراهن تو هم،راه راه...من سرد بودم و انگشتهایم انگار کرخت بود و زندگی آرام میگذشت...
من رسیدم بودم به پیچ بعدی...تو دست تکان میدادی...دست هات توی باد گم میشد...پیچ میخورد..تاب میخورد...من یکسره تاب بودم..یک سر تب...بعدترش که سنجاب از درخت بالا رفت، تو نگاه کردی به رد پایم و باران گرفت...روزهای طوسی و بنفشی بود اگر خوب یادم بیاید...پیراهن تو هم،راه راه...من سرد بودم و انگشتهایم انگار کرخت بود و زندگی آرام میگذشت...
۲۷ آبان ۱۳۸۹
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
بهش گفتم من توی این شهر لعنتی به هیچ چیز دل نمیبندم برای روزی که چمدانم را پر کنم و بگویم خداحافظ و پشت سرم را هم نگاه نکنم...گفت فکر کردی دست خودت است...نیشخندکی نشاندم رو صورتم...
۲۹ مهر ۱۳۸۹
صدای ساعت که آمد انگار نجات پیدا کرده بودم...باورم نشد که همه اش خواب بوده...هیچوقت این همه خوشحال نبودم از بیدار شدنم...توی تاریک روشن اتاق بی پنجرهام کورمال کورمال ملحفههای بهم ریخته را مرتب کردم و خزیدم زیر دوش...بعد هی یاد تو بودم که همهٔ خواب هایت راست از آب در میامد و آرزو کردم که مثل تو نباشم...من توی همهٔ خواب هام...خوابهای احمق پستم...سرگردان کوچهها و آدمهام....دلم پنجره میخواهد که صبحها از هجوم نور روی صورتم بیدار شوم...عین خانهٔ تهران...که نور از لابلای حصیرهای چوبی هم گستاخانه میخزید زیر پوستم...و بعد از هر خواب پریشانی...آغوشی بود و صدای نفسهای گرمی...
زن صورت گرد مهربانی دارد...کیکهای هویجی میپزد محشر...گاهی صبحها میروم توی نان فروشیش و حریصانه بو میکشم و بعدش مرد سیاه در را برایم باز میکند و میگوید صبح خوبی داشته باشید خانوم...توی ایستگاه قطار هم، آرام آرام کیک هویج میخورم و به آدمهای مؤدب خوش قیافه نگاه میکنم...با لبخندی یکوری
شهر باد آرام آرام آشنا میشود...من آرام آرام به تنهایی خو میگیرم...دخترها آرام آرام یاد میگیرند به من سلام بگویند و چند کلمهٔ سادهٔ دیگر...من اعتماد به نفس گم شدهام را باز پیدا می کنم...کم کم یاد میگیرم پشت تلفن به زبانی دیگر حرف بزنم بی آنکه صدایم بلرزد...هنوز در اتاقم را که باز میکنم قلبم تند میزند که نکند کسی روی تختم خواب باشد...هنوز وارد خانه که میشوم از تاریکی بغض میکنم...کم کم یاد میگیرم برنج را میشود دم نگذاشت و نمرد...یاد میگیرم که تو...توی همهٔ این سالها...غریبه ای بیش نبودی که من با اصرار آشنایت کرده بودم...حالا هم
این همه رنگ و این موهای آفتاب خورده و آن دو جفت چشم روشن انگار جادویشان را برای همیشه از دست داده اند...ما هم قاطی همه ی قصه ها گم می شویم...آرام ارام
زن صورت گرد مهربانی دارد...کیکهای هویجی میپزد محشر...گاهی صبحها میروم توی نان فروشیش و حریصانه بو میکشم و بعدش مرد سیاه در را برایم باز میکند و میگوید صبح خوبی داشته باشید خانوم...توی ایستگاه قطار هم، آرام آرام کیک هویج میخورم و به آدمهای مؤدب خوش قیافه نگاه میکنم...با لبخندی یکوری
شهر باد آرام آرام آشنا میشود...من آرام آرام به تنهایی خو میگیرم...دخترها آرام آرام یاد میگیرند به من سلام بگویند و چند کلمهٔ سادهٔ دیگر...من اعتماد به نفس گم شدهام را باز پیدا می کنم...کم کم یاد میگیرم پشت تلفن به زبانی دیگر حرف بزنم بی آنکه صدایم بلرزد...هنوز در اتاقم را که باز میکنم قلبم تند میزند که نکند کسی روی تختم خواب باشد...هنوز وارد خانه که میشوم از تاریکی بغض میکنم...کم کم یاد میگیرم برنج را میشود دم نگذاشت و نمرد...یاد میگیرم که تو...توی همهٔ این سالها...غریبه ای بیش نبودی که من با اصرار آشنایت کرده بودم...حالا هم
این همه رنگ و این موهای آفتاب خورده و آن دو جفت چشم روشن انگار جادویشان را برای همیشه از دست داده اند...ما هم قاطی همه ی قصه ها گم می شویم...آرام ارام
۲۰ مهر ۱۳۸۹
بعدش انگار بعضیها ناخواسته سر میخورند روی میز بزرگی که گذاشته ای آن گوشهٔ اتاق بزرگ...انگار حجمشان آنقدر بزرگ است که میز بزرگ هم کوچکشان میشود...مینشینند کنار قلم موها یا تیوپهای رنگ یا حتا ظرفی که از ناهار ظهر نشسته مانده و زل میزنند توی چشمهایت...بعد پشتت هم که بهشان باشد حتا...میتوانی ببینیشان...چون به فول یک نفر به طرز درد آوری خوشگلند...روحشان بیشتر...بعد قلم مو را بر میداری و صورتهای خواستنیشان را میکشی...و اشک میریزی که چرا دیگر نداریشان...اینجوری میشود که میز بزرگ این همه سنگین میشود...
۱۹ شهریور ۱۳۸۹
توی رختخواب می غلتم و خواب تو را می بینم، عزیز دلم...نشسته ایم روی نیمکت یک پارک کوچک...نزدیک دانشکده...وقت اذان...دست تو روی پشتی صندلی من...نگاه من خیره به روبرو...دارم فکر می کنم تو که بروی پائیزها اینجا جای من چه خالی می شود...
توی رختخواب غلت می زنم و خواب تو را می بینم...عزیز دلم...تمام آن شب ها...تمام آن اتوبان های تمام نشدنی...همه ی آن ماه های نو که از شانه ی راستم تماشا کردم...پنجره ام...پنجره ی سبز رنگم...همه ی شال گردن هایی که برایت بافته بودم...روی آن چمن های خواستنی دانشکده...همه ی چشم هایی که خیره شده بودند به رد پاهایم...دلواپس...همه ی نمی توانی ها...همه ی سنگ فرش های عصرهای تنهای پائیزی...همه ی من ِ بی تو...همه ی حجم اندوهگینم توی آن اتاق کوچک...
توی تخت غلت می زنم و خواب تو را می بینم...عزیزم...خواب می دیدم که با تو صبحانه می خورم و اشک می ریزم...خواب می دیدم که توی یک بار بزرگ، با صدای دلنگیز لیوان ها، با عبور ممتد نورها...دخترک از من پرسیده بود، راست است که توی دنیای شما همه شاعرند؟...راست یود...روی دیوار اتاق همه مان، گوشه ای بود برای نوشتن...نوشته هایم خطوط محکمی داشت...حالا دیگر ندارد...نمی توانم حروف را کنار هم بچینم...از مترو که می آیم بیرون سیل می بارد...دمپایی هایم را می گیرم دستم و تمام راه خانه ام را می دوم...توی خانه هیچکس منتظرم نیست...موهایم را خشک می کنم و اشک می ریزم...خطوط مبهم است و اتاق قرمز چشم به راه...
توی رختخواب می غلتم و خواب می بینم...خواب هایم همه آبی و بنفش اند...می ترسم توی خواب حرف بزنم...سرم را قایم می کنم توی گودی گردنت و خواب تو را می بینم...عزیز دلم...نشسته ام رو به دریاچه...نقره ی ماه روی آب...آن دورها کسی می خواند...کسی نشسته کنارم...دست ها غریبه...شانه ها غریبه...کاش اینجا نبودم...خواب هایم ترتیبی ندارند...تنها حضور کسی هست...حضور آشنای کسی...آن سوتر...مرد قایق ران برایم دست تکان می دهد...
توی رختخواب می غلتم و خواب تو را می بینم...خواب هایم بوی چای می دهد...عطر ابریشمی صدای زن...برایم قوری می فرستد...صدایش توی همهمه ی فرودگاه، می لغزد روی چشم هایم، نرم...من همه ی راه را دویده بودم...همه ی راه را، یک نفس...حالا کنار پنجره ی تو...یک فنجان پر از ته سیگار...صدای تار...من اما هنوز می دویدم...انگار که رسیده باشم...اما آن همه اشک...؟ نمی دانستم...
توی رختخواب می غلتم و خواب تو را می بینم...عزیز دلم...انگار که سهم من از دنیا دلتنگی ست...همه ی عمر دلتنگی...اینجا آدمها دستی برای حلقه کردن ندارند...شانه ها بی نیازند انگار...کنار پنجره ی تو هم که اشک بریزم، فنجان ها کوچکند و زود پر می شوند...ما هم اینجا بزرگ می شویم...بی آنکه سایه هایمان قد بکشند...
توی رختخواب غلت می زنم و خواب تو را می بینم...عزیز دلم...تمام آن شب ها...تمام آن اتوبان های تمام نشدنی...همه ی آن ماه های نو که از شانه ی راستم تماشا کردم...پنجره ام...پنجره ی سبز رنگم...همه ی شال گردن هایی که برایت بافته بودم...روی آن چمن های خواستنی دانشکده...همه ی چشم هایی که خیره شده بودند به رد پاهایم...دلواپس...همه ی نمی توانی ها...همه ی سنگ فرش های عصرهای تنهای پائیزی...همه ی من ِ بی تو...همه ی حجم اندوهگینم توی آن اتاق کوچک...
توی تخت غلت می زنم و خواب تو را می بینم...عزیزم...خواب می دیدم که با تو صبحانه می خورم و اشک می ریزم...خواب می دیدم که توی یک بار بزرگ، با صدای دلنگیز لیوان ها، با عبور ممتد نورها...دخترک از من پرسیده بود، راست است که توی دنیای شما همه شاعرند؟...راست یود...روی دیوار اتاق همه مان، گوشه ای بود برای نوشتن...نوشته هایم خطوط محکمی داشت...حالا دیگر ندارد...نمی توانم حروف را کنار هم بچینم...از مترو که می آیم بیرون سیل می بارد...دمپایی هایم را می گیرم دستم و تمام راه خانه ام را می دوم...توی خانه هیچکس منتظرم نیست...موهایم را خشک می کنم و اشک می ریزم...خطوط مبهم است و اتاق قرمز چشم به راه...
توی رختخواب می غلتم و خواب می بینم...خواب هایم همه آبی و بنفش اند...می ترسم توی خواب حرف بزنم...سرم را قایم می کنم توی گودی گردنت و خواب تو را می بینم...عزیز دلم...نشسته ام رو به دریاچه...نقره ی ماه روی آب...آن دورها کسی می خواند...کسی نشسته کنارم...دست ها غریبه...شانه ها غریبه...کاش اینجا نبودم...خواب هایم ترتیبی ندارند...تنها حضور کسی هست...حضور آشنای کسی...آن سوتر...مرد قایق ران برایم دست تکان می دهد...
توی رختخواب می غلتم و خواب تو را می بینم...خواب هایم بوی چای می دهد...عطر ابریشمی صدای زن...برایم قوری می فرستد...صدایش توی همهمه ی فرودگاه، می لغزد روی چشم هایم، نرم...من همه ی راه را دویده بودم...همه ی راه را، یک نفس...حالا کنار پنجره ی تو...یک فنجان پر از ته سیگار...صدای تار...من اما هنوز می دویدم...انگار که رسیده باشم...اما آن همه اشک...؟ نمی دانستم...
توی رختخواب می غلتم و خواب تو را می بینم...عزیز دلم...انگار که سهم من از دنیا دلتنگی ست...همه ی عمر دلتنگی...اینجا آدمها دستی برای حلقه کردن ندارند...شانه ها بی نیازند انگار...کنار پنجره ی تو هم که اشک بریزم، فنجان ها کوچکند و زود پر می شوند...ما هم اینجا بزرگ می شویم...بی آنکه سایه هایمان قد بکشند...
۲۷ اسفند ۱۳۸۸
درخت را به نام برگ...بهار را به نام گل...مرا به نام کوچکم صدا بزن
کاش میومدی...کاش این بهار دیگه میومدی...کاش بلد بودم بهت بگم بیا...کاش بی گفتن من میومدی...کاش میومدی ماهی ها رو می دیدی که چسبیدن به هم تو یه وجب جا و قل قل گریه می کنن...یا می خندن...یا نمی دونم...کاش می دونستی گل اقاقیا چه شکلیه، وقتی دیوار حیاطمون ازش سر ریز میشه....کاش نمی ترسیدم از رو آتیش بپرم...کاش دلت واسه آتیش چارشنبه سوری تنگ می شد...کاش دلت منو می خواست تو این هوا که مخمور می کنه و می بوستمون و یه سال از عمرمون کم می کنه و میره...کاش دلت این آدمارو می خواس...که دیوونه وار خرید می کنن و می دون و کیسه های خریدشون بوی شیرینی برنجی و تخمه ی شور و سمنو میده...کاش دلت بازار تجریش و می خواس با شاخه های قرمز بید تو بغل همه، با صدای دستفروشا...با بوی ماهی تازه...بوی تازگی...بوی بهار...
کاش میومدی...کاش این بهار دیگه میومدی...کاش اون دختره که این همه بهار نشست اینجا و آرزوی اومدنتو کرد من نبودم...هیشکی نبود...کاش این بهارا جور دیگه ای دلبری می کرد...کاش هیشکی تنها نبود...کاش هیشکی وقتی دلش بغل گرم می خواست تو این روزای آخر اسفند تنها نبود...کاش آدم بغض نمی کرد وقتی بنفشه ها رو میدید...کاش میومدی...کاش این بهار دیگه میومدی
کاش میومدی...کاش این بهار دیگه میومدی...کاش اون دختره که این همه بهار نشست اینجا و آرزوی اومدنتو کرد من نبودم...هیشکی نبود...کاش این بهارا جور دیگه ای دلبری می کرد...کاش هیشکی تنها نبود...کاش هیشکی وقتی دلش بغل گرم می خواست تو این روزای آخر اسفند تنها نبود...کاش آدم بغض نمی کرد وقتی بنفشه ها رو میدید...کاش میومدی...کاش این بهار دیگه میومدی
۱۹ اسفند ۱۳۸۸
یکی از همین روزا میام سراغت
من که رفته بودم...تقریبا رسیده بودم آخرای راه...باز نمی دونم کی اون فیلم و هل داد تودستگاه...ازون نوار کوچیکا بود...من نشستم و ساعتها تماشا کردم...زل زدم تو صورتت و هی یادم افتاد که حالا آخرای اسفنده...یاد اون میز صندلی های نجیب آنترکت افتادم که یه وقتایی می شستیم روش و چایی می خوردیم...پرده های هال هم که تو دستای باد وول وول می کرد...من برگشتم پشت سرم و نگاه کردم...یه دختره بود که مثلا می خواس بگه من حواسم بهت نیس...اما با اون چشای روشنش زل زده بود تو چشام و انگار که با انگشتاش رو سر شونه م ریتم آروم مهربونکی گرفته بود...بعد...من بی حواس همه ی بالشتکا رو مرتب کردم رو تختم و فکر کردم که بابا پر بیراه هم نمی گفت...این دیوارای قرمز آروم آروم داره وحشیم می کنه...عین یه گاومیش ماده که جلو چشش یه پارچه ی قرمز گرفته باشن....اما خوب به جهنم...این همه دختر آروم و سر به راه بود که بابام می تونس یکیشونو به فرزندی قبول کنه و من و بفروشه به یکی از این سمساری هایی که دم عید حسابی کار و بارشون سکه س...بعدش خیلی جاهای هیجان انگیز بود که ممکن بود ازش سر در بیارم...مثلا یه صحرا بود که فک کنم اون زمانا که کیمیاگر خونی مد شده بود و همه سعی می کردن افسانه ی شخصی بسازن واسه خودشون توکتابه دیده بودم...ممکن بود اون طرفا پیدام بشه...یا حتی یه پسرکی بود که از خیلی قدیم عاشقش بودم...ممکن بود یه شب که از یه مهمونی عیدونه برمی گرده و همچین بگی نگی سرش گرمه منو ببینه که خوابم برده تو یکی ازین کاناپه هایی که بهشون میگن کاناپه ی عشق...چه اسمی واقعن..پووف...حالا به هر حال...پسره لابد خیلی ممنون می شد از بابام که منو فروخته به سمساری و من و بی دردسر انداخته تو بغلش...لابد اون شبم ما عین دو تا گربه ی عاشق تا خود صبح تو بغل هم ناله می کردیم و صبحشم هنوز آفتاب نزده من اثاثامو جمع می کردم و باز می زدم به دل جاده...یه نامه م با جای لب ماتیکی رو لفافش می زدم به آینه ی اتاقش واسه معذرت خواهی و این صحبتا...فرداشم حتما تو یکی ازین کافه های گانگستری کار پیدا می کردم و دامن کوتا می پوشیدم و شبا تا دیروقت واسه مشتری های مست سیبیل کلفتش رو میز می رقصیدم...بعدم که معلومه دیگه...یکی ازون مردای هیز چشم سیاه عاشقم می شد و آب توبه می ریخت رو سرم و منو می برد تا زن خونه ش بشم...یه روزی هم دم دمای بهار...همین آخرای اسفند...یه دختری فیلممو می ذاشت تو دستگاه و با پشت دست چشماشو پاک می کرد...!
۱۵ بهمن ۱۳۸۸
نشسته ام همین جا که آسمانش تنها دو ستاره دارد
برایت گفته ام؟!؟...که توی آسمان دانه ها غوغا کرده بودند و من، یکی از پیراهن های تو را به تن کرده بودم که کمکی هم گشاد بود برایم، اما گرم...نشسته بودم روی زمین، تکیه به تخت، زانوهایم جمع توی شکم....و دانه های برف غوغا کرده بودند توی آسمان...این را از قرمزی آسمان فهمیدم...آسمان قرمز رنگی که از پشت پرده ی پنجره ی اتاق تو هم خودش را انداخته بود تو...من نشسته بودم آنجا و تو مشق می نوشتی...گاهی هم زیر چشمی نگاهی به من می انداختی که محو تماشای آسمان بودم...
برایت گفته ام؟...یک پنجشنبه هایی هست توی زندگی آدم که یک صبح تا شب آسمان می بارد...یک پنجشنبه هایی هست که هوا یکجور حسرت باری لعنتی ست...یک جوری، یکجور بی قید و بندی...یکجوری که انگار می خواهد بزند توی سرت که نگاه کن...من هزاران سال است که یک پنجشنبه هایی از صبح برای یک آدمهایی دلبری کرده ام و خیال نکن که تو نفر اولی...یک پنجشنبه شب هایی هست که تو کلی آدم دوست داشتنی داری که ناگهان از همه شان دلگیری...ناگهان یکیشان می خواهد برود...ناگهان یکیشان سرت داد می کشد...یکیشان ناگهان دیگر حوصله ات را ندارد...و کسی هم هست...که هیچوقت نبوده است...کسی هست که ناگهان رفته است...
حتی یک بار...یک بار من با تو نشستم پشت یک پیانوی بزرگ...تو برایم نواختی...خیلی مهربان برایم نواختی...قبلترش ازم خواسته بودی برایت تعریف کنم یک چیزهایی را...برایم نواختی و من شروع کردم به خواندن...از یکجایی به بعد،...من دیگر نخواندم...تنها صدای ضربه های آرامت بود بر تیره ی پشت من...
برایت گفته ام هرگز؟!؟...من همیشه دوست داشتم نزدیک یک اسکله زندگی کنم...دوست داشتم شبها با صدای فریاد کشتی ها از خواب بپرم و هرگز هم عادی نشود برایم هیچ چیز آنجا...من همیشه دلم می خواسته که یک شبی...یک پنجشنبه شبی...صدای تو بپیچد قاطی صدای باران توی کوچه های این شهر..-همین شهرلعنتی که این همه دوستش گرفته ام-...و این همه تویش رفتن آدمهایم را تماشا کرده ام...که این همه قدم زده ام زیر باران هایش -تنهایی-...که این همه شب هایش را با آن اتوبان های خواستنی پرستیده ام...که توی تمام کافه هایش نشسته ام و با صندلی خالی روبرویم یواشکی حرف زدم...شهری که برایم همه ی کودکیم بوده...همه ی نوجوانیم...شهری که حالا دارم همه ی جوانیم را توی خیابان هایش جا می گذارم و می روم....
برایت گفته ام؟...یک پنجشنبه هایی هست توی زندگی آدم که یک صبح تا شب آسمان می بارد...یک پنجشنبه هایی هست که هوا یکجور حسرت باری لعنتی ست...یک جوری، یکجور بی قید و بندی...یکجوری که انگار می خواهد بزند توی سرت که نگاه کن...من هزاران سال است که یک پنجشنبه هایی از صبح برای یک آدمهایی دلبری کرده ام و خیال نکن که تو نفر اولی...یک پنجشنبه شب هایی هست که تو کلی آدم دوست داشتنی داری که ناگهان از همه شان دلگیری...ناگهان یکیشان می خواهد برود...ناگهان یکیشان سرت داد می کشد...یکیشان ناگهان دیگر حوصله ات را ندارد...و کسی هم هست...که هیچوقت نبوده است...کسی هست که ناگهان رفته است...
حتی یک بار...یک بار من با تو نشستم پشت یک پیانوی بزرگ...تو برایم نواختی...خیلی مهربان برایم نواختی...قبلترش ازم خواسته بودی برایت تعریف کنم یک چیزهایی را...برایم نواختی و من شروع کردم به خواندن...از یکجایی به بعد،...من دیگر نخواندم...تنها صدای ضربه های آرامت بود بر تیره ی پشت من...
برایت گفته ام هرگز؟!؟...من همیشه دوست داشتم نزدیک یک اسکله زندگی کنم...دوست داشتم شبها با صدای فریاد کشتی ها از خواب بپرم و هرگز هم عادی نشود برایم هیچ چیز آنجا...من همیشه دلم می خواسته که یک شبی...یک پنجشنبه شبی...صدای تو بپیچد قاطی صدای باران توی کوچه های این شهر..-همین شهرلعنتی که این همه دوستش گرفته ام-...و این همه تویش رفتن آدمهایم را تماشا کرده ام...که این همه قدم زده ام زیر باران هایش -تنهایی-...که این همه شب هایش را با آن اتوبان های خواستنی پرستیده ام...که توی تمام کافه هایش نشسته ام و با صندلی خالی روبرویم یواشکی حرف زدم...شهری که برایم همه ی کودکیم بوده...همه ی نوجوانیم...شهری که حالا دارم همه ی جوانیم را توی خیابان هایش جا می گذارم و می روم....
۲۶ دی ۱۳۸۸
دوست داشتم برایت نامه بنویسم...بنویسم که اینجا چه کوچک است و دل من چه تنگ...بگویم که آدمهایم هر کدام یک گوشه اند از این دنیای بزرگ و من، هر روز، بوسه ای می شوم بدرقه ی چمدانی...بنویسم، اینجا که من هستم روزها کوتاهند و زمستان هم حتی حرفی ندارد برای گفتن و از خانه که بیرون می روی انگار که آخرهای اسفند، بس که هوا بی مزه است و دل، دل بیچاره چه گناهی دارد که این موقع های سال دلش یک ریز برف می خواهد؟!؟
می خواستم برایت نامه بنویسم، وقتی بیدار می شوی از خواب و کش و قوس می دهی تنت را...می خواستم به یادت بیاورم یک صبح دلنشین را، دستهایت را می خواستم وقت تکاندن برف برای چپاندمان روی نیمکت سبز رنگ...بوی تنت را می خواستم...قاطی سوز سرما...بوی لعنتی تنت را...
می خواستم به یادت بیاورم زیبایی معصومانه ی آن روزهایم را...می خواستم ازت بپرسم چی شد که آن روز یکهو با تعجب ازم پرسیدی، خط چشم کشیدی چرا؟...می خواستم زیبایی چشمهایم را به رخت بکشم...نصیبم چشم غره ای بیش نبود ولی
دوست داشتم شروع می کردم به نوشتن برایت و اصلا صبر نمی کردم و همینجور بی محابا می نوشتم و هی با پشت دست اشکهایم را پاک می کردم...بعد فکر کرده بودم که چه رازی هست توی این نامه ها، که اشک ریختن وقت نوشتنشان این همه آسان می شود و لذتش دل آدم را به غنج می کشاند...
شب ها، شب ها...آخ از این شب ها که چه بی قرارتر دلم نوشتن می خواست برایت، تو یک گوشه نشسته بودی و زل زده بودی به بخار لیوان چاییت و به موهای من فکر می کردی که پریشان شده بود روی سینه ات و هی نامه دانیت را نگاه می کردی دنبال یک خط آشنا...و من بودم که آن دورترها لج می کردم با تو و خودم و قلقلک انگشتهایم را بی جواب می گذاشتم...
"اینجا که من هستم،انگار پنجره ندارد و باران هم که می بارد ما همه خوابیم...ما از صدای چرخ های ماشین ها توی خیابان خیس بیدار می شویم و آنقدر قدرت نداریم که بیدار شویم و به باران احترام بگذاریم و صبح هم که بیدار می شویم باران تمام شده و این دنیا زمستانی بی بخار است و ما بیست و پنج ساله می شویم چند ماه دیگر و این دل، این دل بی صاحاب هم دست بر نمی دارد!"
"اینجا که من هستم، جای تو بدجوری خالیست و دلت نامه می خواهد که می خواهد...من اما دلم تو را می خواهد...توی واقعی که انگشتهایم قل بخورند روی تنت..."
می خواستم برایت نامه بنویسم، وقتی بیدار می شوی از خواب و کش و قوس می دهی تنت را...می خواستم به یادت بیاورم یک صبح دلنشین را، دستهایت را می خواستم وقت تکاندن برف برای چپاندمان روی نیمکت سبز رنگ...بوی تنت را می خواستم...قاطی سوز سرما...بوی لعنتی تنت را...
می خواستم به یادت بیاورم زیبایی معصومانه ی آن روزهایم را...می خواستم ازت بپرسم چی شد که آن روز یکهو با تعجب ازم پرسیدی، خط چشم کشیدی چرا؟...می خواستم زیبایی چشمهایم را به رخت بکشم...نصیبم چشم غره ای بیش نبود ولی
دوست داشتم شروع می کردم به نوشتن برایت و اصلا صبر نمی کردم و همینجور بی محابا می نوشتم و هی با پشت دست اشکهایم را پاک می کردم...بعد فکر کرده بودم که چه رازی هست توی این نامه ها، که اشک ریختن وقت نوشتنشان این همه آسان می شود و لذتش دل آدم را به غنج می کشاند...
شب ها، شب ها...آخ از این شب ها که چه بی قرارتر دلم نوشتن می خواست برایت، تو یک گوشه نشسته بودی و زل زده بودی به بخار لیوان چاییت و به موهای من فکر می کردی که پریشان شده بود روی سینه ات و هی نامه دانیت را نگاه می کردی دنبال یک خط آشنا...و من بودم که آن دورترها لج می کردم با تو و خودم و قلقلک انگشتهایم را بی جواب می گذاشتم...
"اینجا که من هستم،انگار پنجره ندارد و باران هم که می بارد ما همه خوابیم...ما از صدای چرخ های ماشین ها توی خیابان خیس بیدار می شویم و آنقدر قدرت نداریم که بیدار شویم و به باران احترام بگذاریم و صبح هم که بیدار می شویم باران تمام شده و این دنیا زمستانی بی بخار است و ما بیست و پنج ساله می شویم چند ماه دیگر و این دل، این دل بی صاحاب هم دست بر نمی دارد!"
"اینجا که من هستم، جای تو بدجوری خالیست و دلت نامه می خواهد که می خواهد...من اما دلم تو را می خواهد...توی واقعی که انگشتهایم قل بخورند روی تنت..."
۲۰ دی ۱۳۸۸
آفتاب پهن بود کف اتاق قرمز...پهن بود رو ساق پای دخترک...اصلا همه ی خوبی پائیز و زمستون به همین بود...که آفتاب پهن شه رو ساق پا و باهاش یهو یه هرم داغ هُلپی بیفته تو دلت که یادت بیاد ای وای...دنیا چه هنوز گرمه و زندگی بخش...
تو پله ها آواز می خوند و می رفت بالا...فکر می کرد که حتما یکی هست که صداشو دوست داشته باشه...هرچند که نشنیده باشتش...فکر کرد که کاش اون شب واسه اون آواز خونده بود...قاطی صدای مرغای دریایی...فکر کرد که گاهی صداها چه دلبری می کنن...چه می شینن تو دل آدم و صدا هم که هیچوقت نمی میره...
بعد که رسید بالای پله ها..نفسش گرفت و دیگه نخوند...صداشو قورت داد و آروم گرفت...قلبش تند می زد اما...خیلی تند...یاد اون بالا افتاد...اون بالای بالای ابرا...یاد دختره که بهش کیک شکلاتی تعارف کرد و اون با خودش فکر کرده بود که هه...کیک شکلاتی روی ابرا...جای جوئی خالی...بعد یه گاز کوچیک زد به کیکش و سرشو تکیه داد به شیشه و چشماشو بست و تو دلش آواز خوند...بی صدا...
تو پله ها آواز می خوند و می رفت بالا...فکر می کرد که حتما یکی هست که صداشو دوست داشته باشه...هرچند که نشنیده باشتش...فکر کرد که کاش اون شب واسه اون آواز خونده بود...قاطی صدای مرغای دریایی...فکر کرد که گاهی صداها چه دلبری می کنن...چه می شینن تو دل آدم و صدا هم که هیچوقت نمی میره...
بعد که رسید بالای پله ها..نفسش گرفت و دیگه نخوند...صداشو قورت داد و آروم گرفت...قلبش تند می زد اما...خیلی تند...یاد اون بالا افتاد...اون بالای بالای ابرا...یاد دختره که بهش کیک شکلاتی تعارف کرد و اون با خودش فکر کرده بود که هه...کیک شکلاتی روی ابرا...جای جوئی خالی...بعد یه گاز کوچیک زد به کیکش و سرشو تکیه داد به شیشه و چشماشو بست و تو دلش آواز خوند...بی صدا...
۱۲ آذر ۱۳۸۸
بعد...همون موقع که اولین دونه برف رقصید و اومد پایین...من داشتم یه گاز خوشمزه می زدم به لقمه ی نون پنیرم...اومدم بیرون با چاییم...یارعلی گفت یاد دکتر ژیواگو افتادم با این برف...دیدیش؟...نفسمو با اون دود آبی رنگ دادم بیرون و گفتم نه....سیگارشو نصفه خاموش کرد و رفت تو...بعد، تو شیشه ی کافه دیدمش...موهام سفید شده بود...گفت بیا یکی دیگه دود کنیم...سرمو گرفته بودم بالا و فکر می کردم دنیا چه خواستنی میشه گاهی...فکرمو خوند انگار...گفت برف که میاد بزن بیرون...یجور عجیبی خوشگل میشی...نگاهم که رفته بود رو پشت بوم روبرو، نرم افتاد رو دستاش...لبخند زدم و خیال کردم داره پشت گوشمو ناز می کنه...گردنم داغ شد...صداش نشست رو لبام...مثل همون دونه ها...رقصون
اشتراک در:
پستها (Atom)