توی رختخواب می غلتم و خواب تو را می بینم، عزیز دلم...نشسته ایم روی نیمکت یک پارک کوچک...نزدیک دانشکده...وقت اذان...دست تو روی پشتی صندلی من...نگاه من خیره به روبرو...دارم فکر می کنم تو که بروی پائیزها اینجا جای من چه خالی می شود...
توی رختخواب غلت می زنم و خواب تو را می بینم...عزیز دلم...تمام آن شب ها...تمام آن اتوبان های تمام نشدنی...همه ی آن ماه های نو که از شانه ی راستم تماشا کردم...پنجره ام...پنجره ی سبز رنگم...همه ی شال گردن هایی که برایت بافته بودم...روی آن چمن های خواستنی دانشکده...همه ی چشم هایی که خیره شده بودند به رد پاهایم...دلواپس...همه ی نمی توانی ها...همه ی سنگ فرش های عصرهای تنهای پائیزی...همه ی من ِ بی تو...همه ی حجم اندوهگینم توی آن اتاق کوچک...
توی تخت غلت می زنم و خواب تو را می بینم...عزیزم...خواب می دیدم که با تو صبحانه می خورم و اشک می ریزم...خواب می دیدم که توی یک بار بزرگ، با صدای دلنگیز لیوان ها، با عبور ممتد نورها...دخترک از من پرسیده بود، راست است که توی دنیای شما همه شاعرند؟...راست یود...روی دیوار اتاق همه مان، گوشه ای بود برای نوشتن...نوشته هایم خطوط محکمی داشت...حالا دیگر ندارد...نمی توانم حروف را کنار هم بچینم...از مترو که می آیم بیرون سیل می بارد...دمپایی هایم را می گیرم دستم و تمام راه خانه ام را می دوم...توی خانه هیچکس منتظرم نیست...موهایم را خشک می کنم و اشک می ریزم...خطوط مبهم است و اتاق قرمز چشم به راه...
توی رختخواب می غلتم و خواب می بینم...خواب هایم همه آبی و بنفش اند...می ترسم توی خواب حرف بزنم...سرم را قایم می کنم توی گودی گردنت و خواب تو را می بینم...عزیز دلم...نشسته ام رو به دریاچه...نقره ی ماه روی آب...آن دورها کسی می خواند...کسی نشسته کنارم...دست ها غریبه...شانه ها غریبه...کاش اینجا نبودم...خواب هایم ترتیبی ندارند...تنها حضور کسی هست...حضور آشنای کسی...آن سوتر...مرد قایق ران برایم دست تکان می دهد...
توی رختخواب می غلتم و خواب تو را می بینم...خواب هایم بوی چای می دهد...عطر ابریشمی صدای زن...برایم قوری می فرستد...صدایش توی همهمه ی فرودگاه، می لغزد روی چشم هایم، نرم...من همه ی راه را دویده بودم...همه ی راه را، یک نفس...حالا کنار پنجره ی تو...یک فنجان پر از ته سیگار...صدای تار...من اما هنوز می دویدم...انگار که رسیده باشم...اما آن همه اشک...؟ نمی دانستم...
توی رختخواب می غلتم و خواب تو را می بینم...عزیز دلم...انگار که سهم من از دنیا دلتنگی ست...همه ی عمر دلتنگی...اینجا آدمها دستی برای حلقه کردن ندارند...شانه ها بی نیازند انگار...کنار پنجره ی تو هم که اشک بریزم، فنجان ها کوچکند و زود پر می شوند...ما هم اینجا بزرگ می شویم...بی آنکه سایه هایمان قد بکشند...