۲۵ خرداد ۱۳۹۱


همه ی شبو خواب بیکینی سفید با خال های سیاه و کلاه شنای سفید و حوله ی سفید و دماغگیر سفید و آّب پاش سفید و دمپایی سفید دیدم...بیکینی خالدار در آخرین لحظات پیدا شد...آفتاب خوب بلد بود با پوست روغنیمون چیکار کنه....تو خواب موبایلارو نمی گرفتن و ما_از زیر آفتاب تا اونجایی که تو نشستی_ با هم حرف می زدیم...اصن چه اشکالی داشت که من دلم یه پکیج جدید شنا بخواد!...چه اشکالی داشت همه ی ما با لباس شناهای رنگارنگ دور یه استخر خیلی خیلــــی بزرگ می نشستیم و پاهامونو تو آب تکون تکون می دادیم؟!؟ چه اشکالی داشت اون استخر بزرگ خودِ زندگی بود، همونقدر شادی بخش و خوشایند و خنک و آبی_ تو هرم گرما و بخارهای معلقِ غصه_؟!؟