۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۰

قبل از حرکت قطار بود که همه چیز شکل گرفت....روی همان کنده های مطبوع چوب...ماهون بود به گمانم...

۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۰

سوار کوچکترین هواپیمای جهان میشوم و در کوچکترین فرودگاه جهان فرود می آیم...اینجا باران ترد ریزی می بارد...تپه ها نه که در فاصله، از نزدیک هم دلربایند...شب اسیر حادثه میشوم...صدایش دور است و دست هایم سرد...توی پنجره ام شکوفه ها غوغا کرده اند...ما با باد میوزیم...ما اسیر حادثه ایم... تا تو نباشی...تا صدایت مهربان نپیچد... انگار که وضع به همین منوال است...

۲۵ فروردین ۱۳۹۰

سن و سالش کم نبود...اما همچنان زیبا...پوست درخشان...ساق پاها کشیده...چشم ها مورب، و لبخند سحرانگیز...میگفت از پانزده سالگی مدل نقاشی بوده...آن روز پیراهنش را سه بار عوض کرد...یک بار سرخابی، یک بار سبز تیره، و یک بار آبی...همان آبی محبوب من...بهم گفت که کلاس سوزانا، تنها وقتی ست که مجبور نیست برهنه مدل شود...می گفت احساس متفاوتی ست..می تواند آنجور که دوست دارد آرایش کند و لباس بپوشد...پیراهن سبزش را میپرستید...این را میشد از درخشش چشم هایش وقتی به گوشه ای خیره بود، فهمید...برایم تعریف کرد که آن را توی یک حراجی خریده شصت و پنج دلار...اما اصولا قیمت واقعی اش هفتصد دلار بوده...پشتش را نشانم داد، یک سایز برایش کوچک بود...با سنجاق دو طرفش را به هم رسانده بود...اما آنقدر دوستش داشته که نتوانسته ازش بگذرد...گفت اینجا تنها جایی ست که می تواند پیراهنش را بپوشد...و این لذت بخش است...برای همین پنج شنبه ها برای او متفاوت بود... این سه هفته را من هم دوست داشتم...یک میز طویل...جام های شراب...شیرینی های هوس انگیز ..شمع ها و گل ها...پیرمردی با پیراهن رنگارنگ...و او، که با لباس سبز هفتصد دلاریش، انگار توی بیست و یک سالگی، در یک میهمانی واقعی، از همه ی مهمانان، خرامان دل میبرد...

۱۹ فروردین ۱۳۹۰

بهش گفتم...تو که همه چی‌ منو میدونی‌...تو که خط به خط زندگیمو از حفظی....بعد همهٔ قلبمو بهش نشون دام و یادش آوردم که همهٔ عمرم به اعتمادش چشم بسته از تو آتیش رد شدم....بعد ازش خواستم که این غصّه رو...که صبح‌ها چشم باز نکرده قلپ قلپ میریزه تو دلم، ازم بگیره...
بذار بغلت کنم...اون بهم گفت...صداش میون مه‌ اول صبح مثل نوازش بود...من همهٔ راهو پیاده اومدم...مه‌ اونقدر زیاد بود که هیچ جا رو نمی‌شد ببینی‌....رو پوستم قطره‌های خنکش نشسته بود...من تنها بودم و همش فکر می‌کردم این مرغای دریایی‌، صبح به صبح به جای اون پرنده کوچیک خوش صدایی که از پشت پنجرم آواز می‌خوند برام، چی‌ میگن اینجا؟!؟! پشت پنجره ش دو تا گلدون بزرگ سبز بود...خودش زیر پتوی سفید رنگ خوابیده بود...منم اگه دیشب کیلیدمو جا نمیذاشتم الان اینجا نبودم...یا شاید اگه تو اون همه دور نبودی...دور و غریبه.. ما‌ها آروم آروم از هم دور میشدیم...با صدای نفسامون که حروم میکردیم رو پوست غریبه‌های غمگین

۲۹ اسفند ۱۳۸۹

مامان؟ بهار رو میبینی‌؟!؟! رنگش ریخته رو قالی‌های لاکی و مبل‌های سفیدمون...مثل مربع‌های رنگی‌ رنگی‌...من قاطی‌ همهٔ اون رنگا همین امروز صبح، نشسته بودم رو کاناپهٔ عزیز بابا و سیگار دود می‌کردم و زل زدم بودم به شبکه‌های نور...بوی ماهی‌ سرخ شده میومد تو خونه...من به بابا گفتم بیاد..نیومد...گریه کردم...فرو رفتم تو کاناپه...بیشتر و بیشتر...بعدش...یادته مامان؟...ما همهٔ شمع هارو روشن کردیم...همهٔ اون فانوسای رنگی‌ رو...بعدش همون قبل سال تحویل...من پر زدم اومدم اینجا...چشام خیس بود...دلم میخواس اینجا باشم...فانوسای این خونه رو روشن کنم...اما حواسم به تو بود...

بهارو ببین مامان!...من قاطی بهار سرازیر شدم تو خونه...رو اون دیوارایی که خودم آبی‌ کردم...تو گفتی‌ جای انگشتام و هی‌ نگاه میکنی‌...من اینجام...همهٔ این سال‌ها آرزو کردم که اینجا باشم وقتی‌ بهار، مست میکرد...نگاه کن...حالا چی‌ بریزم تو این ظرفای کوچیک رنگی‌ رنگی‌ که خریدم برا هفت سینم؟...من همهٔ همهٔ راه رو دویدم...زندگی‌ یادم داد که وقتی‌ میدوی فقط دور و برت رو نگاه کنی‌ و لذت ببری...وگرنه اگه همهٔ حواست به مقصدی باشه که نمیدونی کجاست، صبح عید می‌شه و این پیاله‌های رنگی‌، هنوز خالیه...

ببین مامان....نگاه کن!...من صبح عید مثل هر سال رفتم چتری هامو کوتاه کردم...صاف صاف...روی ابرو..تو آئینه دختره خیلی‌ زیبا بود...بهش حسودیم شد حتا...تو راه برگشت برات یه گلدون لاله خریدم...تو آینهٔ اتاقم باز چشمم افتاد بهش...عجیب بود نگاهش...می‌خواست بمونه..یا بره...اما رفت...دیشب تو راه برگشت، کفشای پاشنه بلندشو گرفته بود دستشو پا برهنه راه میومد...راه میومد...

مامان؟...من بهار میشم امسال...بهار تو...بم میگفتی‌ دختر بهار...هرچند که نبودم هیچوقت...امسال ولی‌، پنجره رو باز بذار...من حواسم به توست مامان...حواسم به دلمه...که همیشه تنگه...تنگ

مامان؟؟ چشماتو بوسیدم که گمت کردم؟!؟

بهار بمون!

۱۶ اسفند ۱۳۸۹

فکر کردن به زندگی‌ قبلیم در لوگان بلوار مثل کابوس می‌‌ماند....بیدار شدن توی آن اتاق تاریک...سرد...روی بالش سبز رنگم هنوز، ردّ سیاه مانده...دلم میخواست می‌‌توانستم همهٔ آن چهار ماه نکبتی را از زند‌گیم‌ پاک کنم....بس که غمگین و خاکستری بود...اینجا ولی‌، نور دارد...صبح‌ها نور‌های موربی پهن میشود روی کفپوش‌های چوبی...صندلی‌ها جور عجیبی‌ اصالت دارند...در فاصلهٔ بین جوش آمدن آب و تست شدن نان ها، می‌‌نشینم پشت میز و پاهایم را دراز می‌کنم رو به نور آرام زمستانی...بعد هم تکه‌های دلپذیر نان سفید و عسل و کره نمک سودشده...گاهی هم گردو و پنیری که شباهت اندکی‌ دارد به پنیر‌های خانه...بعدش باید انتخاب کنم که با اتوبوس بروم یا قطار...قطار سریع تر است...اگر بنشینم روی صندلی‌های سمت راست، از کنار گورستان محبوبم رد می‌شویم...برف که باشد، یکسره سفید، تنها سنگ‌های مرمرین سر بر آورده از برف ها...وگرنه، سبز، سبز زمستانی بد رنگ...اما سکون و سکوت...
اتوبوس صد و پنجاه و یک اما دنیای دیگریست...طولانی‌ تر...با این حال مثل جایزه می‌‌ماند برای روز‌هایی‌ که زود از خانه بزنم بیرون...تمام راه پر از تمام زیبایی‌‌های یکسرهٔ دنیاست...اول ساحل...بعد یک برکه...نیمی یخزده...نیمی غاز‌ها شناور...درخت ها، و نیمکت ها...انگار متعلق به قرون وسطی...سنجاب ها، همه جا...این تکه انگار دنیای دیگریست از آن دنیای شلوغ پر عجلهٔ شیکاگو...
زندگیم این روز‌ها رنگ صورتی‌ لطیفیست روی یک پارچه‌ٔ ابریشمی طوسی رنگ،پر از الکتریسیتهٔ ساکن که با تمام زیباییش حرصت میدهد بس که هی‌ سوزن سوزن می‌چسبد به تنت...بهار هنوز راه درازی دارد تا رسیدن به این شهر...محلّه م پر است از سیاه‌های نفرت انگیز که صبح‌ها باید زمزمه‌های هیزشان را بشنوم -بدتر از تهران-، و شب ها، با قدم‌های محکم و بلند و چشم‌های بی‌ تفاوت، اما تپش‌های لرزان، راه قطار تا خانه را تقریبا بدوم...خانه‌ام اما، گرم و دلپذیر چشم به راه است...ربع دوم زندگیم، چشم به راه...گودی گردنم چشم به راه طرّهٔ موهایم که بلندتر شوند...من منتظر...که بهار بیاید...که راه رفتن روی طناب نازک بلا تکلیفی تمام شود...که بهار بیاید...که زندگی‌ صورتی‌-طوسی‌ابریشمیم سر بخورد روی پوست برهنه ام...نرم...

۱۲ اسفند ۱۳۸۹

زمان ایستاد...برف همچون گلوله‌های مادهٔ مسلسلی بارید...و بارید..و بارید

و من همهٔ هجوم یک ریز برف بودم...پشت آن پنجرهٔ غبار گرفته...

و ده‌ها بار...ده‌ها بار...همهٔ صداها و همهٔ آرزوها به یکباره از مردمک‌هایم گریختند...و انگار هیچ چیز...هیچ چیز، جز صدای بارش مسلسل‌ها از آسمان نبارید...هرگز نباریده بود
چه فرق دارد؟!؟

می‌ دانی...خودت می‌‌دانی...

شک نکن به این یکی‌ که خودش می‌گذرد و می‌‌رسد به یک صبح سرد- آفتابی، که من بنشینم روبرویت، کنار پنجره، پشت میز...و لبخند تو قاطی‌ بخار چای سرریز شود روی صورتم...

۰۵ بهمن ۱۳۸۹

نیویورک خود تهران است...آدم‌ها میان ساختمان‌های بلند و تاکسی‌های زرد رنگ و سایهٔ هر چیز بر هر چیز سرگردانند...من سایه‌ها را بو می‌‌کشم...سایه‌های خاکستری، زرد، آبی و بوها را...من بو‌ها را بو می‌کشم...زن می‌‌خواند...صدایش مثل ناقوس کلیساست...مرد کمی‌ جلوتر ایستاده...زن نفس میکشد...سلام!...من در ذهن تو هستم...سلام!

من اگر لبخند داشتم...اگر کمی‌ زودتر رسیده بودم...اگر خیابان‌ها این همه یخزده نبودند...می‌ توانستی بالا بپری...اما، سعی‌ نکن من را بچپانی لای دنیای وارونهٔ خودت...من نمیشکنم...انگار یک استخوان بد جا افتاده...زمخت و کمی‌ سرد...اما محکم...نگاهم کن!!...من دیر رسیدم..

لبهایش...لبهایش...انگار با سوزن برو داری دوزی دوخته شده بودند به هم...اتوبوس در جادّه میرفت...تو می‌رفتی...همهٔ جادّه میرفت...من اما ماندم جایی‌ میان پنجره....با همهٔ تصویر طوسی رنگم...

من ایستاده بودم...روبرویم راه راه‌های برف آلود...تو جلوتر آمدی...دروغ‌ها مرا در آغوش کشیدند...انگشت‌هایم را غرق بوسه کردند...دروغ‌ها با نوک انگشت صورتم را لمس کردند...من درد کشیدم...جادّه تمام شد...ما به خانه رسیدیم...ما همهٔ دروغ‌ها را به دوش کشیدیم...و تمام شدیم..!

۲۴ دی ۱۳۸۹

خواب دیدم اومدم شیراز...تو هستی‌...کنار همون سرو ناز قدیمیمون...اما بهم میگی‌ باید بری..من اونجا وسط یه عالم باغ و درخت و گٔل گریه می‌کنم...داشتم گریه می‌کردم...صبح که پا شدم هنوز داشتم گریه می‌کردم...تو خواب تو با من نبودی...

دیشب رفتم تو آینهٔ دستشویی‌ مدرسه موهامو کوتاه کردم...کوتاه کوتاه...همش ریخت کف زمین...همش...

تصویرم تو آینه تنها بود...یه دختر با موهای کوتاه..با چشمای خیس...

۱۷ دی ۱۳۸۹

چشم بدوزد...چشم بدوزد..تو هم که نباشی‌

اصالتش روسی بود...حرف که میزد، انگار حرکت دوّار قاشق، وقت هم زدن چای...بس که روشن...یک شکاف کوچک داشت میان دو دندان جلو ییش...میگفت وقتی‌ پانزده ساله بوده آرزو داشته بزرگ که شد راننده کامیون شود...همیشه جاده...بعد، آنها سیزده گربه داشتند...همه چاق...بعضی‌‌ها که صمیمیتر بودند دائم روی مبل‌های خانه لم میدادند و شیرینی‌ ایرانی‌ دوست داشتند...دور خانه پرچینی بود...انگار رویاهای کودکیم...باد که می‌‌آمد، درخت‌ها همه سر خم میکردند توی خانه...بس که پنجره‌ها بزرگ و شفاف بود...درخت‌های پرتقال همه جا بودند...صبح‌های زود که راه میرفتم...روی یک صندلی‌ از چوب ماهون، دخترکی سیگار می‌کشید و کتاب می‌‌خواند...با شالی از جنس کشمیر...

توی جاده..هزاران پرنده..با حرکتی‌ فلش وار...هر گروه رهبری داشت...هزاران که میگویم یعنی‌ خیلی‌ بیشتر ها...میلیون ها...من هم جایی‌ میانشان جا خوش کرده بودم...آنها به راهشان ادامه میدادند و من جایی‌ میان پرهایشان...و پرواز میکردیم...سبکبال..

شب، توی آغوشش،خبری از پرنده‌ها نبود...من از خواب پریدم و توی تاریکی‌ دنبال چشم‌هایش گشتم...توی خواب نمیشناختمش...هی‌ فکر کردم که کی‌ میتواند باشد...شبیه کدام آدمی‌ که تابحال در آغوش گرفتتم...نفهمیدم..ترسیدم...فکر کردم که این آدم غریبه، با این نفس‌های غریبه...چرا این همه نزدیک من نفس میکشد...صبح که بیدارم کرد، اما...خودش بود...بعد با جادویی‌ترین لبخندی که میتوانستم بهش لبخند زدم و گذشتم جایی‌ در آغوشش صبح شود...

صداش مخملی بود...مثل راه رفتن‌های صبح‌های زود توی پارک دم خانه مان...هنوز می‌توانست خنده را بنشاند توی صدام...بهم گفت این کوچه تو را خیلی‌ کم دارد...گفتم می‌‌دانم...من هم هزار کوچه را که بگردم، تنها جای یک کوچه خالیست...با بوی چوب سوخته در ابتدای روز...

توی تهران که یکی‌ مریض میشود، انگار اینجا همهٔ درد و مرض‌های عالم توی تن‌ توست..توی تهران انگار باید همه خوب و سالم و خوشحال باشند که تو بتوانی‌ راه بروی و کار کنی‌ و لبخند بزنی‌ و آدم باشی‌...وگرنه ظهر می‌‌شود و تو هنوز گوشه‌ کاناپهٔ سفید لم داده‌ای و اشک می‌ریزی و دلت بوی سیگار بابا را می‌خواهد...قاطی‌ بغل مامان....آخ

۲۲ آذر ۱۳۸۹

وقتی‌ از آتش رد شدی همهٔ ترست تمام میشود

همه‌شان یک گوشه بودند...تاریک بود...روشن بود...نمی دانم...تنها وزش ملایمی بود از عبور کسی‌...او نمی دانست...رنگ‌ها را کنار هم چیده بود...میخ‌ها روی دیوار...او میخ‌ها را بیرون کشید...دیوار سست بود...میخ‌ها به آسانی‌ بیرون آمدند...اما جایشان روی دیوار سست ماند...نیمرخش مهربان بود...خطوط عمیقی داشت...همه جا...مخصوصا کنار چشم ها،وقتی‌ می‌خندید...او هزاران رنگ را با نخ‌ها به هم دوخته بود...شش ضلعی‌هایی‌ منظم...پر از رنگ...از من پرسیده بود چرا رنگ دوست داری؟...ساکت مانده بودم...چرا رنگ‌ها را دوست داری؟...من توی راه بودم...آرایشگاه آبی بود...تابلو‌هایی‌ بودند زیبا..همه جا...زن عطر خوشی‌ داشت...کلاه و کتم را گرفت و گفت دنبالم بیا..مرا نشاند روی صندلی آبی رنگ...او که به سراغم آمد چشم‌هایم می‌سوخت...فکر کردم چقدر خوب است که خودت را بسپاری به دست‌های کسی‌ و با آرامش چشم ببندی...قبلا توی قطار اینجوری بودم...وقتی‌ تو کنارم بودی...حالا می توانستم سرم را بگذارم روز شیشهٔ سرد و بی‌ ترس چشم ببندم...

همه‌شان یک گوشه‌ بودند...روی میز ظرف کیک خالی‌ شده بود...آن‌ها غذاهای ما را دوست داشتند...ما که غذا می‌‌آوردیم، چشمهایشان برق میزد...دیگر فهمید بودند ما چقدر عشق می‌ریزیم توی دیگ...ماهم شادمانه لبخند میزدیم و فکر میکردیم غذای خانه مان لذیذتر بود...

همه‌شان یک گوشه بودند...دستها در جیب...زن با شال صورتی‌...مرد با پیراهن سیاه...من پتویم پیچیده دورم...فکر کرده بودم دفترچه زیر پایش چه حضور ملایمی دارد...انگار فهمید...جایش را عوض کرد...سایه‌اش افتاد یک گوشه‌ دیگر اتاق...اتاق پر بود از سایه...سایه‌هایی‌ خاکستری و آبی...من اما یک سره راه راه بودم...موهایم که باز میشد بنفش تر میشدم...می‌ بستمشان طوسی تر...دستش دور لیوان حلقه شده بود..صداش مثل حرکت مداد بود روی کاغذی کاهی...بدون اینهاازین به بعد..جعبهٔ خالی‌...جعبهٔ مقوایی خالی‌...یک جهش بزرگ وجود داشت بین این دو جعبه...یک سطل بود...نصفی آب، نصفی خالی‌...کنار یک تابلوی سیاه براق...تصوراتش به سه قسمت تقسیم میشد...بخشی نارنجی...بخشی سیاه، بخشی هم هنوز بی‌ رنگ مانده بود..."هروقت فهمیدی چرا آبی هستی‌ برگرد"...برای امروز کافی‌ است...

همهٔ‌شان یک گوشه بودند...صورتش که نزدیک میشد، نبض گونه‌ام میزد...آغوشش بزرگ تر از حدِّ تصورم بود...شانه‌ها پهن...دست‌ها بزرگ...من هم همان لحظه که مرد سیگارم را روشن کرد، گم شدم...توی سایهٔ آن ساختمان‌های غول پیکر...

۱۸ آذر ۱۳۸۹

به خاطر آن لکهٔ روشن که ساق پایش را گرم میکرد

نگاش کن...اوناهاش...بذار خودش آروم آروم اتفاق بیفته...بذار یه چیزی اون ته تهای بوم،لای اون رنگای وحشی آروم ،یجور عجیبی‌ سورپرایزت کنه....بذار خودش اتفاق بیفته...بعد صداش آروم میشد...کلمه هاشو نمیشنیدم..فقط انگار یه چیز سیال گرمی‌ زیر پوستم راه میرفت....انگار صداش میرفت بین عصبای پوستم و من فقط به چشماش نگاه می‌کردم...

۳۰ آبان ۱۳۸۹

...سر راه برگشتنت آینه می کارم

می‌خواستم بگویم نیایی...اما دیگر خیلی‌ دیر بود...برگ‌ها همه ریخته بودند..درخت‌ها یکسره عریان...تو انگار جایی‌ بودی دورتر...ستاره‌ها انگار سو سو می‌زدند...ماه در آغوش پنجرهٔ من بود...من در آغوش تو بودم...تو در آغوش ماه...یادم رفت به آن شب که نشسته بودیم روی آن پله ها...روبرویمان سایه‌هایی‌ روشن...تو به من گفته بودی دنیای تازه ات پر است از آدمهای تازه و رویاهای تازه و افق‌های دور دست یک سره آبی‌ست...دنیای تازه ی من یکسره بنفش و طوسی روشن بود...آدم‌ها گوش‌هایشان را میپوشاندند...قطار حرکت عجیبی‌ داشت...وقتی‌ می‌لغزید روی پیچ...انگار گلدان‌های مادرم دلتنگ می‌شدند...گفته بودم که نیایی...چرا آمدی؟!؟!

من رسیدم بودم به پیچ بعدی...تو دست تکان میدادی...دست هات توی باد گم میشد...پیچ میخورد..تاب میخورد...من یکسره تاب بودم..یک سر تب...بعدترش که سنجاب از درخت بالا رفت، تو نگاه کردی به رد پایم و باران گرفت...روز‌های طوسی و بنفشی بود اگر خوب یادم بیاید...پیراهن تو هم،راه راه...من سرد بودم و انگشت‌هایم انگار کرخت بود و زندگی‌ آرام می‌گذشت...