بعدش انگار بعضیها ناخواسته سر میخورند روی میز بزرگی که گذاشته ای آن گوشهٔ اتاق بزرگ...انگار حجمشان آنقدر بزرگ است که میز بزرگ هم کوچکشان میشود...مینشینند کنار قلم موها یا تیوپهای رنگ یا حتا ظرفی که از ناهار ظهر نشسته مانده و زل میزنند توی چشمهایت...بعد پشتت هم که بهشان باشد حتا...میتوانی ببینیشان...چون به فول یک نفر به طرز درد آوری خوشگلند...روحشان بیشتر...بعد قلم مو را بر میداری و صورتهای خواستنیشان را میکشی...و اشک میریزی که چرا دیگر نداریشان...اینجوری میشود که میز بزرگ این همه سنگین میشود...