۲۳ خرداد ۱۳۹۱


من کمی دیر رسیدم سر قرار...قبل از این که برسم، اون یکی از گوش هاشو بریده بود...بم گفت دوس داری قبل شام یه کم پیاده روی کنیم؟؟...دوست داشتم...مخصوصاً که این غروبای عجیب آخرای بهار، تو اون جاده ی کم نور، انگاری خود بهشت بود...هی وقتی حواسش نبود، به جای خالی گوشش نگاه می کردم و قلبم قاطی بوهای خنک و سبک درختا بالا پایین میشد...سر میز شام، گیلاس شراب من رو اشتباهی برداشت...خوب من هیچوقت شراب سفید دوست نداشتم، اینو اون نمی دونست...منم هیچی نگفتم، گذاشتم شراب قرمز من به سلامتی همون شب بهار بنوشه و بازم زل زدم به جای خالی گوشش... بعد از شام، یه بسته ی کادوپیچ شده بم داد... گفت تولدت مبارک...من همه ی غصه هام یادم رفت... یه نقاشی بزرگ بود کار خودش... یه کافه بود و یه شب...بم گفت اسمش کافه شبانه س...یه جعبه ی کوچیک هم بود، که باز نکرده می دونستم گوششه...رو کنج لب بوسیدمش و شبِ خرداد واسه همیشه نشست رو آسمون اون نقاشی...یه کافه، با یه شب...