نگاش کن...اوناهاش...بذار خودش آروم آروم اتفاق بیفته...بذار یه چیزی اون ته تهای بوم،لای اون رنگای وحشی آروم ،یجور عجیبی سورپرایزت کنه....بذار خودش اتفاق بیفته...بعد صداش آروم میشد...کلمه هاشو نمیشنیدم..فقط انگار یه چیز سیال گرمی زیر پوستم راه میرفت....انگار صداش میرفت بین عصبای پوستم و من فقط به چشماش نگاه میکردم...