۰۶ خرداد ۱۳۸۸

و توی این خانه تکانی ها ی آخر سال...همیشه چیزی پیدا می شود که اشکت را در آورد....تازه خیال کن که یکی هم هی سرت غر بزند که زود باش...که دو روزه افتاده ای روی این اتاق فسقلی...و هر بار مبهوت یک چیز می شوی
می گوید تو چرا یهو اینجوری میشی...وسط دیوانه بازی ها و خنده های از ته دلت...ناگهان آرام می شوی و میروی کنار پنجره و زل می زنی به جاده...که تمام نشدنیست انگار...نمی دانم...توضیحی ندارم برایش...لبخند می زنم و سرم را یک وری کج می کنم...که بلکه بی خیال شود و برود...اما نمی رود...فرو می رود در صندلی نا راحت اتوبوس و آرام نگاهم می کند...شانه بالا می اندازم که به درک...زل می زنم به جاده ی تمام نشدنی و دورنمای سبزها و آبی ها و قرمزهای گاه و بی گاه...سبزهای به قول مینا بدون حتی یک درصد سیاه...و فکرهایی بدون حتی یک درصد سیاه...آنقدر که سرم را که بر میگردانم رفته است
و توی این کشوها و کمد های پر از خرت و پرت، همیشه چیزی هست که دلت را بلرزاند...مثل آن عکس سیاه و سفیدی که من توش به پهنای صورتم خندیده ام و پشتش نوشته های ریز کج و معوجی هست...همان که تو بی هوا گرفتیش و من در تاریکخانه ی دانشکده...زیر آن نورهای قرمز بی نظیر چاپ کردم...اولین عکسی که به تنهایی چاپ کردم...و حالا... لبخند نوزده ساله ی از ته دل دخترک...و نگاهی که نه به دوربین...که به تو انداخته بود...بهانه ی این جاده ی بی انتهاست...

راه می روم...توی کوچه پس کوچه های دو قدم مانده به بهار...روی پشت بامهایی که حیاط خانه ی دیگریست...بالا سر...ابرهای کپه کپه...بادهای خوشبو که موهایت را که هیچ...دلت را هم می رقصاند...سرهای کوچکی که گاه و بیگاه از پنجره های چوبی بیرون می آیند و با کنجکاوی نگاهت می کنند و جواب بوسه هایت را با بوسه می دهند...من چایم را توی لیوان شیشه ای می خورم...کلوچه های داغ ِ داغ...قطره های درشت باران...و سایه هایی که انگار...زیباترین سایه های جهانند

می بینی؟؟...زندگی انگار برای ما...همین بیدار شدن از خواب بود...وقتی گنجشک ها داد و قالشان را ریخته بودند روی تخت و آفتاب پهن شده بود تا وسط اتاق ؛ « یک روز دیگر ، این بار بهتر شاید ، زیباتر ... » ...ه

می بینی که باز بهار دیگریست و هزار کار نکرده داری که دم دمای بهار قبل نوشتی توی سر رسید تازه ات...یاد آدمهایی میفتی که بهارهای پیش بودند وحالا نیستند و تو هنوز که هنوز است اشک میریزی که چرا نگفتی بهشان که چقـــدر دوستشان داری... می بینی چه حیف ستاره های کویر را ندیدی هیچ ... چه داستان ها که نخواندی ،... چه راه ها که نرفتی... چه حیف که کار های بزرگ زندگیت را گذاشتی برای بعد.....و حالا...دلت عجیب کارهای بزرگ سخت می خواهد

و توی این خرت و پرت های آخر سال...خیلی چیزها هست که باید بچپانیشان توی یک کیسه ی سیاه بزرگ...و خودت به تنهایی بگذاریشان دم در...و آنقدر صبر کنی تا بیایند و برای همیشه از همه جای زندگیت پاکشان کنند

راستی...دوستت دارم...به اندازه ی تمام جوانه های کوچک و تر وتازه و خواستنی ِ همه ی درختهای دنیا
Saturday March 15, 2008