دوست داشتم با آدمها تنها دوست بودم و باهاشون خوش می گذروندم و کافه می رفتم هر از گاهی و گل می گفتم و گل میشنفتم و تمام...! به آرمینه می گویم...! می ترسم ازین که کسی بخواهد تجاوز کند به تنهاییم...!
دنیای کوچکم را دوست دارم...دلخوشیهای کوچکم را...رنگهایم را...که تازگیها دیگر غریب نمی مانند گوشه ی کمد...قهوه جوش کوچک یک نفره ام را که صبح به صبح سر ریز می شود در فنجان کوچک زرد رنگم و مرا به یاد تو می اندازد و شبهای برفی کنار پنجره...حسرت آغوشت...که گاه و بیگاه دلتنگم میکند و هوای دلنشین روزهای آخر تابستان....
دنیای کوچکم...لذتهای بزرگم...تار علیزاده...شور و هیجان امشبم که دلم را هنوز می لرزاند...کمانچه ی صبا...نیما علیزاده و ربابش...دلم تاب نمی آورد این همه لذت را...چشمهایم را می بندم...یادت هست؟...تو را هم که می بوسیدم، چشمهایم را می بستم...این کجا و آن کجا شاید...اما در هر دویش حسی مشترک بود...این که فکر می کنی...هیچ آرزوی دیگری نداری در آن لحظه...جز اینکه لحظه ات ابدی شود!
زنگ سرانگشتی...دنیای کوچک من گنجایش این همه خوشبختی را ندارد...دست نسیم را میفشارم از لذت...چشمهای او هم برق می زند!
امروز یک سال تمام...درست یک سال تمام است که ندیدمت...اگرچه که هر لحظه اش...یاد تو بوده و هوای تو...چشمم به تک چراغ روشن حیاط ، یادم می آید دراز کشیده ای روی تخت و من می خواهم تا آخر دنیا بخوابم و کش بدهم رویای حضورت را ... با لبخند یک وری و دست هایی که می خواهند بنشینم کنارت...دستهایی که همیشه دو دست من جا میشدند در یکیش...دستهایی که یاد رگهای آبیشان...دلم را هری میریزد پایین هنوز...دستهایی که در اوج خوشی...در لحظه های ناب تار علیزاده هم...یادشان رهایم نمی کند
چشمم به تک چراغ روشن حیاط...پارسال...شب رفتنت...مثل همین حالا...نور می پاشید به بوسه هایمان...به اشکهایمان...دلتنگت میشوم گاهی...مثل حالا...مثل حالای تنهای تنهای یک ساله...اما...آرزو می کنم که سرمست باشی...مثل امشب من...حتی اگر دلت....تنهاست و تنگ...از یک سال پیش!...مثل من...! سرمست باشی عزیز دل!
دنیای کوچکم را دوست دارم...دلخوشیهای کوچکم را...رنگهایم را...که تازگیها دیگر غریب نمی مانند گوشه ی کمد...قهوه جوش کوچک یک نفره ام را که صبح به صبح سر ریز می شود در فنجان کوچک زرد رنگم و مرا به یاد تو می اندازد و شبهای برفی کنار پنجره...حسرت آغوشت...که گاه و بیگاه دلتنگم میکند و هوای دلنشین روزهای آخر تابستان....
دنیای کوچکم...لذتهای بزرگم...تار علیزاده...شور و هیجان امشبم که دلم را هنوز می لرزاند...کمانچه ی صبا...نیما علیزاده و ربابش...دلم تاب نمی آورد این همه لذت را...چشمهایم را می بندم...یادت هست؟...تو را هم که می بوسیدم، چشمهایم را می بستم...این کجا و آن کجا شاید...اما در هر دویش حسی مشترک بود...این که فکر می کنی...هیچ آرزوی دیگری نداری در آن لحظه...جز اینکه لحظه ات ابدی شود!
زنگ سرانگشتی...دنیای کوچک من گنجایش این همه خوشبختی را ندارد...دست نسیم را میفشارم از لذت...چشمهای او هم برق می زند!
امروز یک سال تمام...درست یک سال تمام است که ندیدمت...اگرچه که هر لحظه اش...یاد تو بوده و هوای تو...چشمم به تک چراغ روشن حیاط ، یادم می آید دراز کشیده ای روی تخت و من می خواهم تا آخر دنیا بخوابم و کش بدهم رویای حضورت را ... با لبخند یک وری و دست هایی که می خواهند بنشینم کنارت...دستهایی که همیشه دو دست من جا میشدند در یکیش...دستهایی که یاد رگهای آبیشان...دلم را هری میریزد پایین هنوز...دستهایی که در اوج خوشی...در لحظه های ناب تار علیزاده هم...یادشان رهایم نمی کند
چشمم به تک چراغ روشن حیاط...پارسال...شب رفتنت...مثل همین حالا...نور می پاشید به بوسه هایمان...به اشکهایمان...دلتنگت میشوم گاهی...مثل حالا...مثل حالای تنهای تنهای یک ساله...اما...آرزو می کنم که سرمست باشی...مثل امشب من...حتی اگر دلت....تنهاست و تنگ...از یک سال پیش!...مثل من...! سرمست باشی عزیز دل!
Friday September 7, 2007