خاطره ی خال خال های سپید روی مخمل مشکی
۲۷ آبان ۱۳۸۹
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
بهش گفتم من توی این شهر لعنتی به هیچ چیز دل نمیبندم برای روزی که چمدانم را پر کنم و بگویم خداحافظ و پشت سرم را هم نگاه نکنم...گفت فکر کردی دست خودت است...نیشخندکی نشاندم رو صورتم...
پیام جدیدتر
پیام قدیمی تر
صفحهٔ اصلی