۰۵ خرداد ۱۳۸۸

دلم می خواست...
یه ساعتی مونده باشه تا افطار ...من با تو قرار داشته باشم...بعدش ولی...بی خیال نشسته باشم تو حیاط دانشگاه...با مریم و رضا و سارا و غزال و محمود....نشسته باشیم توچمنا...صدای خنده هامونم تو آسمون باشه...بعد یهو من یادم بیاد که دیرم شده...یهو بگم واااای...دیرم شد...هول هولکی خدافظی کنم ازشون و بیام بیرون...بعد با اینکه دیره ولی تاکسی نگیرم...همه ی مسیر دانشگاه تهران و تا امیرکبیر بدوم...برسم به تو...که کلافه وایسادی و هی ساعتو نگا می کنی...بعدش دلم بخواد تو اون شلوغی قبل افطار بپرم بغلت کنم و غرق بوسه ت کنم...ولی بجاش یه قیافه ی طلبکارونه بگیرم و بگم...خوب ترافیک بود...توام نگام کنی...با اون چشای خواستنی پر از سرزنشت...ولی هیچی بهم نگی...بعد راه بریم...راه بریم ...راه بریم...تو اون خیابونای دوست داشتنی....پیاده روی چارراه ولیعصر...وصال...از جلوی عصر جدید رد شیم...بپیچیم تو خیابون قدس...بریم از تو پارک لاله رد شیم...بشینیم روی نیمکت تا اذان بشه...تو دستتو بذاری رو پشتی نیمکت و من آروووووم نوازشش کنم
دلم می خواست...
صدای ربنا بیاد از رادیوی پارک و من به تو نگا کنم و دلم هری بریزه...دلم هری بریزه که ماه رمضون بعدی تو کجایی...بعد یهو عین دیوونه ها پاشم و بگم بریم کله پاچه بخوریم...کله پزیم جا نباشه و بریم تو صف حلیم فروشی و هی نگا کنیم به هم و هی نگا کنیم به هم و یهو اذان بشه...حلیم بخوریم و هی به هم نگا کنیم و من هی تو دلم فکر کنم که تو کجایی ماه رمضون بعدی...
دلم می خواست...
مامانم هی زنگ بزنه و بگه که مهمون داریم و زود برم خونه...ولی من با تو راه برم و هی بگم الان میام ولی عین خیالم نباشه و خیابون امیرآبادو صدای قدمامون پر کنه...
دلم می خواست...
که جای خالیت انقد بهم دهن کجی نکنه این دم دمای افطار...که اشکمو در نیاره...صدای ربنا که می پیچه...
Thursday October 4, 2007