گفته بودم عاشقت می مانم تا وقتی بلرزم در نی نی چشمانت...یادت هست؟... گفته بودم صدای شر شر باران که می آید از شیروانی خانه مان...دلم هری می ریزد به یادت...اما نگفته بودم اگر نباشی...هیچ بارانی نیست که دلم را ببرد...
من توی تنهایی خودم...خدایی آفریده بودم که دیگر نیست...خدایی که وقتی رفت...حتی خم نیاوردم به ابرویم...سرم را هم برنگرداندم به جستجویش...قبل ترها...فکر میکردم وقتی خدایم نباشد...وقتی برود..آن قدر می ایستم در پیچ کوچه...آن قدر زل می زنم به قامتش که هی کوچک و کوچکتر شود....آنقدر اشکهایم را پاک می کنم که برگردد...اما خدایم که رفت...حتی اشکی هم نریختم...سرم را برگرداندم و رفتم...آرام آرام...فکر کردم با خودم...چه خدایی آفریده بودم...کامل...بزرگ...مهربان...فراموش کرده بودم...من خدا بودم...هیچ مخلوقی مهربانتر از خالقش نمی شود....
نگفتم حالا دیگر بزرگ شده ام...هر چند دیر ...اما دیگر توی هیچ باران شیروانی و هیچ غروب دلگیری ، خدایی خلق نمی شود از این ذهن منطقی که هزار هزار راه بی سرانجام را رفته و دیگر هیچ نمی خواهد ، هیچ جز یک لیوان بهار نارنج ... وقتی باد های اول پاییز ، می پیچد زیر دامنش...ا نگفتم خسته ام...این روزها دلم را می دهم به دریا همه اش...این روزها دلم را می دهم به خنده های مستانه ای که می نشیند بر گودی گونه هایم...نرم نرم... بی دغدغه ی تو دیگر...بی دغدغه ی خدایی...که خیلی کوچکتر از آن بود که خدا شود...
من توی تنهایی خودم...خدایی آفریده بودم که دیگر نیست...خدایی که وقتی رفت...حتی خم نیاوردم به ابرویم...سرم را هم برنگرداندم به جستجویش...قبل ترها...فکر میکردم وقتی خدایم نباشد...وقتی برود..آن قدر می ایستم در پیچ کوچه...آن قدر زل می زنم به قامتش که هی کوچک و کوچکتر شود....آنقدر اشکهایم را پاک می کنم که برگردد...اما خدایم که رفت...حتی اشکی هم نریختم...سرم را برگرداندم و رفتم...آرام آرام...فکر کردم با خودم...چه خدایی آفریده بودم...کامل...بزرگ...مهربان...فراموش کرده بودم...من خدا بودم...هیچ مخلوقی مهربانتر از خالقش نمی شود....
نگفتم حالا دیگر بزرگ شده ام...هر چند دیر ...اما دیگر توی هیچ باران شیروانی و هیچ غروب دلگیری ، خدایی خلق نمی شود از این ذهن منطقی که هزار هزار راه بی سرانجام را رفته و دیگر هیچ نمی خواهد ، هیچ جز یک لیوان بهار نارنج ... وقتی باد های اول پاییز ، می پیچد زیر دامنش...ا نگفتم خسته ام...این روزها دلم را می دهم به دریا همه اش...این روزها دلم را می دهم به خنده های مستانه ای که می نشیند بر گودی گونه هایم...نرم نرم... بی دغدغه ی تو دیگر...بی دغدغه ی خدایی...که خیلی کوچکتر از آن بود که خدا شود...
Friday September 21, 2007