۱۶ خرداد ۱۳۹۱


صبح...تصویر لبخند من بود، میان سرفه های زنی، با هنوز شوق جوانی...صبح...صداها، خطوط موازی نرسیدنی بودند لابلای سیم های لعنتی تلفن...صبح...قرص هایی بود روی شیشه ی میز آرایش....صبح...صدای پرنده ی قدیمی حیاط خانه یمان بود که هنوز پس از سالها، پس از سال ها...بوی نان تازه و پنیر و چشم های شسته نشده میداد....صبح، بیست و هفت سالگی ما بود....با خطوط لبخند یکسان، کنار لبها...شیارهایی یکسان روی پیشانی....صبح، من بودم...که می خواستم یکسره تو باشم...اما نمی توانستم....صبح....تو بودی، که به دوست داشتن من، تنها خو گرفته بودی...صبح، دوست داشتن تو بود، دوست داشتن من، که حوله و آب پاش هایشان را برداشتند، که با پوستی روغن زده، زیر عضلات محکم تابستان، دور از هم، آفتاب بگیرند...