می دانی...اولدوز همیشه بود...خیلی وقت پیش ازینکه من بدنیا بیایم...توی تمام عکسهای نوزادیم...من بیشتر در آغوش اولدوز خوابیده بودم تا مامان و بابا...بزرگتر که شدم...همیشه خیال می کردم الدوز همه چیز را می فهمد...ساعتها می نشستم و باهاش درد و دل می کردم...آن موقع ها...الدوز از جثه ی من بزرگتر بود حتی...بعدترش...مامان الدوز را قایم کرد...می گفت این چیزهای سفید ریزش...اسمش چه بود؟...نمی دانم...می گفت همه اش می ریزد بیرون...من ولی الدوزم را هرگز فراموش نکردم...همیشه می دانستم کسی هست که بتوانم ساعتها باهاش حرف بزنم و او هیچ نگوید و گوش بدهد و گوش بدهد و با آن چشمهای ساده ی سیاهش زل بزند توی چشمهایم
بهم گفت بیا مست کنیم دو تایی و بخندیم به ریش دنیا...نیشخندی زدم بهش و گفتم که من برای خندیدن به ریش دنیا هیچوقت نیازی به مست کردن نداشته ام...گفتم که دنیا به تنهایی آنقدر چیز داشته برایم...که می توانم ساعتها بی وقفه بهش پوزخند بزنم و شیشکی بکشم...بهم گفت که بیا بزنیم توی پوز دنیا...بهش نگفتم ولی...نگفتم که این روزها آنقدر خسته ام که هیچ شربت بهار نارنج و بیدمشکی حالم را سرجایش نمی آورد...نگفتم حتی...که این روزها دائم می نشینم و فکر میکنم که شاید تو راه را اشتباه آمدی...یا من...شاید نقطه ی تلاقیمان نباید آن همه زود بود و نزدیک...یا نمی دانم...این همه دیر و دور
یادم آمد که در تابستانی دور...عصر که میشد...دوچرخه هایمان را برمی داشتیم و کوچه را عطر موهای پریشانمان مست می کرد...یادم آمد که همیشه چشمهایمان پی کسی می گشت...پی لبخندی...صدای آشنایی.....پی بوسه ای از دور که بقاپیمش در هوا...یادم آمد که این روزها فرقی هم نکرده اند حتی...ما هنوز چشم براه لبخندیم و صدایی آشنا و بوسه ای که انگار سالهاست راهش را گم کرده
مامان همیشه عاشق قصه های صمد بهرنگی بود...شاید برای همین بود که من هم یاشار داشتم و هم الدوز...یاشار را گم کردم خیلی وقت ِ پیش...بعدترها...یاشارهای زیادی دیدم که هرگز دلم برای یاشار ِ کودکیم تنگ نشود...ولی هرگز هیچ الدوزی ندیدم...یک روز قبل از عید...الدوزم را لابلای کلی اثاث و خرت وپرت بالای کمد...منتظر و چشم براه پیدا کردم...می دانستم آخر...دوستی ما....تمامی نداشت....حتی با وجود آن همه چیز سفید وریزی که اسمش را نمی دانم
بهم گفت بیا مست کنیم دو تایی و بخندیم به ریش دنیا...نیشخندی زدم بهش و گفتم که من برای خندیدن به ریش دنیا هیچوقت نیازی به مست کردن نداشته ام...گفتم که دنیا به تنهایی آنقدر چیز داشته برایم...که می توانم ساعتها بی وقفه بهش پوزخند بزنم و شیشکی بکشم...بهم گفت که بیا بزنیم توی پوز دنیا...بهش نگفتم ولی...نگفتم که این روزها آنقدر خسته ام که هیچ شربت بهار نارنج و بیدمشکی حالم را سرجایش نمی آورد...نگفتم حتی...که این روزها دائم می نشینم و فکر میکنم که شاید تو راه را اشتباه آمدی...یا من...شاید نقطه ی تلاقیمان نباید آن همه زود بود و نزدیک...یا نمی دانم...این همه دیر و دور
یادم آمد که در تابستانی دور...عصر که میشد...دوچرخه هایمان را برمی داشتیم و کوچه را عطر موهای پریشانمان مست می کرد...یادم آمد که همیشه چشمهایمان پی کسی می گشت...پی لبخندی...صدای آشنایی.....پی بوسه ای از دور که بقاپیمش در هوا...یادم آمد که این روزها فرقی هم نکرده اند حتی...ما هنوز چشم براه لبخندیم و صدایی آشنا و بوسه ای که انگار سالهاست راهش را گم کرده
مامان همیشه عاشق قصه های صمد بهرنگی بود...شاید برای همین بود که من هم یاشار داشتم و هم الدوز...یاشار را گم کردم خیلی وقت ِ پیش...بعدترها...یاشارهای زیادی دیدم که هرگز دلم برای یاشار ِ کودکیم تنگ نشود...ولی هرگز هیچ الدوزی ندیدم...یک روز قبل از عید...الدوزم را لابلای کلی اثاث و خرت وپرت بالای کمد...منتظر و چشم براه پیدا کردم...می دانستم آخر...دوستی ما....تمامی نداشت....حتی با وجود آن همه چیز سفید وریزی که اسمش را نمی دانم
Wednesday July 30, 2008