۱۷ دی ۱۳۸۹

چشم بدوزد...چشم بدوزد..تو هم که نباشی‌

اصالتش روسی بود...حرف که میزد، انگار حرکت دوّار قاشق، وقت هم زدن چای...بس که روشن...یک شکاف کوچک داشت میان دو دندان جلو ییش...میگفت وقتی‌ پانزده ساله بوده آرزو داشته بزرگ که شد راننده کامیون شود...همیشه جاده...بعد، آنها سیزده گربه داشتند...همه چاق...بعضی‌‌ها که صمیمیتر بودند دائم روی مبل‌های خانه لم میدادند و شیرینی‌ ایرانی‌ دوست داشتند...دور خانه پرچینی بود...انگار رویاهای کودکیم...باد که می‌‌آمد، درخت‌ها همه سر خم میکردند توی خانه...بس که پنجره‌ها بزرگ و شفاف بود...درخت‌های پرتقال همه جا بودند...صبح‌های زود که راه میرفتم...روی یک صندلی‌ از چوب ماهون، دخترکی سیگار می‌کشید و کتاب می‌‌خواند...با شالی از جنس کشمیر...

توی جاده..هزاران پرنده..با حرکتی‌ فلش وار...هر گروه رهبری داشت...هزاران که میگویم یعنی‌ خیلی‌ بیشتر ها...میلیون ها...من هم جایی‌ میانشان جا خوش کرده بودم...آنها به راهشان ادامه میدادند و من جایی‌ میان پرهایشان...و پرواز میکردیم...سبکبال..

شب، توی آغوشش،خبری از پرنده‌ها نبود...من از خواب پریدم و توی تاریکی‌ دنبال چشم‌هایش گشتم...توی خواب نمیشناختمش...هی‌ فکر کردم که کی‌ میتواند باشد...شبیه کدام آدمی‌ که تابحال در آغوش گرفتتم...نفهمیدم..ترسیدم...فکر کردم که این آدم غریبه، با این نفس‌های غریبه...چرا این همه نزدیک من نفس میکشد...صبح که بیدارم کرد، اما...خودش بود...بعد با جادویی‌ترین لبخندی که میتوانستم بهش لبخند زدم و گذشتم جایی‌ در آغوشش صبح شود...

صداش مخملی بود...مثل راه رفتن‌های صبح‌های زود توی پارک دم خانه مان...هنوز می‌توانست خنده را بنشاند توی صدام...بهم گفت این کوچه تو را خیلی‌ کم دارد...گفتم می‌‌دانم...من هم هزار کوچه را که بگردم، تنها جای یک کوچه خالیست...با بوی چوب سوخته در ابتدای روز...

توی تهران که یکی‌ مریض میشود، انگار اینجا همهٔ درد و مرض‌های عالم توی تن‌ توست..توی تهران انگار باید همه خوب و سالم و خوشحال باشند که تو بتوانی‌ راه بروی و کار کنی‌ و لبخند بزنی‌ و آدم باشی‌...وگرنه ظهر می‌‌شود و تو هنوز گوشه‌ کاناپهٔ سفید لم داده‌ای و اشک می‌ریزی و دلت بوی سیگار بابا را می‌خواهد...قاطی‌ بغل مامان....آخ