ظهر،...تصویر لبخند من بود، در انعکاس لیوان آب....ظهر، معده دردی بود، ملایم و شیبدار، که تنها به یادت می آورد کجای دنیا نشسته ای.....ظهر، عطر همان ظهرهای کشدار خرداد ماه بود، که از امتحان حسابانِ آخر سال خسته و هلاک به خانه بر می گشتی، هنوز تمام نشده، یک امتحان دیگر برای شنبه...ظهر، تو بودی، دور و عجیب...تکیه داده روی ساعد دست، خیره به من....ظهر، رنگ چشم های من بود...رنگِ چشم های تو...که دور از هم، در سایه ی ملایمِ درختی، برای هم، آواز می خواندند...