۰۶ خرداد ۱۳۸۸

و ایمان دارم وقتیکه لبخند می زند، چیزی زیباتر از آن، در دنیا وجود ندارد

می گوید که یک شیشه اکسپکتورانت را تا ته رفته است بالا...بعد تمام شب را خواب ستاره می دیده...چشمهایم چهار تا می شود...یاد آن شیشه ی قهوه ای رنگ می افتم که آن شب به خاطرش گم شدی...وقتی رسیدی من از درد معده دولا مانده بودم...بعدش نمی دانم...از هول تو بود..یا درد...که لکه ی سفید شربت جا ماند روی فرش نارنجیه ی اتاقم...وقتی آمدند فرشها را ببرند برای شستن، من باز معده درد گرفتم...می خواستم بگویم لطفا آن لکه ی سفید را بگذارید بماند...اما یاد اخمهای مامان افتادم...دم دمای هر بهار، که من نمی دانم تو چکار می کنی با این فرشها...بی خیال شدم...با خودم گفتم...که بعضی لکه ها را، اگر بخواهند بمانند...هیچ بهـاری پاک نمی کند
*«اما هیچ کس حرف ما را باور نمی کرد. این اشتباه خود ما بود که درباره این لحظه با دیگران صحبت کردیم و قصد داشتیم آن را به عنوان لحظه ای به یاد ماندنی به ثبت برسانیم. می توانستیم خودمان از این واقعیتی که اتفاق افتاده بود لذت ببریم. حرف زدن درباره چنین لحظاتی خود اشتباه محض است و تکرار آن چیزی جز انتحار و خودکشی نیست.»
«لحظاتی وجود دارند که تکرار آنها ممکن نیست. هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت. باید آنها را همان گونه که یک بار اتفاق افتاده اند، فقط تنها به خاطر آورد.»
با این همه من هنوز دلم می خواست تکه ای از خودم را به عمد جا بگذارم پیش تو...بعد هم مطمئن باشم که ساعتی بعد تکه در دستهای تو جا خوش کرده...بدانم که تکـّه خوشبخت است و چشمهای تو خوشبخت تر...مثل همان دفترچه ای که سالها پیش به عمد جا گذاشتم روی تختت...مثل همان حرفهایی که اگر آنجا نمی خواندی هرگز نمی گفتمشان...مثل همان اعترافهایی که از سر مستی می کنی و هشیار که می شوی ، می خواهی بمیری از خجالت
می دانی از چی ناراحتم ؟ از این که تو نه « عقاید یک دلقک » را خوانده ای و نه می دانی وقتی ماری رفت هانس چه کشید...این تنها موضوع مهم دنیاست ... و من داشتم آن روز ماکارونی درست می کردم . آخر ماکارونی های من حرف ندارد ... گاهی که دارم قارچها را ریزریز می کنم ، یاد هانس می افتم و دلم می گیرد بیخودی ....می گویی که دلت از آن سالادهایی می خواهد که من درست می کردم...با آن سس خوشمزه...می گویم که به جای این حرفها این تاب نکبتی را نگه دار...حالم دارد بهم می خورد...
« هنگامی که اولین سکه داخل کلاهم افتاد ترسیدم: یک سکه ده پفینیکی بود که به سیگارم خورد و باعث تغییر مکان آن تا لبه کلاه شد. سیگار را دوباره سر جایش گذاشتم و به آواز خواندن ادامه دادم.»
هزار بار بهت گفتم که وقتی تو کوچه آواز می خوانم دعوایم نکن...باز امروز بهم گفتی که آرام باش صبا...آقاهه پشت سرمان است...داشتم غرغر می کردم که گور بابای آقاهه...که ناگهان چشمم افتاد به بنفشه های توی جعبه...و یاد تخته سیاه کافه آنترکت افتادم که رویش نوشته بود...نوزده روز مانده به عید... و ناگهان بوی بهــار آمد و دلم هــُری ریخت پایین....
Saturday March 1, 2008

*پر رنگترها از عقاید یک دلقک