۲۷ اسفند ۱۳۸۸

درخت را به نام برگ...بهار را به نام گل...مرا به نام کوچکم صدا بزن

کاش میومدی...کاش این بهار دیگه میومدی...کاش بلد بودم بهت بگم بیا...کاش بی گفتن من میومدی...کاش میومدی ماهی ها رو می دیدی که چسبیدن به هم تو یه وجب جا و قل قل گریه می کنن...یا می خندن...یا نمی دونم...کاش می دونستی گل اقاقیا چه شکلیه، وقتی دیوار حیاطمون ازش سر ریز میشه....کاش نمی ترسیدم از رو آتیش بپرم...کاش دلت واسه آتیش چارشنبه سوری تنگ می شد...کاش دلت منو می خواست تو این هوا که مخمور می کنه و می بوستمون و یه سال از عمرمون کم می کنه و میره...کاش دلت این آدمارو می خواس...که دیوونه وار خرید می کنن و می دون و کیسه های خریدشون بوی شیرینی برنجی و تخمه ی شور و سمنو میده...کاش دلت بازار تجریش و می خواس با شاخه های قرمز بید تو بغل همه، با صدای دستفروشا...با بوی ماهی تازه...بوی تازگی...بوی بهار...
کاش میومدی...کاش این بهار دیگه میومدی...کاش اون دختره که این همه بهار نشست اینجا و آرزوی اومدنتو کرد من نبودم...هیشکی نبود...کاش این بهارا جور دیگه ای دلبری می کرد...کاش هیشکی تنها نبود...کاش هیشکی وقتی دلش بغل گرم می خواست تو این روزای آخر اسفند تنها نبود...کاش آدم بغض نمی کرد وقتی بنفشه ها رو میدید...کاش میومدی...کاش این بهار دیگه میومدی