می دانی کجاش رو دوس داشتم؟...آنجا که امیلی صورتش را می آورد جلو و گوشه ی سمت چپ لب پسرک را می بوسد...بعدش پشت گردنش را...بعد کنج پیشانیش را...آنجا که پسره مبهوت می ایستد و دختره بهش اشاره می کند که باید اینجا را ببوسی...گوشه ی سمت چپ لب...بعد پشت گردن...و آخر سر کنج پیشانی
و یک عالمه پائیز که در راه است...با یک عالم تردید و امید و شادی و اندوه و دلتنگی های گاه به گاه...و این همه زندگی که ناگهان رد می شود از کوچه مان...من موهایم را محکم می بندم در بالای سر...دمپایی های قرمز رنگم را می پوشم...برای خودم یک لیوان چای می ریزم و می نشینم در نور ملایم و مطبوع صبحگاه آخر تابستان...با خودم فکر می کنم که چه زود گذشت...دو هفته ی دیگر دفاع می کنم...بعدش هم حتما وقت هجرت است...فکر می کنم که چقدر کار...فکر می کنم که کجا رفت آخر...آن دخترک بی خیال ِ سربه هوا که اول های پاییز که می شد...کوچه را صدای دویدن های مستانه اش پر می کرد...می دانی آخر؟؟....دلم همیشه تنگش می شود
ما با هم حرف می زنیم بی آنکه در چشمهای هم نگاه کنیم...و من زل می زنم به آن گودي ملتهب پايين گردن ...آنجا که با آن خط منحني چشمگير به تن پيوند مي خورد...فکر می کنم که چقدر زیبا...فکر می کنم که هرچقدر هم که پیر بشویم...باز هم این انحنا همینقدر فریبنده می ماند و سـُکر آور...با خودم فکر می کنم که چقدر هراس...چقدر هراس...همه اش باید حواست به حباب ها باشد...حباب داشتن ها...حباب نداشتن ها...حباب دوست داشتن...حباب دلتنگی...دلگیری
فکر می کنم چقدر دستت پر است ازین حباب ها...ازین لبخند ها و کلمه ها و تماس های کوچک ِ دست...حباب هایی که رنگ ِ تو را به خود بگیرند...که نبودنت، دلتنگ کند آدمها را...دلتنگ لحظه هایی که می سازی...لحظه هایی که هستی
دوست داشتم دخترکی باشم رنگی رنگی...با موهای کوتاه که پشت گوشش می گذاشتشان... دخترکی که بلد بود از همه ی لحظه هایش لذت ببرد...بلد بود سنگ پرت کند توی رودخانه...یخ روی دسر را بشکند...و آخرش هم بنشیند ترک موتور ِ معشوقش و از فرط شادی چشمهایش را ببندد...شاید آنوقت... هر روز توی ایستگاه مترو...صدای گرامافون پیرمردی دل من را هم می بُرد.....
و یک عالمه پائیز که در راه است...با یک عالم تردید و امید و شادی و اندوه و دلتنگی های گاه به گاه...و این همه زندگی که ناگهان رد می شود از کوچه مان...من موهایم را محکم می بندم در بالای سر...دمپایی های قرمز رنگم را می پوشم...برای خودم یک لیوان چای می ریزم و می نشینم در نور ملایم و مطبوع صبحگاه آخر تابستان...با خودم فکر می کنم که چه زود گذشت...دو هفته ی دیگر دفاع می کنم...بعدش هم حتما وقت هجرت است...فکر می کنم که چقدر کار...فکر می کنم که کجا رفت آخر...آن دخترک بی خیال ِ سربه هوا که اول های پاییز که می شد...کوچه را صدای دویدن های مستانه اش پر می کرد...می دانی آخر؟؟....دلم همیشه تنگش می شود
ما با هم حرف می زنیم بی آنکه در چشمهای هم نگاه کنیم...و من زل می زنم به آن گودي ملتهب پايين گردن ...آنجا که با آن خط منحني چشمگير به تن پيوند مي خورد...فکر می کنم که چقدر زیبا...فکر می کنم که هرچقدر هم که پیر بشویم...باز هم این انحنا همینقدر فریبنده می ماند و سـُکر آور...با خودم فکر می کنم که چقدر هراس...چقدر هراس...همه اش باید حواست به حباب ها باشد...حباب داشتن ها...حباب نداشتن ها...حباب دوست داشتن...حباب دلتنگی...دلگیری
فکر می کنم چقدر دستت پر است ازین حباب ها...ازین لبخند ها و کلمه ها و تماس های کوچک ِ دست...حباب هایی که رنگ ِ تو را به خود بگیرند...که نبودنت، دلتنگ کند آدمها را...دلتنگ لحظه هایی که می سازی...لحظه هایی که هستی
دوست داشتم دخترکی باشم رنگی رنگی...با موهای کوتاه که پشت گوشش می گذاشتشان... دخترکی که بلد بود از همه ی لحظه هایش لذت ببرد...بلد بود سنگ پرت کند توی رودخانه...یخ روی دسر را بشکند...و آخرش هم بنشیند ترک موتور ِ معشوقش و از فرط شادی چشمهایش را ببندد...شاید آنوقت... هر روز توی ایستگاه مترو...صدای گرامافون پیرمردی دل من را هم می بُرد.....
Tuesday September 2, 2008