۰۶ خرداد ۱۳۸۸

نمی دانم از کی شروع شد...از آن عصر دلگیر جمعه...که با مینا در پشت بام بودیم...او میخ های تیز جدا می کرد و من چوب ها را به دور بوم های رنگی رنگی ام می کوبیدم.... یا آن روز که نشسته بودیم آن بالای بالای بالا...و خانه های نورانی قد یک قوطی کبریت را با لذت تماشا می کردیم و علی برای بار هزارم بهمان می گفت که اسم آن خطوط نورانی اتوبان صدر است و آن ردیف خانه ها،برج های زعفرانیه...ما که حالیمان نمی شد...فقط چشم هایمان را تنگ می کردیم و در هوای ملس اول های پاییز، گاهی از سوز سردی که می رفت زیر پیراهنمان، یواشکی می لرزیدیم...زل می زدیم به سوسوهای خواستنی ِ آن پایین...و فکر می کردیم که نکند ما این همه بزرگیم...وگرنه که شهر نباید این همه کوچک شود...ناگهان !

نمی دانم...شاید قبل ترش بود حتی...شاید همه اش از آن روزی شروع شد که دیگر همه چیز آغشته به تو نبود...من فرار می کردم از این همه آغشتگی...می ترسیدم شاید...چیزهای دیگری بودند که صدایم می کردند...که دیوار می کشیدند بینمان...و من که فکر می کردم بیرنگم...اما نبودم...و این عجیب ترین اتفاق دنیا بود...
توی آینه ی کناری تاکسی...باد بود که می وزید و موهای آفتاب خورده ی قرمز رنگی که پریشانیش دلم را می بُرد...ا
من جوان بودم...سرشار بودم و تازه...انگار که همه ی آبی ها و سبزها و بنفش ها، از انحنای تُرد تیله های جمعه بازار، سُر می خوردند توی چشم هایم...انگار ولی...چیزهای دیگری هم آن دور و برها...یواشکی نشان می دادند خودشان را...نگاه های دیگری هم بودند...می خواستند بگویند که اُهُکی!..خیال کردی که می توانی به امید نگاهی همه ی ما را دست کم بگیری؟!؟
من از همه شان می ترسیدم...و تو که نبودی...جادویت که کمرنگ می شد،...آرام آرام...پاورچین پاورچین...می رفتم طرفشان...دستهایم از هرمشان می سوخت...می خواستم فرار کنم باز...مثل همه ی این سالها...رویم را می کردم آنور...اما دستهایم چه؟!؟...می سوختند...و من سوختنشان را دوست می داشتم حتی...

دلم می خواست قطعه های خواستنی ِ آدم هایی که دوست داشتم را با قیچی کوچکی که بچگی هامان باهاش کاغذ رنگی می بریدیم، جدا می کردم و می گذاشتم توی کیف کوچک ِ رنگی رنگی که هدیه ی نازنین بود،برای روز تولدم...بعد هروقت دلم می گرفت ازشان...یا قهر می کردیم با هم...در کیف را باز می کردم و خوبی هاشان را بو می کشیدم

با تمام این حرف ها...من هنوز آنقدر خر هستم که به تو مومن باشم
Saturday October 11, 2008