حالا که پاییز می آید، دلم یک خانه می خواهد، که صبح ها شیشه هایش را برق بیندازم و لم بدهم توی نور ملایم مورب پشت پنجره، روی کاناپه ی نرم و نولوک سبز رنگش، موهایم را بالای سرم محکم ببندم و صدای دوری توی مغزم، بپیچد و هیچ نخواهم جز جایی که همین حالای حالا نشسته ام...