نشسته بودم اینجا...همین گوشه ای که هیچ وقت باران نمی بارید...نشسته بودم و ستاره ها هیچ کجای آسمان نبودند...ماه هم هلال لاغر بیجانی داشت...مثل اول های ماه...یکجور که همه می فهمیدند چه مرگش است...زار و نزار و رنگپریده...خواستم بنویسم بیچاره...یادم افتاد که شماها هیچ وقت اینجور کلمات را توی نوشته های من ندیده اید...گفتم شاید به مذاقتان خوش نیاید...ماه بیچاره نبود...می رفت که زیبا شود...و بعد برای چند شبی بمیرد...خوب است، خیلی خوب است که آدم بتواند مثل ماه شود، برای چند شبی بمیرد و باز برگردد...همینجا...همین جایی که آسمانش حتی یک ستاره هم ندارد...یا دارد و ما نمی بینیم...یا هرچه که هست...
ما تقریبا هرشب همدیگر را می دیدیم...سخت بود که آدم هر شب ماتیک بزند و خوش اخلاق باشد و باران بوسه بریزد روی سر آن یکی... آنجا زندگی جور دیگری بود...ماتیک زدن کار جلفی به حساب می آمد و بوسیدن روی گردن ممنوع بود...پس ما به بوسیدن ساده ی کنج لب قناعت می کردیم و به ماتیک های کمرنگ با طعم هندوانه راضی می شدیم...شب ها هم همیشه یکجور خوبی پیش می رفت...یکیمان سالاد درست می کرد...با سیب و کاهوی بنفش و آووکادو و اسفناج...آن یکی مسئول چیدن میز و انتخاب موسیقی بود...گاهی وقتها هم می رفتیم سینما...سینما چقدر بود؟!؟ همه اش یازده دلار...بعدش می توانستی هرچقدر می خواهی فیلم ببینی...اما برای ما همان یکی بس بود...گاهی من آن وسط ها خوابم می برد...بعد برگشتن به خانه مصیبت بود...عین آن سالها که از میهمانی دیر برمی گشتیم و من توی ماشین می خوابیدم و بابا بغلم می کرد تا توی تختم...بیرون برف می بارید...هر دانه اش قد یک گردو...من برف دوست داشتم...اما آن سال برف برایم مثل بازگشتن به خانه بود وقتی دیگر بابا نبود که بغلم کند...
نشسته ام همینجا....همین گوشه ی امنِ دنج که هیچ ستاره ندارد....گاهی هرچقدر که صبر کنی هم، اویی که باید نمی آید...این را چند شب پیش به تو هم گفتم...می خواهی باور کنی یا نه...من ولی، اگرچه که با سرانگشتانم روی بالشک سبز رنگ را آرام نوازش می کنم به جای گونه های تو....اما آن دورترها...تنها صدای سوتِ قطار می آید....