۰۶ خرداد ۱۳۸۸

و حقایقی هست که تنهای تنها باید روبرو بشی باهاشون...این را از عصر بارها و بارها تکرار کردم با خودم...اما حقیقت همان حس مبهم تاریکیست که می گردد در دلت...همان که هرچقدر هم که زور می زنی نمی توانی بگویی به کسی...همان که حتی او هم نمی تواند درک کند....
امروز که لازمت داشتم نبودی ... دیروز به چه دردم می خوردی ... یا فردا که هنوز به بودنت مطمئن نیستم ....دلم امروز تو را می خواست....امروز با همه وجودم یکی را می خواستم که پشتم بایستد....یکی که مثل تو مهربان باشد....پس کجا بودی تو لعنتی؟
راه می روم...با قدم های تند ِ تند ِ تند...انگار فرار می کنم از چیزی...یا کسی...شالم را محکمتر می پیچم دور گردنم... اینجا هوا کم است برای نفس کشیدن...اینجا آدمها زیاده از حد مدرن شده اند...اینجا جایی نمانده برای دلشوره های دخترکی که تنها خودش را میخواست از تمام دنیا...خود واقعی بکرش را...بدون دروغ...بدون ترس...
صنم راست می گفت...جایی هست که دیگر خودت هم، خودت را نمی شناسی...جایی که دلت برای عاشقیهایت...خنده هایت...اشکهایت...و معصومیتت که خیال میکردی از دست رفتنی نیست...تنگ می شود....
Sunday February 10, 2008